Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

خاطرات مهد کودکی

سلام

پرند توی مهد داشته گریه می کرده ( داره دندون در میاره بداخلاقه ) دیبا دوان دوان میره می پرسه خواهرمو چکار کردین که داره گریه می کنه ؟خاله سحر بهش میگه من خواهرتو می کشم !!!! دیبا هم خیلی جدی دستشو میزنه به کمرش و به خاله سحر میگه : جااااااااااانم !!!!!

اومده بوده پایین ولی کتشو تنش نکرده بوده مدیر مهد بهش میگه دیبا چقدر کتت قشنگه بیا بپوش. به مدیرشون میگه مگه داره برف میاد که به من میگین کتمو بپوشم !!!! مدیر مهد هم کلی ماچ مالیش می کنه.

دیبا به هر بهانه ای توی کلاس خاله زیور است. دیروز به خاله زیور گفته من الان میرم ظرف میوه ام رو میگذارم توی کلاس خاله مریم و زود بر می گردم .

صبح داشت برای خودش شعر می خوند :

پدر بزرگ چه پیره  الهی هیچ وقت نمیره

........

دست میکنه تو بینی ( توی متن اصلی سینی بود به خدا )  به من میده شیرینی

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۸/٢٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند