Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

مشهدیها

سلام

مامان میشه مشهدیها رو دعوت کنیم بیان خونه مون ( قابل توجه مشهدیهای محترم ، رسما دعوت شدین ) ؟؟؟قلب

مامان یادت بود رفتیم چهار راه امیرکبیر ( دو ماه قبل توی زنجان )؟؟؟؟

یه جمله معروف دارم که بهش میگم باید موقع غذاخوردن بشینی که غذا به جونت بشینه . پرند بلند شده بود و دور سفره می چرخید دیبا بهش می گفت بشین غذا بخور که غذا به دلت بشینه وگرنه غذات پا میشه ها !!!!!!!!!! شیطان

یه سه تار طفلکی هست که از دیوار اتاق آویزونه و مدتهاست که کسی بهش دست نزده. خاله کوچیکه اومده بود برش داشت و یه دستی بهش زد. دیبا گفت چرا برداشتی ؟ خاله گفت دلم براش تنگ شده بود. دیبا پرسید برای مامانت دلت تنگ شده ؟؟؟؟؟؟ حالا از اون روز میره و با بدبختی خودش رو می رسونه بهش و دستش رو از روی کبف می کشه روی سیمها و می خونه من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم. بغل

با باباجون نشسته بودند و دیالوگهای کارتون رئیس مزرعه رو مرور می کردند. باباجون گفت بوی ترس می شنوم. پرند هم معطل نکرد بدو رفت و باسن مبارک را چسبوند جلوی بینی باباجون و گفت پوف ف ف ف ( آخه پرند کلمه بو رو برای مواقع خاصی استفاده می کنه )  قهقهه 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

بیا با ما مورز این کینه داری

که حق صحبت دیرینه داری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٥/٧ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند