Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

لجباز

سلام

حادثه از روز ۵ شنبه شروع شد. من ۵ شنبه یک جلسه خیلی مزخرف داشتم و بايد اول صبح ميرفتم شركت . در نتيجه بچه ها رفتند مهد. ظهر هم باباجون بچه ها را گرفته بود. تا من رسيدم ديبا لب به غذا نزده بود . ولي باز هم فايده نداشت و داشتم باهاش كلنجار مي رفتم روي زمين خوابش برد. براي عصر براش سوپ اماده كردم ولي چند قاشق خورد و رفت. شام هم تعطيل. فردا صبحونه هم نخورد. ناهار هم ادابازي در آورد. عصرونه براش فرني سه رنگ درست كردم طي يك اقدام متهورانه همه رو با هم مخلوط كرد و جيغ منو در آورد. باباجون هم به من گفت تو چطور تا حالا متوجه نشدي اين چي دوست داره و از چي بدش مياد و خودش ابتكار عمل را به دست گرفت . رفت و نون تازه گرفت و اومد كلي براش غذا آماده كرد و داخل يك سيني حسابي تزئين كرد و براش آورد. فقط يك لقمه خورد. من باز از فرايندهاي تبديل استفاده كردم و يك شبه پيتزا براش آماده كردم. اونهم فقط يك گاز خورد. كلي هم اعصاب ما به هم ريخت. عوضش من كه در تمام مدت هفته پيش روزي يك ساعت پياده روي كرده بودم و كلي كم غذا خورده بودم و ۲ كيلو كم كرده بودم حسابي تقويت شدم اما ماجرا همچنان ادامه دارد. امروز باباجون به خاله زيور شكايتشو كرد و باز بسيج همگاني مهد كودك راه افتاد كه ديبا را چاق كنند. براشون آرزوي موفقيت مي كنم. توي اين مدت من از حرصم هي غذا توي حلق پرند بيچاره مي ريزم. پريشب به حدي عصباني بودم كه اين بچه خوابش برده بود و من همچنان بهش سوپ مي دادم .

خداحافظ بيا علي ( يا علي ) 

فال حافظ امروز

باغ مرا چه حاجت سرو صنوبر است

شمشماد سايه پرور من از كه كمتر است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/٥/٢۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند