Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آبان نامه

سلام

در آخرین اقداماتی که تا این لحظه صورت گرفته دیبا موفق شد در انتخابات شورای دانش آموزی با شعارهای " دیبا 1+4 (دوستی- یاری- بهداشت- احترام + تلاش) " و " مدرسه ما خانه شاد ما با دیبا" در یک رقابت تنگاتنگ و نفس گیر رتبه دوم را کسب کنه و برای یکبار دیگه عضو شورا بشه. در همین جا باید از پرند یک تشکر اساسی کنم که مدیر برنامه بود و کمپین تبلیغاتی بسیار منسجمی را پیاده کرد!!!!! 

در ادامه فعالیتهای ورزشی- فرهنگی، تمرینات کاراته به شدت داره پیگیری میشه و بعد از برگشت از مبارکه، برنامه ریزی شدیدی انجام شده و بنده تقریبا در تمام روزهای هفته مشغول امر خطیر راننده سرویس هستم. و بچه ها هم الحق و الانصاف دارند به خوبی کار می کنند و ملالی نیست جز یک عدد انگشت پای شکسته دیبا جان که آنهم تا دو هفته آینده رفع خواهد شد.

فعالیتهای درسی هم به خیر و خوشی در حال انجام هست. پرند یک آزمون آنلاین ریاضی و علوم داشت که همچنان استرس من و باباجون و دیبا بسیار بیشتر از خودش بود.

تولد باباجون رو هم با خیر و خوشی پشت سر گذاشتیم.

تولد آناهید جون را با هیجان و شادی زیادی رفتیم. تولد پرستش جون را در کنار کلی از مامانهای با حال همکلاسی دیبا گذروندیم .

آمادگی برای اجرای کنسرت همچنان ادامه داره و تهیه لباس و خیاط مسئولیت پذیر!!! گروه هم که کمدی جذابی را رقم زده (از کرامات شیخ اینکه اولین بار که اومده بود متر خیاطی با خودش نیاورده بود و می گفت وجب می زنم ).

شبی که انگشت پای دیبا آسیب دیده بود تا پاسی از شب توی اینترنت چرخ زده بود و صبح به من گفت که تا چند روز اینده پایم ورم خواهد کرد و نیاز به گچ گرفتن نیست و باقی موارد. توی ویزیت، بیچاره پزشک متخصص هر چی گفت دیبا پنبه کرد رسماً.

 در یکی از روزهای بسیار سرد و بارانی هفته های گذشته، یکی از مامانهای همکلاسی پرند زحمت کشیده بودند و آش هوس انگیزی را برای بچه ها آماده کرده و به مدرسه برده بودند. عکسها به حدی هیجان انگیز بود که من توهم زده و تا آخر وقت بوی آش به مشامم می رسید!!!! نکته جالب اینکه تمام بچه ها در حال خوردن آش بودند و پرند بدون ظرف آش به دوربین نگاه می کرد!!!!! وقتی رفتم دنبالش اولین سوال این بود که مامان، آش به اون خوبی را چرا نخوردی؟؟؟ (حجم پیاز داغ تزئینی فراتر از تصورم بود) گفت مامان عکسها بعد از این گرفته شد که من آش را خوردم !!! ضمنا آش خیلی خوبی بود چون برخلاف دست پخت تو هم گوشت نداشت و هم پیاز!!!! و بدین گونه بود که بار دیگر دانش و تجربه !!!!!!  آشپزی ام زیر سوال رفت.

دیبا اومده خونه بهش میگم ناهار مدرسه خوشمزه بود؟ میگه نتونستم بخورم. نه اینکه ما جلسه داریم!!!! زنگ ناهار باید برم و نمی تونم غذا بخورم. ضمنا خانم ناظم بهشون گفتند که کل وظایف معاون مدرسه را بر عهده دارند و از دویدن بچه ها در زنگ تفریح تا در اوردن مقنعه را باید پیگیری کنند و تذکر بدهند. بچه تلف شد زیر بار این حجم از مسئولیت اجرایی!!!! دیبا هم که جو گیر......ضمنا مسئولیت تخته هوشمند کلاس هم بر عهده اش هست و یک پا مهندس کامپیوتر شده!!!!!!

خودم نوشت: توی یکی از تمرینات گروهی کاراته که با حضور شیهان برگزار میشه و بچه ها باید حجاب داشته باشند، وقتی وارد سالن شدم یک خانمی که به شدت چهره شون به نظرم آشنا بود اومدند جلو و با من احوالپرسی کردند. منهم در کمال اعتماد به نفس ادامه دادم و یادم اومد که داور مسابقات استان تهران بودند. چند لحظه بعد اون خانم منو به یکی از دوستانشون معرفی کردند با این توضیح که توی مسابقات هر وقت عصبانی می رفتم تا تشویق کنندگان را دعوا کنم و از زمین دور کنم، این خانم می خندید و می گفت وقتی عصبی میشی چقدر جذابتر میشی!!!!!!!! و بعد از اون توضیح فهمیدم که چقدر حرفهامون می تونه روی آدمها تاثیر خوب یا بد و ماندگار بگذاره. 

مراقب خودتون باشید. دوستتون داریم خیلی زیاد

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/۸/٢٦ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند