Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

باز آمدم

سلام

سال 93 رو در حالی به پایان رسوندم که تقریبا همه چیز در حد اعلای خودش بود و فقط ثانیه شماری می کردم که زودتر سال تموم بشه. قبل از تعطیلات یک سفر اجباری تا قزوین داشتیم که به حدی این شهر روی پرند اثر گذار بود که حتی حاضر نشد اونجا غذا بخوره و یک نفس می گفت که برگردیم تهران. روز چ.هار شنبه سوری هم خاله لیلی اومدند تهران و بچه ها حسابی ذوق داشتند و سفره هفت سین را هم چیدند و به حدی در طی اون مدت به من زنگ زدند که ساعت 2 همکارم گفت شما بهتره تشریف ببرید منزل!!! !تعطیلات ما رسما  از روز چهارشنبه 27 اسفند شروع شد که به طرف سبزوار حرکت کردیم و شب طبق معمول مزاحم عمه شدیم و 5 شنبه صبح هم رفتیم مشهد . دو هفته واقعا مثل برق و باد گذشت. مسابقات پینگ پنگ به طور مرتب برگزار شد. مسابقه روبیک مقدماتی هم تا حدودی در جریان بود که البته بچه ها قرار گذاشتند که بخش پیشرفته رو موکول کنند به خرداد. کل بیرون رفتن از خونه هم فقط یک روز گل.مکان- یک روز شهر توس و یک روز پ.دیده ش.اندیز بود. مابقی اوقات خونه مامان جان و در جمع بچه ها گذشت. سیزده بدر هم در راه بودیم و توی سمنان دوباره خاله لیلی رو دیدیم که کلی بچه ها ذوقمرگ شدند. گزارش تعطیلات رو هم یکی می نوشت و بقیه از رویش کپی می کردند، فقط ترتیب اسمها عوض می شد.

یک سفر یک روزه به کاشان داشتیم که پرند کلی مخالف یود و می گفت مردمش با دمپایی توی خیابون راه می روند برای همین من نمی آیم و ما کلی قسم و آیه که نه اینجا همه کفش مارکدار می پوشند و شانس آوردیم که با یک هیات آلمانی برخورد کردیم و خوشبختانه پرند مجالی نیافت که به مردم محلی توجه کنه. یک روز هم مهمان خاله فیروزه شدیم و خاله مهشید رو فرستادیم امریکا، با این امید که هر چه زودتر برگرده.

جلسات ماهانه با معلمهای دیبا و پرند برگزار شد و خط و نشونهای ماه اخر را برایمان کشیدند. حالا ما هستیم و نیمه خرداد و دوره کردن دروس. در آخرین روزهای سال بچه ها کمربند سبز کاراته را هم گرفتند . موسیقی هم همچنان افتان و خیزان جلو میره تا خرداد که تصمیم بگیریم که زین پس چکار کنیم!!!!!!!!!!!

تداخل روز پدر و روز معلم، دوتایی رو حسابی به تکاپو انداخته بود و از آنجایی که برای روز زن با اصرار، باباجون رو برده بودند فروشگاه ت.عطیلات و گفته بودند الا و بالا باید از اینجا  دوتا بلوز بگیری، اصرار داشتند که برای باباجون هم 4 تا بلوز از همونجا بگیرند که با خواهش و تمنا نظرشون رو عوض کردم و به همون دوختن جوراب قدیمی!!!! بسنده کردیم. ولی هدیه پدر بزرگ را با سلیقه خودشون گرفتیم که با استقبال مواجه شد. اون وسط دیبا گیر داده بود که حالا بابای تو چی میشه که خواهش کردم بی خیال بشه. برای برگزاری هر چه با شکوه تر مراسم، اصرار کردند که روی سر بابا جون پول بریزند. همه چیز رو مهیا کردند و به محض اینکه باباجون اومد در بسته رو باز کردند و خودشون هم روی زمین پولها رو جمع می کردند و مابقی مراسم به فراموشی سپرده شد.

یک برنامه با همکلاسیهای دیبا توی پارک ساعی داشتیم که در امر وسط بازی مامانها بیشتر از بچه ها پایه بودند و تصمیم گرفتیم از این به بعد خودمون و توپ بچه ها بریم پارک!!!!!! زندگی همچنان ادامه داره.

 مرسی از همگی که هستید و به ما لطف دارید.

خداحاقظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٤/٢/۱٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند