Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

قصه های من و لباس عروس

سلام

پنجشنبه در طی یک اقدام متهورانه رفتیم جمهوری و ۲ دست لباس عروس خریداری کردیم. هم برای دیبا و هم برای پرند. جالب بود که دیبا خیلی داوطلبانه اومد توی فروشگاه و از بین لباسهای مختلف یک دونه رو برای خودش انتخاب کرد. ما هم همون رو براش گرفتیم. بماند که قبل از رفتن به ما سفارش داد که اول بریم شیخ بهایی بعد بریم بنگاهی و بعدش بریم خرید. ماهم کاملا اطاعت کردیم. ساعت ۵/۱۱ توی خیابون جمهوری به بابا جون گفت که بریم رستوران. حالا اون وقت روز چکار کنیم. یک مقدار گشتیم و اولین نفر وارد یک رستوران حسابی و پرستاره !!!!!!! شدیم. دیبا هم حسابی کیف کرد و تا داخل آشپزخونه هم سرک کشید و ما از وضعیت سلامتی و کیفیت غذا خاطرمون جمع شد!!!!!!!!!!! فردا هم که عمه اومده بود خونه ما اصرار که برم لباسم رو بپوشم و تورش رو سرم بذارم.  

راستی دیگه باباجون نمی تونه با دل خوش تلویزیون ببینه. تا کانال رو عوض می کنه دخترمون بهش میگه من داشتم اون رو می بینستم ( می دیدم ) و اگه بزنه اون کانال و برنامه عوض شده باشه دیگه مکافاته.

شبها برای اینکه زودتر بخوابه چراغها رو خاموش می کنم و میگم برات قصه میگم تا بخوابی. اونهم نامردی نمی کنه تا قصه اول تمام میشه بعدی رو سفارش میده. اونهم سوژه های جالب. قصه کمد اتاق خودش - نرده های گارد تختخوابش - دیوار اتاق باباجون- چراغ اتاق کامپیوتر - اون لاکپشت بادی که به دیوار اتاقش آویزون شده !!!!! منهم اصولا کم نمیارم در مورد تمومشون قصه میگم. در تمام قصه ها در نهایت همه خوشحال هستند و می خواهند بخوابند. ولی بعد که میگه قصه دیشب رو بگو یادم نمیاد. به زودی یک کتاب چاپ میکنم !!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٩/۱٧ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند