Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

شیر

سلام

صبح از خواب بیدار شد و گفت که شیر می خواهم. توی یخچال فقط یه دونه شیر پاکتی داشتیم و در نتیجه پرند مجبور شد که آبمیوه برداره. بعد از چند لحظه یک سری رفت و آمدهای مشکوک به آشپزخونه انجام شد و دوتایی روی مبلها مشغول فعالیت بودند. منهم داشتم صبحونه شون رو آماده می کردم. یه لحظه دیدم دیبا یه ظرف چاشت که درش هم خراب بود و برداشته و توش شیر ریخته . پرند هم یه لیوان پلاستیکی داره و داخلش به زور داره آبمیوه می ریزه. به دیبا گفتم می خواهی چکار کنی ؟ گفت آخه برای توی مهد شیر ندارم اینو برداشتم که ببرم. گفتم مامانی بده من درستش کنم. گفت نه شما هرکاری که بکنی زحمتت میشه !!!!!! خودم درست می کنم. خلاصه با بدبختی کارشون رو خودم به عهده گرفتم و براشون شیر گذاشتم و کیفشون رو از خیس شدن نجات دادم.کلافه

دیشب دوتایی خوابشون میومد و روی موج منفی بودند و می خواستند روی پای من بخوابند ولی با هم تفاهم نداشتند . قصه ای شده بود . نصفه شبی داشتم فکر می کردم اگر چهارتا پا داشتم چقدر خوب می شد !!!!!!! دیگه بچه ام آرزوی داشتن گاو نمی کرد !!!!!!!!!!!!خیال باطل

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۱٦ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند