Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

مهمونی

سلام

شنبه شب ما رفتیم مهمونی آقای مدیرمون که به مناسبت افطار بچه ها و بزرگها را دور هم جمع کرده بود. در بدو ورود دیبا اولین همکارمون رو که دید بهش گفت سلام ما خونه مون رو عوض کردیم. بعد هم با ۲ تا بچه دیگه جور شدن و حسابی آتش سوزوندن. پرندی هم مثل یک خانم متشخص از توی ماشین خواب بود و بعد از افطار بیدار شد. به همه هم لبخند می زد . فقط یکبار که اومدن و از من گرفتنش یک لب و لوچه ای جمع کرد و نعره زد و برگشت پیش من. دیبا غذا هم نخورد و طبق معمول ادا بازی درآورد. آقای میم ( تازه داماد بخشمون ) و خانمشون رو به روی ما بودند و من به دیبا گفتم که زود غذاتو بخور این آقای میم اینجا نشسته . دیبا هم غذاشو بلعید. دیشب خونه نشسته بود گفت مامان این آقای میم دوست رئیست بود ؟ گفتم آره و فهمیدم علت حساب بردنش چی بود.

یک مجموعه کتاب براش گرفتم به نام شیمو ( سروده ناصر کشاورز است و به نظرم از می می نی جالبتر است . شیمو یک موش است  ) که خیلی خودم خوشم میاد و توی اون مدتی که خونه عمو بودیم توانست جبران تمام کتابهایی که براش نیاورده بودیم رو بکنه .به ویژه یک جلدش هست به نام  شب و کتاب و مهتاب   میگن به شیمو بخواب     من عاشق این کتابم و هر شب حداقل یک بار براش می خونم ( به ویژه ۲ صفحه آخرشو از بس خوندم حفظ شده ). توی مهمونی یک دختر خانم بود که دیبا کلی باهاش بازی کرد .پریشب ازش پرسیدم اسم دوستت چی بود اونهم گفت شیمو ( بیچاره شید مهر بود ) . با خودم فکر کردم اگه باباجونش بفهمه که اسم دخترش چیه !!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب خاله دومی زنگ زد و ما رو برای آخر هفته دعوت کرد که بریم رشت. وقتی خاله زنگ زد باباجون گوشی رو برداشت و دیبا هم در طول ۱۰ دقیقه ای که من صحبت می کردم یک نفس نعره زد که چرا بابا گوشی رو برداشت. منهم تلفن رو که قطع کردم با موبایل زنگ زدم روی خط تلفن و دیبا گوشی رو برداشت . کلی با هم گپ زدیم. منهم رفتم جلوش نشستم .بعد موبایل رو بهش دادم و گوشی تلفن رو گرفتم. باز با هم عوض کردیم . بعد پرسیدم من کیم ؟ گفت مامانی . گفتم تو کی هست ؟ گفت من دیبام . بعد خداحافظی کردم و بوسیدمش. پرسیدم دیبا با کی صحبت کردی ؟ گفت مامان جان ( مامان من ) بود !!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

یارب این شمع دل افروز زکاشانه کیست

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٧/۱۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند