Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

ميله

سلام

دیشب دیبا رفته بود و یکی از میله های خونه شو در آورده بود و اومد باباجون رو بگذاره سرکار. بهش میگفت این شمشیر منه و می خواهم با تو بجنگم. باباجون هم خیلی در گیر بود و کلی عصبانی شد و دیبا رو فرستاد توی اتاق گریه. پرند هم رفته بود پشت در اتاتق و زار زار گریه می کرد . بعد از چند لحظه دیبا دیگه اعلام کرد که گریه ام تمام شده و بابا بیا منو بیار بیرون. بابا هم رفت و آوردش بیرون. به محض اینکه رسید داخل هال گفت میله ام کو ؟؟؟ بابا اینجوری بود منهم پشت اوپن آشپزخونه سنگر گرفته بودم به این شیوه  دیبا هم بدون یک لحظه وقفه تکرار می کرد. میله ام کو ؟؟؟؟؟؟

چند روز پیش دیبا صبح که از خواب بیدار شد براش کیک آوردم اونهم شروع کرد به گریه که این کمه و بیشتر بده. منهم گفتم نمی خوری باشه هر وقت خواستی بیا و ظرف رو گذاشتم توی آشپزخونه. دیبا زد زیر گریه و پرند هم چهار دست و پا اومد جلوی من و شروع کرد به زبون خودش با من دعوا کردن.  من تسلیم شدم. این دوتا از حالا با هم متحد شدن.

دیروز صبح باباجون اول صبح رفته بود بانک و به من گفت منتظر باش تا من بیام . ما زودتر آماده شدیم به دیبا گفتم با هم بریم ؟ گفت نه من با ماشین پراید نمی یام من با ماشین پژو می رم.

بعد از ظهر من موبایل نداشتم و فراموش کردم با باباجون هماهنگ کنم . در نتیجه هر دومون جلوی در مهد کودک به هم رسیدیم. باباجون رفت و پرند رو گرفت منهم دیبا رو گرفتم. پرند توی ماشین من نیومد و با بابا جون رفت . ولی دیبا توی رودربایستی با من اومد. مدیرشون بهم گفت یک ژیان بگیر از این به بعد با ژیان اینها رو بیار تا دیگه برات کلاس نگذارند.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

ای پیک راستان خبر یار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/٢٥ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند