Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

جای پارک

سلام

من توی رانندگی خیلی ماهرم دروغگودروغگو و به ویژه اوج استعدادم در پارک کردن و از پارک در اومدن است ( اگر باور ندارین می تونین از بچه های حراست شرکت یا کیوسک روزنامه فروشی اون رو به رو بپرسین!!!!!)  در کل مدت رانندگی من تمام ١٢۴ هزارتا پیامبر و کل ١۴ معصوم در گیر هستند که ما به سلامت به خونه برسیم. اون روز که با ننه گلی داشتیم می رفتیم قرار وبلاگی یه خورده توی ترافیک بودیم. ننه گلی هم برای اینکه حوصله بچه ها سر نره بهشون گفت شعر بخونید. نارگل جونم یه شعر انگلیسی خیلی خوشگل خوند و الحق نشون داد که زحمات مادرشو به هدر نداده . نوبت دیبا که رسید خوند : جا پارک خوب پیدا شو   جا پارک خوب پیدا شوخجالتخجالت

توی واحد روبه روی ما یه خانم مسن خیلی مهربون زندگی می کنه که البته من نسبتشو با اون خانواده نمی دونم ولی حس می کنم کارهاشون رو انجام میده. همیشه هم به من و بچه ها خیلی محبت داره مخصوصا بعداز ظهرها  که من به شدت مشغول آکربات بازی هستم و از یک طرف پرند و وسایلش و از اون طرف کیسه های خرید دستم هست بهم می رسه و میگه من خیلی نگران تو هستم و در اون لحظه است که من به یکباره کل ا.ن.ر.ژ.یمو از دست میدم و اماده برای ولو شدن وسط پله ها می شم. چهارشنبه دوباره این خانم رو دیدیم. دیبا یه وراندازی کردش و اومدیم داخل خونه. حالا از اون روز به من گیر داده که این خانمه که چادر سرش بود و دمپایی پوشیده بود که خیلی پیره چرا نمی ره توی آسمون ؟؟؟؟؟؟ ( منهم کلی نگران که یکبار به خود خانمه نگه !!!!!!)قهقهه

دیشب می خواست بخوابه بهش گفتم برو از روی تخت بالش بیار. پرند رفت و حالا مگر بالشت دیبا رو می داد . گرفته بود و سرش رو گذاشته بود روش . دیبا هم از این طرف گریه می کرد . پرند هم کوتاه نمی اومد منهم قهقهه می خندیدم . دیگه با وساطت باباجون موضوع خاتمه یافت. ولی قیافه پرند خیلی جالب بود. در حالیه قلدرانه بالشت رو گرفته بود و نعره می زد. بغل

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز 

در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم

توضیح : یه توضیح در مورد پست قبلی اینکه من اهل خیاطی نیستم ( حتی ملافه ها رو هم اگر آماده نگیرم مامان طفلکم می دوزه برام ) اون روز فقط به خاطر اینکه مجبور نشم برای یه تغییر کوچیک در یک کیف تا منوچهری برم خودم دست به کار شدم و آهن ربای کیف رو کندم و به جاش زیپ  دوختم. مرسی از ابراز لطف همه دوستای خوبم.

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۳/۱۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند