Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

لباس عروس

سلام

امروز صبح دیبا بیدار که شد گفت می خواهد لباس عروس بپوشه و تور بزنه و  بره مهد کودک. منهم گفتم باشه. ولی باباجون گفت اینکار رو نکن چون بچه ها توی مهد بهت می خندند. البته دیبا لباس رو پوشید و یه دوری هم زد و بعد رضایت داد که در بیاره و عصری که رفتیم خونه هر دو بپوشند و عکس بگیریم. توی همین گیرو دار پرند هم اومد و من سریع یه سارافون تنش کردم. اونهم داد و بیداد که ق ق ( قر قر ) می خواهد و راضی هم نمی شد تا اینکه دیبا لباسش رو در آورد و یه سارافون بدون قر کمر پوشید. خیلی دیر شده بود و به دلایلی جای پارک ماشین توی خونه عوض شده . سریع با بچه ها اومدیم پایین و تا اومدم ماشین رو بزنم بیرون باباجون هم رسید و شروع کرد به فرمون دادن. منهم یک کم جلو و عقب رفتم و دیدم به نتیجه نمی رسم پیاده شدم و به باباجون گفتم خودت ماشین رو بیرون بزن . پرند شروع کرد به جیغ زدن مامان . توی خیابون من پریدم پشت فرمون و باباجون رفت که ماشین خودش رو بزنه بیرون .دوباره پرند نعره زد که باباااااااااا .خلاصه تا بابا بیاد توی خیابون دید من و دیبا و پرند با کیف و کوله جلوی در منتظریم که ما رو برسونه مهد. محبت دختر کوچولو به قیمت ٢٠ دقیقه تاخیر تمام شد.قلب

راستی کسی از پدر و مادر آقای قصاب و بقال توی قصه خاله سوسکه خبر داره ؟؟؟ ما وقتی مشهد بودیم یه دستبرد به کاستهای خاله کوچیکه زدیم و اونجا به یاد روزهای خوب گذشته کاست خاله سوسکه رو با هم گوش کردیم که خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت. ولی دیبا در گیر خانواده این دو عزیز بود که فوت کردند یا در قید حیات هستند. ولی من خودم فکر کردم اگر خانواده داشتند حتماً اونها براشون می رفتند خواستگاری و لازم نبود توی خیابون جلوی دختر مردم رو بگیرند .

( در حالت دست به کمر و اعتراض آمیز ) بابا میشه لطفاً دیگه هنر منایی ( نمایی ) نکنید و اینقدر موهای ما رو کج و کوله نزنید ؟؟؟؟؟؟؟ ( در اعتراض به هنرمندی باباجون در روز جمعه )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

پیش ازینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهر ورزی تو با ما شهره آفاق بود

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۱۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند