Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

دا دا

سلام

دیروز براشون میوه گذاشته بودم .پرند اومد و مشغول شد ولی دیبا طبق معمول داشت بازی می کرد و نمی اومد. پرند هم به دلش نمی نشست و دائم به دیبا اشاره می کرد. بهش گفتم صداش بزن رفت دستشو گرفت و گفت داااااااااااا. و کشون کشون آوردش که میوه بخوره. بالاخره تلاشهای باباجون جواب داد و از دیبا  گفتن  دا  رو یاد گرفت.

صبح پرسید صبحونه برام چی گذاشتی ؟ گفت پوره سیب زمینی. گفت شله یا قویه ؟؟؟؟؟ گفتم شل. گفت آره چون خاله سحر گفته غذاهامون رو شل برامون بگذاری.

دیشب می خواستم نماز بخونم دیبا اومد و داد وبیداد که نماز نخون. هر چی بهش گفتم چرا . می گفت بیا با من بازی کن. دیگه داشتم قانعش می کردم  پرند هم اومد وسط کار و نعره میزد. کار به جایی رسید که دیبا اومده بود و داشت آرومش می کرد که مامان داره نماز می خونه بیا بریم زیر چادرش قایم بشیم.

متاسفانه اسپایدرمن پاره شد و دیگه کسی نیست که اسباب بازیهای ولو شده توی خونه رو ببره. دیروز هم دیبا از توی کمد لباس من موفق شد کارتهاشو که اسپایدرمن برده بود رو پیدا کنه. 10 سری کارت هرکدوم شامل 30 تا کارت که به صورت کاملا یکنواخت با هم مخلوط شده بودند و تقریبا نیم ساعت وقت برد تا تونستم تفکیکشون کنم. خدا رو شکر که دیروز بعد از ظهر هم از بیکاری نمردم. !!!!!!!!!

پرند رفته بود سرکمد لباس دیبا و دستش رفته بود لای در از اون به بعد تا می ره سر کمد لباس دیبا اول یه دور بهش میگه دخ خ و بعد مشغول شرارت میشه. دیروز دیبا توی حیاط خورد زمین و شروع کرد به گریه . پرند هم دوان دوان رفت و همون نقطه رو یه دخ  غلیظ کرد و دیبا رو آروم کرد.   

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

چو دست در سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتی طلبم با سر عتاب رود

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٤/۱٦ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند