Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

بزرگ می شویم آهسته آهسته

سلام

تعطیلات عید رو به مشهد رفتیم و دیبا دوباره اظهار دلتنگی شدید کرد. ضمنا در کل مسیر هم دچار ماشین گرفتگی شد. چیزی که مدتها بود که دچارش نشده بود. و در آخر هم اعلام کرد دیه با ماشین سفر نمیره. مشهد هم بساط مهمان بازی به راه بود و ما به عادت همیشه دوشنبه ظهر حرکت کردیم. شب منزل عمه در سبزوار بودیم و صبح همگی به طرف مشهد حرکت کردیم. و پشت سر هم در مراسم متنوع سور ماشین ها، پاگشا و سایر موارد شرکت کردیم. شنبه صبح هم به طرف تهران آمدیم. در طی چند وقت اخیر هم پرند  ابتدای صبح و در کلاس والیبال مبتلا به دل درد و در کلاس دومیدانی دچار پیچ خوردگی پا هست!!!!!!!!!در کلیه وعده های غذایی هم که در کنار هم هستیم صرفا نون و ماست می خوره و کلا از همه غذا ها بدش میاد!!!!!!!!!!!ضمنا بسیار هم شاکی هست چون چهارشنبه میان ترم دارند و معلمشون تازه داره با بچه ها you are را کار می کنه که بچه ام معتقده که سطحش خیلی بالاست و حیف استعدادشه که داره کور میشه ( هدف من فقط این بود که تابستان یه مرور کوتاهی بر زبان داشته باشند وگرنه به نظرم سطح زبان مدرسه به حد کافی خوب هست).

چهارشنبه شب هم عمو علیرضا و خاله آتوسا مهمان ما بودند. پرند می گفت همینکه می خواهم وسایل را از روی زمین جمع کنم دل درد می گیرم که کلا خواهش کردیم ادامه ندهد و به استراحتش بپردازه!!!!!و دیبا در طی فرایند جمع و جور حسابی کمک حال بود. پرند هم برای موقع پذیرایی آماده به خدمت بود.

گیر داده بودند که لباس ورزشی می خواهند و بدین ترتیب بعد از ظهر اخرین جمعه ماه رمضان راهی م.نیریه شدیم. در همان اولین مغازه، دیبا لباس ی.وز پلنگان!!!را گرفت ولی پرند گفت فقط لباس والیبال می خواهد و اینکه پشتش هم نوشته باشد سید!!!!!!!!!!!از 5 عصر تا 7.5 با دهان روزه قدم می زدیم. دریغ از یک لباس والیبال و در نهایت رفتیم همون فروشگاه اول و یک لباس فوتبالی هم برای پرند خانوم گرفتیم. و اقای فروشنده هم برای پرند قسم خورد که اگر لباس فوتبال بپوشه و والیبال بازی کنه هیچ اتفاق وحشتناکی رخ ندهد. حالا یکی از سرگرمیهاشون پوشیدن این لباس و فوتبال بازی با همکلاسها هست.

بهم گفتند میدونی لیموناد چیه؟ با دقت مشغول توضیح دادن شدم. یک دفعه هر دو زدند زیر خنده. بعد پرند گفت پس حتما گ.ه و گ.و.ز رو هم نمیدونی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و با تاسف از داشتن چنین مادر نادانی ، کلی سطح دانش من رو ارتقا داد. 

دیبا پرسید چرا عرق ادمها بو میده؟ گفتم چون میکروبهای روی پوست از مواد موجود توی عرق استفاده می کنند و یک سری مواد زاید به جا میگذارند که اونها بوی بد میده. گفت یعنی میکروبها بعد از خوردن غذا چورچ (یک چیزی توی مایه های همون اصطلاحات ردیف بالا) می دهند؟؟؟؟؟؟؟؟

پرند میگه میدونی دوستم ع.اشق شده و می خواد با همکلاسیش ازدواج کنه!!!!!!!!!!!!!!این روزها هر روز یک سورپرایز مهیج دارم.

تاتر ک.لوچه دار.چینی رو هم با خاله لیلا و خانواده توی سینما تاتر ک.انون دیدیم. ارزش دیدنش رو داشت و بچه ها حسابی ذوق زده شدند. مخصوصا که نگار هم کلی دلبری کرد. یه بخش که کلوچه دارچینی روی زمین ولو بود ، نگار دوان دوان رفت طرف صحنه و سعی می کرد که کلوچه خانوم را از روی سن جمع کنه.

موهاشون رو در شرایطی کوتاه کردم که پرند به شدت ناراضی و دیبا بسیار خوشحال بود ولی بعد از تموم شدن نتیجه دیبا کلی گریه کرد و پرند خوشحال بود چون موهای دیبا از پرند بلند تر مونده بود که البته به محض رسیدن به خونه،ش باباجون دلش طاقت نیاورد و موهای دیبا رو هم صفا داد.

بعد از 13 سال با تلاش و کوشش حاله محبوبه ، محل کارم را عوض کردم . به نظرم ارزش ریسک کردن را داشت. هرچند که در اینجا سمت بالایی ندارم و محل کار هم داخل طرح هست که نمیشه ماشین برد و مهمتر از همه کلی همکار خوب و قدیمی را از دست دادم. اما جو محیط، خاطرات خوب سالهای قبل کاری را  برایم زنده می کنه. امیدوارم که همه چیز به خیر و خوشی پیش بره. اولین روز کاریم اول مرداد همزمان با شروع تعطیلات باباجون بود. از شب قبل به بچه ها گفتم من فردا وسایلتون رو اماده می کنم ولی شما با باباجون بروید چون من دیگه نمی تونم ماشین ببرم و نمی دونم چقدر توی راه هستم. شما صبح با دل خوش بخوابید.  ساعت برای 6.5 کوک شد و خوابیدم. با صدای دیبا که چرا ساعت زنگ نمی خوره از خواب پریدم ساعت 6.25 بود. در شرایطی که داشتم دور خودم می چرخیدم راس 6.45 هر دو لباس پوشیده و اماده روی مبل نشسته بودند. و می گفتن برویم دیگه. گفتم الان خیلی زوده . گفتند ما رو برسون بعد خودت یه خورده توی ماشین بنشین هر موقع وقتش شد راه بیفت و برو شرکت. کلا از رو رفتم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سحر با باد می گفتم حدیث ارزومندی

خطاب امد که واثق شو به الطاف خداوندی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/٥/۱۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند