Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

توفیق اجباری

سلام
باباجون باید می رفت ارومیه ماموریت. خوب بده که طفلکی تنها بره. در نتیجه منهم چون تعطیلات نوروز کم بود!!!!!!! و خیلی خسته بودم مرخصی گرفتم و ۵ شنبه راه افتادیم. اول زنجان یک شب پیش خاله کوچیکه بودیم که خیلی بهمون خوش گذشت ولی اون بیچاره حسابی حالش گرفته شد. اولین سینما رو بچه ها تجربه کردند . منهم بعد از ۵/۳ سال رفتم سینما و فیلم دایره زنگی رو دیدیم. جمعه صبح هم حرکت کردیم رفتیم تبریز و بعد از ظهر هم از طریق دریاچه رفتیم ارومیه که کلی بچه ها ذوق زده شده بودند. دیروز هم از ساعت ۱ راه افتادیم یه شام کوچولو زنجان پیش خاله کوچیکه و یه عالم کادو هم ازش گرفتیم و ساعت ۱۲ رسیدیم خونه.
توی زنجان ما هتل بودیم . ما از وقتی دیبا دنیا اومده فقط مشهد و رشت رفتیم و اونجا هم خونه بودیم . دیبا اولین تجربه هتل براش خیلی عجیب بود . می پرسید این چرا هال نداره فقط اتاق خواب داره. بعد هم پیشنهاد کرد که از این به بعد خونه خودمون رو هم سوار ماشین کنیم و بیاریم که لازم نباشه هتل بریم. بچه ها توی رستورانها هم سنگ تمام گذاشتند که مبادا ما از غداهای خوشمزه اونجا بخوریم و وزنمون زیاد بشه. همچنین ما فهمیدیم که چه زجری می کشند خاله های مهد کودک موقع غذا دادن به این وروجکها و اینکه پرند چقدر کلمه یاد داره که رو نمی کنه. مثل آب - تاب - دد - و داره کم کم سعی میکنه که حقشو بگیره و اگر یک لحظه به دیبا توجه بشه می خواهد که حتما همون اندازه بهش توجه بشه حتی اگر به اندازه تا زدن سر آستین دیبا باشه!!!!!!!!!!!!!!

امروز به دیبا میگم که کادو برای خاله های مهد چی می بری ؟ میگه یه زعفرونی چیزی بده ببرم !!!!! ( خوب ما همیشه مشهد بودیم دیگه ) 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

در خرابات مغان نور خدا می بینم

این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٢/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند