Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

ماشین پلیس

سلام

پرند صبح از خواب بیدار شده بود و دور و بر من می پلکید. یه دستمال مخصوص گردگیری دارند که وقتی من مشغول به کار میشم اونها هم همزمان کار می کنند. همون دستمال مخصوص دستش بود. بهش گفتم دیوار رو تمیز کن. اونهم یک مقدار به من نگاه کرد دستمال رو انداخت زمین و یه دستمال کاغذی برداشت و دوید توی اتاقش یه مرتبه نعره دیبا بلند شد که از خواب پریده بود. پرند رفته بود و داشت صورت دیبا رو با دستمال تمیز می کرد. شیطان

دیبا اومده به باباجون میگه میشه وقتی خواستی از اون ماشین پلیسها برام بخری یه دونه هم برای مانی بخری ؟؟؟؟؟ باباجون هم غیرتی شده بود که بابای مانی باید براش بخره !!!!!!!! ( حالا نه اینکه برای خودش خریدیم برای مانی هم می خواهد )قهقهه

رفته بودم مهد دنبالشون .دیدم دیبا عصبانی ایستاده پرسیدم چی شده ؟ گفتند علیرضا می خواسته موقع رفتن پرند رو ببوسه . دیبا هم کلی باهاش کلنجار رفته که نباید خواهرمو ببوسی و از این حرفها. یعنی دخترم رو امل بار آوردم  ؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ما الان یه خانواده عقب مانده فرهنگی شدیم ؟؟؟؟؟؟؟متفکر

دیشب دوست خوبمون آرتا جونم زنگ زده بود و کلی ما قربون صدقه اش رفتیم وبعد هم کلی با دیبا جونم احوال پرسی کردند. کلی ذوقمرگ شدیم.قلب

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/۱٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند