Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

کار و کار و کار

سلام

بالاخره تعطیلات تمام شد و ما از مشهد برگشتیم. بماند که دیبا نمی خواست بیاد تهران و می گفت من همین جا هستم. اما اومدیم و از روز سه شنبه دیبا و پرند رفتند مهد کودک. توی این مدت من دایم به دیبا گوشزد کردم که باید توی مهد مواظب پرند باشد به همین علت وقتی که وسط روز می روم مهد تا به پرند سر بزنم به محض اینکه پرند را از روی تخت بر می دارند صدایش را می شنوم که می گه : پرند را کجا می برین ؟

در ضمن این رفت و آمدها من متوجه شدم که دخترم مجلس گرم کن کلاس هم هست. به محض اینکه نوار روشن می شه داد می زنه همه دست بزنید. وقتی آهنگ تموم میشه میگه هوراااا. با آهنگ بعدی دوباره می گه شروع شد دست بزنید. من تمام مدت در حال خندیدن هستم.

روز چهارشنبه بعد از مدتها جلوی یک روزنامه فروشی ایستاده بودم و داشتم مجله می خریدم. یک مرتبه مجله راه زندگی  ۱۵ فروردین را دیدم که عکس دیبا را رویش چاپ کرده بود . کلی ذوق زده شدم و به همه زنگ زدم که مجله را بگیرند. اما مجله هنوز به مشهد نرسیده بود . سر به سرم می گذاشتند که حتماْ تمام شماره ها را خریدی و در نتیجه مجله تموم شده و به مشهد نرسیده !!!!!

خداحافظ. بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز :

اگر نه باده غم دل زیاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۱/۱۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند