Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

تعطیلات تابستانی

سلام

رسما از 9 خرداد و با پایان مدرسه و گرفتن کارنامه ها تعطیلات تابستانی آغاز شد. البته هفته آخر بیشتر جشن و شادمانی بود. یک روز اردوی بهشت مادران که حسابی بهشون خوش گذشته بود و بدون اغراق از ابتدای سال مشغول برنامه ریزی برای اون روز بودند. یک روز هم جشن شکرگزاری که تا پاسی از شب با پرند ژله گل و شکلات آجیلی اماده کردیم. یک روز هم تقدیر از بچه ها که کادو و تقدیر نامه گرفته بودند. برای تابستان هم برنامه خاصی ندارند تکرار کارهای قبلی هست. 3 روز صبح بسکتبال و پینگ پنگ. همون روزها بعد از ظهر کلاس زبان. اون سه روز دیگه هم کلاس کاراته. اون وسطها یک موسیقی، لگو و چرتکه و نقاشی روی بوم هم به عنوان زنگ تفریح دارند. خدا بده برکت. خودم هم یا توی خیابانها گاز میدم که به موقع برسم یا پشت در کلاس منتظر نشستم. تابستان خود را کلا به خوبی میگذرانیم. 

توی این مدت سعی کردیم فرصتهای خوب پارک با آناهید جون رو از دست ندیم. دو تا عروسی شاهکار رفتیم. یکیشون از فامیلهای خودم و یکی هم از دوستان باباجون. بچه ها حسابی بهشون خوش گذشت. به ویژه مراسم دوست باباجون که ما فکر کردیم  کسی ما رو نمی شناسه. غافل از اینکه عروس خانم و دوستانشون که از قضا کنار ما نشسته بودند از دانشجوها  بودند و ما این نکته را در هنگام صرف شام و پس از اینکه کلی سوتی داده بودیم متوجه شدیم!!!!!! اصلا چه معنی داره این استادهای دانشگاه با دانشجوهاشون ازدواج کنند؟؟؟؟؟

پارک ژوراسیک و دریاچه خلیج فارس هم از جاهای هیجان انگیزی بود که برای اولین بار  رفتیم. آتریسا جون هم یک سری به ما زد و بچه ها حسابی با دختر عموشون بازی کردند و لحظات خوبی را در کنار هم داشتند. تعطیلات عظیم خرداد را هم در تهران گذراندیم و بد هم نبود. اصولا بچه ها با زور و تهدید از خونه بیرون می اومدند.تاتر ه.اکلبری فین را هم دیدیم که دیبا خیلی علاقمند شد و بعد نشست و کتابش رو هم خوند.

دار قالی هم براشون گرفتم که کار کنند و یک وقت خدا نکرده وقتشون هدر نره. توی این هفته دیبا موفق شد که در سرعت تنبک نوازی به استادش برسه و در نتیجه معلم نازنینش هم به قولش عمل کرد و آموزش سنتور را برایش شروع کرد. دیبا واقعا در پوست خودش نمی گنجه. امیدوارم که به خوبی از پس این موضوع بر بیاد.

در حال حاضر بیصبرانه منتظر نی نی خاله سمیرا هستند که انشاا... به زودی و به سلامتی بدنیا بیاد و بهش ف.حش یاد بدهند!!!!!!

معلم کاراته ازدواج کرده و یک چند جلسه ای نیومد. دیبا نگرانش بود و گفت چرا نمیاد؟ گفتم احتمالا ماه عسله. گفت یعنی تا یکماه قراره نیاد؟؟؟؟؟؟؟

به لطف و مرحمت دوستان یکی دوتا شعر جدید یاد گرفته بودند و دائم تکرار می کردند. یک روز به طور جدی باهاشون صحبت کردم و گفتم کلمات جالبی توی این شعرها وجود نداره و چون شماها کوچولو هستید و متوجه معنیشون نمی شوید وقتی می خونید شنونده ها ناراحت میشوند. گفتند مثلا چی؟ گفتم د.اف . پرند گفت اونکه کلمه بدی نیست، کشاورزا باهاش گندم درو می کنند!!!!!!!  کلا دیگه عرضی ندارم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/۳/٢٦ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند