Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

اوتیشششششششششش

سلام

دیروز بعد از ظهر دوتایی با هم دعواشون شده بود. دیبا می خواست کارتون میکی ماوس ببینه و پرند هم نعره می زد اوتیششششششش ( که منظورش اوتیس توی رئیس مزرعه بود ) . کلی خندیدم از اینکه دیگه پرند هم  صاحب نظر شده ولی آخرش دیبا تونست نظر خودش رو به کرسی بنشونه.

دیروز دیبا خیلی متفکر می پرسید مامان چرا لباس سربازها اینقدر لکه لکه است ؟؟؟؟؟

صبح ساعت ۵/۶ بیدار شد از من پرسید امروز باید بریم مهد؟ گفتم آره . گفت پس من خوابم میادتعجب و تا ساعت ٨ یک نفس خوابید. دیگه باباجون با خواهش و تمنا بیدارش کرد . اونهم می گفت من هستم خونه شما برین . مواظب خودم هستم به گاز هم دست نمی زنم !!!!!!بعد با یک نایلون پر از لگو راضی شد که بره مهد.

دیروز رفته بودند کلاس یوگا توی مهدشون. بعد از ٣ سال که به طریق نیمه حضوری  از کلاسها استفاده می کرد دیگه موقعش شده بود که بره کلاس. خیلی ذوق زده بود و کلی برای من توضیح داد که درست ایستادن رو یاد گرفتم. بعد هم گفت که به خاله گفتم باید ورزش کنم تا اگر یکی بهم دست زد نیفتم. تازه بتونم بزرگ بشم . برم مدرسه . درس بخونم . فکر کنم آموزشهاشون که شروع بشه با هیجان بیشتری بره مهد.

دیروز آخر وقت کلی مراسم گریه و زاری داشتیم. مانی می خواست بیاد خونه ما و کلی هم گریه کرد. خیلی دلم سوخت ولی مامانش بهش گفت که بخواهیم بریم اونجا باید گل و شیرینی ببریم. منهم گفتم حلقه فراموش نشه. دیبا گفت تولدم بشه برام کادو بگیر و بیا خونه !!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن دولت شیرین آمد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند