Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

گزارش کار

سلام

من این دو روز گذشته یک دوره آموزشی خیلی خوب گذروندم. روز اولش دیبا خیلی کند داشت آماده می شد. بهش گفتم مامان سریع باش من کلاس دارم. گفت مامان تو هم مثل مامان آرتا کلاس میری ؟ به بچه ام نگفتم که این کلاس اون کلاس نیست . من هرچی هم از این کلاسها برم به با کلاسی مامان آرتا نمی شم.

اون روز پول نداشتم و با سرعت رفتم به پولهای باباجون دستبرد بزنم. دیبا اومد جلوم ایستاد و گفت چرا به  پولهای بابا دست می زنی بر ندار !!!!!!

بچه مثبت شده بود می گفت بابا توی آشپخزونه ( آشپزخونه ) و حمام و دستشویی کفش می پوشیم ولی توی اتاق و هال پزده ( پذیرایی ) کفش نمی پوشیم.

دو تا از پلهای بلزشو برداشته بود می گفت ببین اینجا دوخوابه است.

گیره های موهاشو از جلوی دستش برداشتم و توی کتابخانه گذاشتم که دستش نرسه اومده بود اشک می ریخت و می گفت به خدا دستم نمی رسه اینطوری دارم اذیت می شم.

باباجون دوباره هنر آرایشگری شو  به رخ کشیده . دیروز اومده بود می گفت خاله زیور گفته به بابات بگو کار آرایشگرها رو کساد نکن .

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زاین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/٢٥ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند