Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

تو اونقدر دور رفتی که ازت یک قطره پیدا نیست.

سلام

به محض اینکه از مشهد برگشتیم باباجون پیشنهاد برگزاری یک کارگاه آموزشی توی اصفهان را داشت و ما هم که دیدیم ماشین داره خالی!!! میره راه افتادیم. چهارشنبه بعد از ظهر رفتیم و جمعه صبح هم به طرف تهران برگشتیم. سفر خیلی مختصر و مفیدی بود ولی انگار یک سری دریچه ها به روی دیبا باز شد. حقیقتش اینه که تا حالا باباجون رو توی محیطهای کاری ندیده بود و توی این سفر، از میزان احترامی که برای باباجون قائل بودند حسابی ذوقمرگ شد. منهم از فرصت استفاده کردم و بهش گفتم اگر بخواهی در آینده بچه هات هم خوشحال باشند و بهت افتخارکنند باید درسهات رو خوب بخونی و یک شغل خوب داشته باشی. از من پرسید که برایت خیلی مهمه که من دکتر باشم؟ گفتم برایم مهمه توی شغلی که هستی خیلی باسواد و خیلی موفق باشی. اونهم بعد از کلی سبک و سنگین کردن به این نتیجه رسید که دوست داره عکاس بشه. ضمنا اونجا غذاهای جدیدی تجربه کردند از جمله ماکارونی بدون سس !!!! و پیتزا بدون گوشت و قارچ و سایر مخلفات!!! که به نظرشون رسید عجب دست پختی دارند این اصفهانیها.

 

صبح 5 شنبه هم باباجون رو به دست برگزار کنندگان کارگاه سپردیم و خودمون در ابتدا راهی باغ پرندگان شدیم. اونجا به محض ورود هر دو چسبیدند به من و گفتند که بریم بیرون. دیدن پرنده های آزاد کلی ترسوندشون. اما بعد یک گروه خانمهای مسن اومده بودند و ما شدیم عکاس اون گروه. بعد رفتیم تله سیژ . که اون بالا هم پرند گفت پیاده شیم که امکان پذیر نبود. بعد باغ خزندگان که به مرحله غذا خوردن مارها رسیدیم که این دفعه خودم هم ترجیح دادم بیام بیرون!!!!!! بعد رفتیم سراغ زاینده رود. بعد از ظهر هم میدان امام و درشکه سواری. صبح جمعه رفتیم سراغ منارجنبون که زود رسیدیم و بسته بود و بعد هم به سوی تهران برگشتیم.

پرند شب قبل از سفر موقع خواب پرسید: اصفهان میریم هتل؟ گفتم آره. گفت توی هتلش جوجه هم داره؟؟؟ گفتم از کدوم جوجه ها؟ گفت پلو با جوجه. گفتم آره. گفت پس برای من سفارش بده ولی من فقط پلو با گوجه اش رو می خورم!!!!!!!!!!!!!

حالم به شدت بد بود. از د.ستشویی اومدم بیرون پرند اومده بود و می گفت یه بوس بعد از بالا !!!!بهم بده.

یک جلسه با معلمهای دیبا داشتم . معلم دروس ادبیات می گفت دیبا خیلی اعتماد به نفس داره و همین باعث میشه اونطوری که باید پشتکار از خودش نشون نده. معلم ریاضی و علوم راضی بود. اما معلم زبان از پشتکار زیاد دیبا مبنی بر اینکه به هیچ عنوان سر کلاس، انگلیسی صحبت نمی کنه کلی شاکی بود!!!!!!!

دیبا تکالیف ریاضیشو اشتباه برده بود و روز قبلش هم کتاب قرانش رو نبرده بود. اومد و گفت که مامان تحفه یعنی چی؟؟؟ گفتم یعنی یک چیز خیلی خاص و ویژه. گفت پس چرا خانممون به من و دوستم گفت تحفه؟ گفتم از بس کارتون خاص بوده چیز دیگه ای نمی تونسته بگه.

پرند هم به شدت مشغول طرح ج.ابر هست و هر روز یک کار جدید آماده می کنه.

دیبا فاینال زبان داشت. میگم بریم درس بخونیم . میگه کتابهام رو نیاوردم چون فکر می کنم بهش نیازی نیست!!!!!!

در اثر تعالیم مذهبی معلم، پرند اومده میگه مامان ماه صفر باید همش بریم مسافرت؟؟؟؟؟؟؟ 

یک گروه و.ایبری مامانهای همکلاسی پرند تشکیل دادند برای اینکه صرفا درخصوص موارد درسی بحث بشه و از اول هم قرار بر این بود که حتما از اولیای مدرسه هم درخواست بشه که وارد گروه بشوند. سه شنبه جلسه انجمن بود و ظاهرا مشکلاتی در گروه های اینچنینی ایجاد شده و خانواده ها شاکی بودند. از من در مورد گروهمون پرسیدند و من گفتم مورد خاصی نداره و اعضای انجمن خواستند که من مدیر مدرسه رو وارد کنم. منهم همین کار رو انجام دادم و بلافاصله در گروه اعلام کردم. تا اخر وقت به صورت خصوصی ف.حش خوردم و دوستان هرچی دلشون خواست بارم کردند در حدی که بهم گفتند تو نگران این هستی که سال آینده رای نیاری!!!!!! و از اونطرف تعریف و تمجید و تشکر از مدیر و لایک کردن پستهای خانم مدیر!!!!!!!!. به بهترین نحو ممکنه با همه آشنا شدم. یک چشمه از مزایای حضور در انجمن اینکه برای ماه گذشته توی محل کار کسر کار خوردم و ناگزیر شدم یک روز مرخصی رد کنم. اونهم برای منی که برای هر روز مرخصی کلی برنامه دارم.

خودم نوشت: کجایی که ببینی من چقدر دل خسته و تنهام. دهمین سال هم در دوری گذشت.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

بیار باده که بنیان عمر بر باد است

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۸/٢۱ - مامان ديبا و پرند

دختر خوب تنها

 

سلام

تعطیلات ع.اشورا ت.اسوعا ، بنا به دلایلی باید تهران می موندیم. بچه ها خیلی ناراحت بودند و بیشتر هم به دلیل اینکه باید چهارشنبه می رفتند مدرسه و از اون طرف هم قرار بود عمه، تولد روژا جان را توی مشهد برگزار کنه. شب تاسوعا باباجون و دخترها نشستند و با هم کلی صحبت کردند و به حدی بچه ها از دلایل باباجون برای تهران موندن قانع شدند که صبح تاسوعا ساعت 6 صبح تخته گاز به سمت مشهد رفتیم!!!!!!! ظهر عاشورا وسط م.یدان ش.هدا زیر بارون از دسته های عزاداری عکس گرفتیم. چهارشنبه شب تولد روژا جون را بدون سرو صدا جشن گرفتیم . 5 شنبه رفتیم پروما و صخره نوردی کردیم و جمعه صبح هم به سمت تهران حرکت کردیم. کلا بهشون خوش گذشت و حسابی حال و هواشون عوض شد.

پرند گفت که دوست داره در جلساتی که صبح ها خانم ناظم برگزار می کنه و برای بچه ها صحبت می کنه شرکت کنه (با اندکی تحقیق مشخص شد اون جلسات زیارت عاشوراست که این ایام توی مدرسه برگزار میشه) . بهش گفتم باشه. یه روز صبح زود میرویم و یک خوراکی هم با خودت ببر. روز چهارشنبه پروژه را عملی کردیم. اول صبح از ماشین پیاده شدند و امر فرمودند که خوراکیها رو تو بیار. به محض اینکه رسیدم جلوی در‘ دوتایی پریدند بیرون و گفتند خوراکیها را ببر توی ماشین چون الان حیاط مدرسه خلوت است و می خواهیم که بازی کنیم!!!!! با خواهش و تمنا خوراکیها را دادم دست پرند و گفتم ببر بده و برگرد بازی کن. اونهم رفته بود بالا و خانم ناظم بهش گفته بودند حالا که اومدی بیا توی مراسم هم شرکت کن. پرند گفت : مامان من از صحبتها شون چیزی متوجه نشدم و سریع برگشتم توی حیاط و بازی کردم!!!!!!!!!!! ( یعنی معنویت موج می زنه)

5 شنبه تولد آناهید جون بود. بعد از کلاس کاراته رفتیم مراسم. دوتایی واقعا خسته بودند و به شدت گرسنه. پرند که روی صندکی آشپزخونه نشسته بود و می گفت هدیه ها رو بیارین اینجا تا من ببینم آناهید چی کادو گرفته!!!!!!

یه مدت گیر داده بودند که عکسشون رو بندازم روی لباسشون و 4 شنبه عصر موفق به انجام این فرایند شدم .اشتباهم این بود که فکر می کردم بلوز رو خودم باید تهیه کنم و وقتی که بلوز گرفتم و با بدبختی عکاسی مخصوص پیدا کردم. در کمال احترام بهم گفتند باید از تی شرت خاصی استفاده کنیم و در نتیجه زحات گشت و گذار این چند روز بر باد فنا رفت. 

دیبا گفت دوست داره وقتی بزرگ شد یا ریاضی دان یا فیزیک دان یا علوم دان بشه. پرند گفت همدان هم خوبه که بشی و همچنین قندان!!!!!!!!!!!

پرند گفت چرا همه بچه های خوب ، مادر ندارند ؟ با تعجب پرسیدم مثلا کی؟ گفت سارا ک.ورو. ببین چه دختر خوبیه .بعد مامانش فوت کرده و با پدرش زندگی میکنه.( هنوز اوایل کتاب هستیم و پدرش هنوز زنده است!!!!!)

دیبا به شدت از دست یکی از معلمهاش شاکی بود. بعد پرند برگشته میگه ولش کن اونکه « شی شی کپله» !!!!!!!!!

با خاله ها رفتیم بیرون، پرند گفت که چ.یز برگر میخوره. ساندویچش رو که دید خیلی حق به جانب گفت این همبرگره و چ.یز برگر که گوشت نداره و باید گوشتش رو برداری. در نهایت نون و پنیر و کاهو خورد و خاله ها غرق در شادی و غرور شدند از داشتن چنین خواهر زاده قانعی!!!!!!

در ظرف غذای پرند رو باز کردم که بشورم. داخلش یه نامه گذاشته بود که مامان دوستت دارم و لطفا فردا برایم عدس پلو بذار ( غذای همون روزش عدس پلو بود!!!!!!) خستگی کلا پر. 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی نرود از یادت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۸/۱٠ - مامان ديبا و پرند

روز باشکوه

سلام

باید اعتراف کنم که تحصیل همزمان در کلاسهای دوم و چهارم خیلی سخته و وقت زیادی از من می گیره. این وسط پیگیری تمرینات موسیقی و کاراته هم میشه قوز بالا قوز ودر نتیجه کلی از کارها می روند ته صندوقخونه و از اولویت خارج می شوند. اما سرعت زندگی خیلی بالاست. این مدت که نبودیم یک پاور پوینت برای زندگی شهری و یکی هم در خصوص خراسان رضوی برای درس اجتماعی اماده شد. نکته جالب اینکه تهیه مطالب و تنظیم نهایی فایلها حدود 1 ساعت و انتخاب آهنگ پس زمینه مناسب حدود 2 ساعت وقت برد!!!!!!  طبق معمول نخود و لوبیا برای علوم کاشتیم. برای کلاس دوم هم خورشید خانوم ساختیم.یک کتاب داستان در خصوص سرگذشت قطره آب و یک تحقیق در زمینه صرفه جویی در مصرف برق هم انجام شد. اگر وقتی که برای این درسها میگذارم برای ریاضی صرف میکردم تا اخر سال نوبل ریاضی رو می تونستم بگیرم. 

بچه ها در کاراته امتحان دادند و کمربند زرد گرفتند. انتخابات شورای دانش آموزی برگزار شد و دیبا به عنوان عضو اصلی رای آورد. این وسط پرند هم سنگ تموم گذاشت و از طراحی تا توزیع برگه های تبلیغاتی رو یک تنه انجام داد. شعار دیبا ، دوستی - یاری- بهداشت و احترام بود که مجموع حروف اولشون کلمه دیبا رو تشکیل می داد. 

باباجون یک نامه داده بود مدیر مدرسه درخصوص سنگین بودن کیفهای بچه ها. توی جلسه انجمن ، دیبا و پرند رو صدا زدند و کیفهاشون رو ریختند بیرون. خوشبختانه کیفها رو خیلی مرتب چیده بودند. فقط در بخش خوراکیها، مدیر مدرسه ظرفها رو ریخت بیرون و بعد با تعجب از من پرسید اینها هر روز همین مقدار خوراکی به مدرسه می اورند؟؟؟؟؟ کلا سوت زدم، به خیالم مدرسه همون اردو هست !!!! ( در ضمن خانم مدیر بقچه ظرف ناهارشون رو ندیدند!!!!)

به مناسبت روز جهانی کودک، پارک رفتند و مراسم بادبادک بازی داشتند که خیلی بهشون خوش گذشته بود. نکته جالب اینکه امسال در دو روز مجزا رفتند یعنی دیبا با بچه های 5 و 6 و پرند هم با بچه های 1 و 3 رفتند. این جدایی به نظر خیلی هم بد نبود.

تولد دختر خاله زیور عزیز هم رفتیم و کلی تجدید خاطرات شد. از زمانهای کودکی بچه ها و مهد سابق.

برنامه پارک رفتن با اناهید جون هم از اون برنامه هایی هست که سرما و گرما نمی شناسه و در هر فرصتی پیگیری میشه.

یک جلسه با معلم پرند برگزار شد. نکته جالب جلسه، پاور پوینت بسیار جالبی بود که خانم معلم ارائه کرد که بسیار زیبا و تکنیکی تهیه شده بود. واقعا لذت بردم که بعد از 38 سال تدریس، هنوز به این شدت و قوت کار می کنند.بماند که یک روز بچه های سال بالایی توی حیاط آب بازی می کردند و روی پرند هم آب ریخته بود. پرند میره به خانم معلم میگه و ایشون بهش میگن : به جهنم که روی لباست آب ریخته!!!!! یعنی اگه بچه من امسال ترک تحصیل کرد در جریان باشید که علت چیه!!!!!!!

روزهای دوشنبه صبح هم با کلی درد و مرض برای پرند همراه است. اما به محض اینکه از کلاس ژیمناستیک می گذره ، سرحال و قبراق روز ادامه پیدا می کنه. افاضات امروز فافا کپل این بوده که پرند چون تو چاقی نمی تونی حلزون بری!!!!!!! ( این نکته پس از تذکر جدیی هست که معاون مدرسه بهشون دادند!!!!!)

به دیبا گفتم اگر توی انتخابات برنده بشی، باید 500  تومان به من بدی که برم برای خودم مانتو بگیرم چون من کارهای تبلیغاتت رو اماده کردم . به پرند هم باید پول بدی که بره واسه خودش لباس بگیره. برگشته میگه خدا رو شکر که برادر ندارم وگرنه حتما باید برای اون هم یه چیزی می گرفتم.

شب قبل از شروع تبلیغات ، دوست عزیزش تماس گرفت. تا فاصله ای که دیبا رو صدا بزنم بهش گفتم در مورد برگه هات توضیح نده. دیبا به محض اینکه گوشی تلفن رو گرفت گفت که مامانم گفته چیزی بهت نگم!!!!! ولی دوست عزیز با ذکاوت خاصش که برای سن من هم بعیده، کل اطلاعات رو از دیبا گرفت. من و باباجون هم با بهت و ناباوری مشغول تماشا بودیم. بعد که گوشی رو قطع کرد گفتم دوست جون خودش چکار کرده بود؟ گفت در مورد کارهای خودش هیچ چیز نگفت!!!!!!!بهش گفتم باید سورپرایزت رو حفظ می کردی. اینکه مسئله درسی نبود که با جزئیات برای دوستت شرح بدی. خلاصه کلی حالم گرفته شد. اما نکته عجیب قضیه این بود که دوست جون رای کافی نیاورد. به دیبا گفتم یادت بشه که بچه ها تو رو با همین رفتار و شخصیت دوست داشتند. نیازی نیست خودت رو به رفتار دوست جون نزدیک کنی چون بر خلاف ظاهر امر که همه بچه ها مریدش هستند مثل اینکه در باطن خیلی علاقه ای نداشتند که مسئولیت بگیره. ( جبهه گیریهام علت داره. این خانم کوچولو مرتب در و.ایبر و ا.ینستاگرام سیر می کنه و تاثیر زیادی هم بر بچه ها میگذاره و به شدت نگرانم ).

یک خبر مهیج در خصوص اومدن یک نی نی به خانواده بهشون دادم. از اون روز تا میگم یک خبر خوب دارم پرند می پرسه نی نی به دنیا اومد؟؟؟؟ دو صفحه اسم هم یاد داشت کردند که در اسرع وقت به مشهد بروند و حضوری به خانواده نی نی تقدیم کنند. پرند هم اون سوال همیشگی توی ذهنش نقش بسته که نی نی رو دختر درست کردند یا پسر!!!!!!

دیبا سرکلاس دیکته بوده، یک مرتبه در کلاس باز میشه و پرند می پره وسط کلاس و بدون توجه به معلم میره سر میز دیبا و می پرسه : امروز از مدرسه ناهار میگیری؟؟؟ قیافه خانم معلم جالب بوده که با وضعیت هنگ، پرند رو بدرقه کرده و از دیبا پرسیده این کی بود؟؟؟؟؟

روز جلسه با معلم پرند، به محض ورود خانم معلم پرسید مامان کی هستید ( از بس نگران تحصیل بچه هستم پاشنه مدرسه رو از جا دراوردم !!!!!) به محض معرفی، گفتند که چرا ازتون پرسیدم ، چهره کاملا داد میزنه که کی هستید و کلی از پرند تعریف کردند. ضمنا به پرند گفته بودند کتاب قطره آب محشر بوده و از اون روز پرند روی ابرها سیر می کنه.

رفتیم توی کوچه بازی. بچه های همسایه هم بودند . اون وسط یکی از پسرها برگشته میگه من فقط به خاطر این دوتا اومدم بازی!!!!!!!!!!! ما هم که شهرستانی، نفهمیدم چطوری بچه ها رو زدم زیر بغلم و اومدم خونه!!!!!!!!!!!

 

خداحافظ  بیا علی ( یا علی)

فال حافظ امروز

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان امد خدا را همدمی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۸/٥ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند