Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

انسانهای مهم

سلام

تعطیلات تابستان به خیر و خوشی در حال سپری شدن هست. ملالی نیست الا اینکه شنبه این کلاس رو نریم. یکشنبه میشه اون کلاس رو نریم. دوشنبه و... چرا فلانی توی کلاس ماست؟ و... چرا فلانی که با ما همکلاس است به ما گفت سلام و قصه هر روز تکرار میشود. و این وسط محض تنوع هر روز هم مامان یکی از فلانیها زنگ میزنه به من شکایت که چرا دخترتون به دختر ما گفت بالای چشمت ابروست و چرا دختر ما سلام داد دختر شما نگفت علیک و به همین ترتیب تابستان خود را در کسوت قاضی و مشاور و داور و راننده پیش می بریم. منو اینهمه خوشبختی محاله.

برنامه مورد علاقه این روزها خ.ندوانه است که اگر سرشون بره این برنامه به هیچ وجه از دست نمیره. در حاشیه این برنامه، پرند اون روز پرسید باباجون خیلی آدم مهمیه؟ گفتم چرا اینطوری فکر می کنی ؟ گفت چون مدیر دانشگاه هست!!!!!! گفتم با این دلیل آره فکر کنم. گفت آخ جون پس همین روزها دعوتش می کنند توی برنامه. بعد من و دیبا را هم می بره و تو هم غصه نخور حالا تو رو هم می بریم!!!!!!!

صبح داشتم د.وش می گرفتم دیبا خوابالود در حمام را باز کرد و پرسید مگر تو روزه نیستی؟ گفتم چرا. گفت حالا که روزه ات باطل شد که د.وش گرفتی. گفتم خدا رو شکر که تو م.رجع نیستی وگرنه رسما بدبخت بودیم.

صبح پرند در حال برس کشیدن موهاش یکنفس غر غر می کرد. گفتم چی شده؟ میگه موهامو برس می کشم دماغم درد میگیره!!!!! میگم چه ربطی داره؟ میگه آخه  موهام بلند بود برس می کشیدم برس می خورد زیر دماغم . حالا موهام کوتاه کردی هی می خوره بالای دماغم و درد میگیره!!!!!!

دیبا با هیجان اومده و میگه توی کلاس برای مراسم افطاری پرسیدند چی دوست دارید بیارید. من خیلی دوست داشتم ش.له مشهدی ببریم ولی یک خورده فکر کردم شاید مشکل باشه برای همین گفتم زو.لبیا میارم. گفتم نه عزیزم چرا رودربایستی کردی. خاله مریم که بود . هواپیمایی مشهد تهران هم که بود. می فرستادند برامون. اینقدر بچه به فکر خانواده هست.

شربت خاکشیر براشون ریختم میگن میشه ما خاکهاشو نخوریم و فقط شیرشو بخوریم!!!!!!!!

با آناهید جون رفتیم پارک. یک گربه بیچاره رو پیدا کرده بودند و آموزشش می دادند. اونقدر فشار آموزش بالا بود که گربه مستاصل شده بود . حیف وقت تنگ بود وگرنه اگه یه مدت دیگه اونجا بودند علاوه بر حروف الفبای فارسی و انگلیسی فکر کنم بنده خدا اسمش رو هم به زبان انگلیسی می گفت.

پرند صبح چشمهاشو باز کرد و گفت مگه خاله محبوبه (معاون اداره) باهات دوست نیست؟ گفتم چرا. گفت پس چرا بهت نمیگه لازم نیست بیا اداره و باش توی خونه با بچه هات بازی کن ؟؟؟  واقعا این روزها چرا دوستها اینجوری شدند؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

یارب سببی ساز که یارم به سلامت

باز آید و برهاندم از بند ملامت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/٤/۱٤ - مامان ديبا و پرند

غزل

سلام

تیر ماه رو شروع کردیم. به قول دیبا کاملا جدید و  نو نو. کلاس زبان حدود 25 نفر در کلاس هستند و بیچاره خانم معلم که از کلاسهای 7-8 نفره به اینجا رسیده. دیبا و پرند همکلاسی هستندو کنار هم می نشینند و با هم تکلیف انجام نمیدهند!!!!! از اول تیر کلاسهای بسکتبال و پینگ پنگ شروع شد و با دوستان کلی خوش میگذره. لباس فوتبال تیم ب.ارسلونا را گرفتند. دیبا م.سی و پرند ن.یمار. دیگه خدا رو بنده نیستند. چرتکه رو تجربه کردند و هیجان زیادی برای کلاسهایش دارند. بعد از هر جلسه هم به طور خصوصی هر کدامشون یکدور برای من کلاس آموزشی بر پا می کنند. سر کلاس لگو عشق می کنند. دیبا سنتور رو شروع کرد. هر دو کمربند آبی در کاراته گرفتند و دارند به کوب برای مسابقات انتخابی که پس از ماه رمضان برگزار میشه تمرین می کنند.

پرند هر روز صبح که بیدار میشه یک ورژن جدید از روزه داری را تجربه می کنه. روزه صبحونه، روزه پنیر ، روزه گردو، روزه شیر و بسته به محتویات سفره روزه هم تغییر میکنه.

دیبا همچنان مشغول مطالعه هست و این روزها رفته تو کار مطالعه کتابهای دوستاش و هر روز با یک بغل کتاب میاد خونه. تا حالا که به نظر میرسه برنامه تابستونی خوب و باب میلشون بوده حالا ببینم تا آخر فصل چی میشه.

تمام اینها به کنار در 7 تیرماه صاحب یک دختر خاله جدید شدند. غزل خانوم پس از ناز و ادای فراوان قدم به این دنیا گذاشتند. حالا روز شماری می کنیم تا در اولین فرصت بریم مشهد و غزل خورون راه بندازیم. امیدواریم این یکی دختر خاله هم مثل اون یکی دختر خاله مهربون، باهوش و دوست داشتنی باشه.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دل ما به دور رویت زچمن فراغ دارد

که چو سرو پای بندست و چو لاله داغ دارد

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/٤/۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند