Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

يک روز خوب

سلام

روز دوشنبه وقت گرفته بودم که برای دیبا توی مهد تولد بگیرم. به خودش هم نگفته بودم. فقط خاله زیور روز یکشنبه طاقت نیاورده بود و به دیبا گفته بود فردا یک روز خوبه. دیبا که پرسیده بود چه خبره بهش جواب داده بودند که قراره تختهای بچه ها رو جابجا کنیم!!!! دیبا هم دوشنبه با ذوق و شوق فراوان بلند شد که من باید برم و به خاله زیور کمک کنم که تختها رو جابجا کنیم. منهم بهش جواب دادم اگه دختر خوبی بودی من و دوک هفت کوتوله هم میاییم مهد.

وقتی رفتم و کیکش رو بردم کلی ذوق زد. کلی رقصید ولی بعد دوربین رو می خواست که باهاش عکس بگیره و کلی گریه کرد. وقتی هم می خواستم برگردم شرکت گفت که می خواد  بیاد با من. ولی بعد بهم زنگ زد و کلی تشکر کرد که براش تولد گرفتم. زحمت رقص چاقو هم بر عهده آرتا جونم بود که کلی سنگ تموم گذاشت. خاله های نازنینمون خاله زیور - خاله سحر - خاله مریم و خاله مهری هم حسابی خسته شدند و کلی زحمت کشیدند.

ما دو تا خواهر

آرتا جونم که معرف حضورتون هست مسئول رقص چاقو بود.

سه شنبه صبح که بیدار شد وسایلشو برداشت و گفت امروز هم روز خوبیه !!!!! گفتم نه مامان جون دیگه تموم شد تا سال آینده. بعد وسایلشو گذاشت وگفت اعلام کردند که امروز مهد کودک تعطیله چون هوا سرده. مربیها هم رفتند خونه شون. منهم اینجوری و جلسه ای که باید ۵/۹ می رفتم ساعت ۱۰ رسیدم.

در ادامه روژ لب خواستن دیبا خانم- پریشب پرندی روژ لب باربی رو برداشته بود هی درشو باز می کرد می زد دوباره درش رو می بست. فکر کنم ۴ یا ۵ بار تکرار کرد و منهم به باباجون گفتم خودت میدونی و دخترهات !!!!!

دیشب نصفه شب از خواب پریدم و دیدم در اتاق بازه و پرند هم نیست. رفته بود روی سرامیکهای آشپزخونه خوابیده بود.

شعر امروز

من چه کنم تو خودت میگو ( میل جدایی ) داشتی

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر نه باده غم دل زیاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما زجا ببرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱٧ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند