Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

قصه گو

سلام

اپیزود اول: چهارشنبه صبح
رفتم بچه ها رو بگذارم مهد خاله سحر برام تعریف کرد که علیرضا ( یکی از همکلاسیهاشون ) خیلی پرند رو دوست داره و میاد پرند رو نوازش می کنه پرند هم کلی عصبی میشه و خودش رو جمع و جور می کنه. گفتم دخترم رو می بینید چقدر خانم و نجیب است.

اپیزود دوم : چهارشنبه بعد از ظهر
 رفتم بچه ها رو بگیرم خاله زیور گفت عکاس اومده بود و پرند رو ل .خ. ت و فقط با پوشک بردم و ازش عکس گرفتم . خیلی فیکورهای جالبی می گرفته !!!!!!!!!!!!!!!( نجابت رو حال کردین  نگذاشت ۲۴ ساعت از تعریفم بگذره)
دیروز ظهر دیبا گفت که می خواهد کنار باباجون بخوابه و به باباجون گفت که برام قصه بگو . من پرند رو خوابوندم تا رفتم سراغ دیبا دیدم داره هر هر می خنده .باباجون هم خواب. دیبا گفت که باباجون قصه گو خودش خوابش برده. بعد هم براش دم گرفته بود که باباجون خوابالو داریم ما .
من دستهای دیبا رو با صابون مایع می شورم و باباجون با صابون جامد. اومده بود و می گفت میشه با صابون پسرونه دست منو بشوری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند