Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

خاله زنک

سلام
چند شب پیش توی خونه یک دعوای مهیج خانوادگی شده بود. حقیقت قضیه اینه که من خیلی وقته که دیگه در جریان دعواهای پدر و دختر یا مامان و بچه و یا خواهر و برادر نبودم و برام جالب بود. خلاصه دختر همسایه ظاهرا دیر اومده بود خونه و باباجونش باهاش دعوا کرد. ماجرا هم از داخل خونه شروع شد و به پاگرد پله ها و داخل حیاط و توی کوچه کشیده شد. توی این هاگیر و واگیر یک مرتبه دیبا رفت بالای پله های سرسره و پرده اتاقشو کشید کنار و سرک کشید توی حیاط که ببینم چکار شد ؟؟؟؟؟؟ دقیقا مثل پیرزن فضولهای همسایه بود. با بدبختی کشیدیمش کنار که آبرومون رو بردی حالا فکر می کنند ما عجب آدمهای فضولی هستیم !!!!!!( اصلا هم کنجکاو نبودیم و اصلا هم منو ندیدند که از پنجره اون اتاق دیگه و در تاریکی اتاق می خواستم ببینم کی توی حیاط است !!!!!!!!!!!!!!!!!)
رفته بودم برای ماه جدید هزینه مهد رو بپردازم به دیبا گفتم از خانم مدیرتون بپرس که ازت راضی هستند یا نه؟؟؟؟ خانم مدیرشون در حالیکه داشت ضعف می کرد گفت خیلی ازش خوشم اومد گفتم چرا ؟ گفت یکی از پسرهای همکلاسیش داشته می رفته اصرار که من باید دیبا رو ببوسم. اینهم خیلی جدی که من اجازه نمیدم کسی منو ببوسه. دیگه همه مربیها و مدیر و ... به دیبا گفتند که دیبا کوتاه بیا ولی قبول نکرده و جالب اینکه اون آقا پسر هم به شدت سماجت به خرج داده و در آخر به زور از دخترم یه بوس گرفته بود.
دیبا یه پینوکیو ( پین پین جان ) داره که خیلی دوستش داره. امروز صبح که هنوز بیدار نشده بود پرند از فرصت استفاده کرد و کلی اون رو بغل کرده بود و می چرخید چون دیگه از این فرصتها گیرش نمی اومد.
خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/۱٠ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند