Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

ر.و.ض.ه

سلام
ما توی تعطیلات نوروز طیف وسیعی از مراسم رو تجربه کردیم. از دید و بازدید گرفته تا تولد و عروسی . از جمله یه مراسم روضه خوانی بود که رفتیم. وقتی رسیدیم یه آقای ر.و.ح.ا.ن.ی داشت توی اتاق ر.و.ض.ه می خوند. دیبا هم براش خیلی جالب بود که اون آقا مانتو پوشیده بود و داشت برای مامان جان ( مامان خودم ) قصه می گفت.
ما توی یک اتاق دیگه پناهنده شده بودیم تا بچه ها رو اماده کنیم. دیبا به محض اینکه آماده شد قبل از اینکه من بتونم واکنشی نشون بدم از اتاق پرید بیرون و در شرایطی که امام حسین رفته بود صحرای کربلا دیبا رسید توی اتاق و به اون آقای محترم گفت سلام من دیبا هستم. اون بیچاره هم گفت ماشاءا... . خوب کل سیستم بهم ریخت و ملت هم که خیلی وقت بود دیبا رو ندیده بودند کلی ذوق زده شده بودند.
چند شب بعد توی رستوران بودیم . یه دفعه یه آقای مانتوپوش اومد. دیبا هم اون وسط با انگشت به شدت اشاره می کرد و داد می زد همین بود. بعد هم یه عموی محترمی بهش آموزش داد که بعد از این هروقت آقا رو دیدی بهش بگو برو ریشهاتو با تیغ یزن و کلاه شاپو بپوش. خوب دیبا جون چی باید بگی ؟ دیبا هم مثل یه شاگرد خوب تکرار می کرد که برو ریشهاتو با تیغ بزن و ژاپون ( البته بعدا به پاپیون تغییر یافت ) سرت کن.
توی عیدی دندون هفتم پرند هم در اومد و ما رو کلی جلوی در و همسایه سرافراز کرد.
 خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

زباغ عارض ساقی هزار لاله برآید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱/۱٩ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند