Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

عصای دست

سلام
دیشب دیبا اومده به من میگه مامان دارم سکته می کنم !!!!! گفتم چرا ؟ گفت آخه خیلی خوابم میاد !!!!!!!!!!!( این روزها اینقدر این کلمه رو از من شنیده که فکر کنم تا اول خرداد که عامل سکته دهنده من رفع بشه پرند هم با این موضوع درگیر بشه  )
پرندی این روزها به شدت عصای دست من شده. اصرار داره که حتما بعد از غذا ظرفشو خودش ببره آشپزخونه و بدون ذره ای تردید ظرف غذاشو میگذاره داخل کابینت و کنار سطل زباله. لباسهاشو هم خودش جمع می کنه ولی هنوز محل خاصی رو فیکس نکرده از کابینتهای آشپزخونه تا کمد رختخوابها و کتابخونه باباجون متغیر است و نیاز داره که یک خورده آی کیو مصرف کنم تا پیداشون کنم.  در ضمن وقتی هم زیتون می خوره حتما دونه شو داخل ظرف زیتون بر می گردونه و امکان نداره که یه جای دیگه بگذاره چون همیشه نصف زیتونه باقیمونده و بچه می ترسه اسراف کرده باشه !!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه رفته بودیم خیابون بهار. اونجا یکدونه از اون ماشینهایی که دیبا می خواست دیدیم و با هم رفتیم که قیمتش رو بپرسیم. ۱۱۰ تومن بود. دیبا گفت برام بگیر . منهم که طبق معمول بهش گفتم پول ندارم. بهش گفتم باید ۱۰۰ تا پول داشته باشم که بگیرم . پرسید سبز؟؟؟ گفتم آره. پرسید آبی چندتا باید داشته باشی ؟ گفتم ۵۰ تا. گفت پس آبی جمع کن. از اون روز هم مرتب بررسی می کنه که حجم آبیها و سبزها چطوری است . هنوز به نتیجه ای نرسیده .

دیروز توی کلاس زبان بحث درباره دیروز رو بیخال فردا که نیومده .الان رو بچسب بود. استاد از من پرسید درباره آینده نگرانی ؟ گفتم آره برای بچه ها نگرانم . پرسید چند سالشونه. وقتی که گفتم کلی خندید و گفت اونها که هنوز خیلی کوچیکند. ولی من همچنان نگرانم.


خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند