Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

شرح مشهد-1

سلام

ما ۵ شنبه صبح با قطار رفتیم مشهد و امروز ساعت ۴ صبح برگشتیم.هوا خیلی خوب بود. اینجا چقدر گرمه !!!!

صبح که سوار قطار شدیم این دوتا هر دو کنار هم نشستند فرمت صندلیهای این قطار مثل اتوبوس بود و قرار بود که سریع السیر هم باشه. هر چی باباجون به این دوتا اصرار کرد که یکیتون بیاد کنار من . هیچکدام استقبال نکردند و در ضمن می خواستند که منهم کنارشون باشم. در نهایت تا پایان سفر یه صندلی خالی داشتیم به علاوه من که پرند روی پایم وول می خورد. باباجون دستهاشو گرفته بود جلوی صورتش و برای پرند گریه می کرد که دلمو سوزوندی. پرند هم فکر می کرد که باباجون داره باهاش دالی بازی می کنه و کلی با باباجون  می گفت دالیییییییی.

دیبا هم خوب بود فقط خوابش برد. یکدفعه قطار برای نماز ظهر ایستاده بود . اونهم از خواب پرید که من پ.ی .پ.ی دارم. قبلش به من گفت و من بردمش داخل قطار کاملا پشیمون شد. ایندفعه بردم بیرون .کلی تعجب کرده بود که چرا اینجا حرکت نمی کنه. بهش حالی کردم که بیرون از قطار هستیم. بعد اینقدر کارش طولانی شد که قطار سوت کشید و ما دوان دوان و در حال حرکت به قطار رسیدیم. نزدیک بود جا بمونیم.

 خداحافط بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۱۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند