Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

ابریشم

سلام

در طی 3 هفته گذشته دیبا اردو رفت پارک پردیس بانوان- پرند جشن الفبا رفت پارک ساعی- روز پدر رو برگزار کردیم- عمه اومد تهران- عمو حمبد اومد تهران- عمو محسن اومدند منزلمون-  ماموریت رفتم اصفهان (کلا 2 ساعت اصفهان بودم!!!!) دیبا و پرند اومدند شرکت- جشن زبان برای کلاس پرند و دیبا برگزار شد. کلاسهای زبان به پایان رسید. ثبت نام کلاس بالاتر و ترم تابستانی انجام شد. فعلا فقط کلاسهای بخش فارسی تمام نشده که اعلام کردند تا 13 خرداد کلاسها دابر هست.البته امیدی ندارم کلاسها به حد نصاب برسه و پیش بینی می کنم حداکثر تا دوشنبه 5 خرداد مدرسه باشند.

دیبا برای اردو خیلی ذوق داشت. اومد و گفت با بچه ها هماهنگ کردیم گروه ما  3 نفر هست. قرار گذاشتیم من چادر، زیر انداز، توپ و غذا ببرم و مابقی!!!!! موارد رو دوستهام می آورند در نتیجه با یک کوله و یک کیسه راهی اردو شد. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تا اینها بروند اتوبان افسریه و برگردند منهم رو هوا بودم ولی اتفاق خوبی که افتاد موفق شدم اتاقم توی شرکت رو حسابی تکون بدم چون واقعا نمی تونستم فکرم رو روی کار متمرکز کنم. و ساعت 3 که مطمئن شدم برگشتند تازه شروع به کار کردم.  

پرند که داشت می رفت جشن الفبا به حدی درگیر بودم که هیچ گونه توشه اضافی برایش در نظر نگرفتم در نتیجه بچه حسابی خورد توی ذوقش.

برای روز پدر با بچه ها رفتیم کادو گرفتیم. بین اون همه ادکلن یکی رو انتخاب کردند و گفتند بوی بابا رو میده!!!!! و همون رو خریداری کردیم. صبح علی الطلوع خونه رو آذین بستند و تا به امروز هم دکور رو تغییر ندادند. حالا باباجون هر روز صبح میاد و میگه مگه امروز روز پدر نیست پس کادوی من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عمه راحله اومد خونه ما و بچه ها حسابی از بودن در کنار باربد و روژا طلا لذت بردند. و عصر خیلی به سختی از هم جدا شدند.

یک روز عصر هم (سه شنبه 16 اردیبهشت) با یک جعبه به خونه برگشتند و تعداد 17 عدد کرم ابریشم به جمعمون اضافه شد. بماند که در طول این مدت چند بار تا شرکت رفتم و برگشتم که یادم اومده به کرمها غذا ندادم و عصر هم به سرعت بر می گردیم که بچه ها گرسنه نمونند.

عمو محسن و کیانا جون و خاله فرحناز هم دیشب مهمونمون بودند و بچه ها حسابی با کرمهای ابریشم مشغول بودند.

یک ماموریت به اصفهان داشتم.و چون نتونستم بلیط هواپیما بگیرم مجبور شدم 5 صبح برم اصفهان و 2 بعد از ظهر هم از اونجا دوباره برگشتم. نکته مهم ساعت یک ربع به 5 بود که پرند از خواب پرید و با گریه و زاری ایستاد جلوم پایین هم ماشین منتظرم بود. توی اون حال و هوا بهش گفتم دارم میرم شرکت و برگشتن یه کادوی خوب برایت می گیرم. اونهم با هق هق هرچه تمامتر گفت پس برام ت.توی موقت ش.یمر بگیر!!!!!  که اونهم با توجه به جلسه و عدم توقف در اصفهان حاصل نشد و کل خرید از مجتمع م.هتاب انجام شد.

سه شنبه گذشته هم ساعت 1.5 بهمون اعلام شد که 4 جلسه داریم و از اونجایی که باباجون هم تا دیروقت جلسه داشت رفتم سراغ بچه ها و آوردمشون شرکت . بماند که 4.5 اعلام کردند جلسه کنسل هست اما نتیجه حضورشون در شرکت این شد که گفتند دیگه شرکت نرو و برو توی یک رستوران کار کن!!!!!!!!!!!!!!

جشن زبان برگزار شد. دیبا نقش جک لوبیای سحرآمیز رو داشت که خیلی تر و فرز نقش رو اجرا کرد به ویژه اونجایی که از دست غول فرار کرد و دوید به سمت خونه.پرند هم نقش سگ داخل مزرعه آقای دانل رو اجرا کرد مخصوصا با اون دمش حسابی اجرای با نمکی داشت.

امتحان فاینال زبان را دادند پرند 99.75 شد و به دوستش که 81 شده بود و از واکنش خانواده اش نگران بود گفته بود مهم امتیاز نیست مهم اخلاقه!!!!!!!!!!! و من در شگفت از این سخن دانشمندانه بچه سوسکم. وقتی هم توی بازی توپ خورد به بینی پرند دیبا خیلی منطقی بهش گفت وقتی اومدی بازی کنی باید بدونی که هر اتفاقی ممکنه برایت رخ بده. و من همچنان غرق در غرور.

یکی از دوستان دیبا انشای خداحافظی نوشته بود و توی انشا یک جمله داشت که« از دیبا یاد گرفتم حرف دیگران برایم مهم نباشه». و منهم از اون روز امیدوارم « مردم» اونقدر در زندگیش تاثیر گذار نباشند و بتونه خودش بدون قضاوت دیگران، راه درستش رو ادامه بده.

همچنان عصرها در کوچه مشغول دوچرخه سواری هستیم و چون احساس می کنم داره وقتم هدر میره، برنامه دارم سیزی خوردن و پیاز رو هم ببرم کوچه و کارهام رو هم انجام بدم!!!!!!!!!!!!!!!!

برای تابستان هم فعلا دومیدانی و والیبال رو در نظر گرفتیم حالا باید ببینم دیگه چکار کنیم. مدرسه تموم نشده برای سال بعد هم ثبت نام کردیم.

کلاس نقاشی روی بوم هم به دلیل بی تجربگی و رفتار ناپخته معلم مربوطه متوقف شد و حسابی حالم گرفته شد. دیبا گفت که ترجیح میده پولم رو هدر ندم و اونها با اون معلم کار نکنند. حالا باید یه آدم حرفه ای پیدا کنم. 

موسیقی هم داره به خوبی پیش میره. زندگی همچنان به خوبی و پر تنش و پرفشار جریان داره. خدایا خودت بهترینها را برایمان رقم بزن.

خودم نوشت: اون روزی توی شرکت یه لحظه دیبا داشت می رفت د.ستشویی و منهم دنبالش. یکی از کسانی که خیلی برایم مهم هستند با دیدن قیافه ام گفتند داری چکش می کنی و بعد گفتند که مادر بودن پدیده خیلی عجیبیه که باعث میشه اینطوری رفتار کنی ( تمام ابهتم توی محیط کاری دود شد و رفت هوا!!!!!!! ولی در هر حال یک لحظه مادر بودن رو با تمام دنیا عوض نمی کنم) . 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۳/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند