Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

زندگی خیلی خوبه چونکه خدا تو رو داده

سلام

آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه

                                             خدا فرشته ها شو که نمی سپره دست همه

10 سالگی دیبای عزیز رو در حالی جشن می گیریم که  روز به روز عاقلتر و پر انرژی تر در کنار ماست. همدم ما و مراقب خواهر کوچولوش هست و با خنده ها و موفقیتهاش بهمون انرژی مضاعف میده. شاد باشی همیشه دختر گلم.

دیبا این هفته همچنان سر کلاس موسیقی و کاراته نتونست تمرین کنه. امیدوارم زودتر دستش خوب بشه تا بتونه برای جشنهای این چند روز توی مدرسه ساز بزنه.

پرند هم به خوبی مشغوله و داره پیش میره. این هفته تولد کیمیای عزیز رفتیم که خیلی بهمون خوش گذشت. یه تاتر هم با خاله لیلا و نارگل و نگار و آذر جون رفتیم به نام آهای تو دیگه کی هستی که اونهم خوب بود به ویژه در بخش بازی در داخل پارک ل.اله که حسابی خوش گذشت. جلسات مدرسه هم به راه بود. پارک رفتن با آناهید جون هم که از اون برنامه هایی هست که همیشه با استقبال شدید روبه رو میشه.

دیبا میگه معلم فارسی گفته تو بین نوادر هستی اینقدر سریع درسها رو یاد میگیری و اینقدر کثیف و بد خط !!! می نویسی واقعا شاهکار هستی. تا اومدم نصیحت کنم گفت مامااااااااااااااااان!!!!!

دستمو با اتو سوزوندم. پرند اومده میگه میدونی چرا دستت سوخته؟ میگم نه. میگه از بس چاقی!!!!!!! سوختگی دستو بی خیال با دل سوخته ام چکار کنم!!!!!!!!!!!!!!!!

پرند یک دوست ک.لیمی داره و به این نتیجه رسیده که اونها خیلی خوب هستند چون توی هفته قران و هدیه های آسمانی نمی خونند و فقط جمعه ها میره کلاس اختصاصی. ضمنا کتابشون هم به زبان عربی نوشته نشده و به راحتی میشه خوندش. دیبا هم معتقده م.سیحیت خیلی خوبه چون نیاز به گذاشتن حجاب نیست ولی بهش گفتم اینطوری نیست ر.اهبه ها رو ببین که چقدر حجاب شدید دارند پس زیاد به این برتری فکر نکن. فعلا هر دو به شدت مشغول تحقیق بر روی ایادین مختلف هستند قرار شده تا 15 سالگی تحقیق کنند و در نهایت تصمیم بگیرند که چه دینی بگیرند. هر روز هم نتایج تحقیقاتشون رو اعلام می کنند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ - مامان ديبا و پرند

زندگی منشوریست در حرکت دوار

سلام

با معلم زبان دیبا جلسه داشتم. می گفت دیبا کلا حوصله اش توی کلاس سر میره. دیبا با بچه های کلاس ششم توی یک کلاس هست. معلم می گفت تا بخواهم برای بچه های دیگه توضیح بدم دیبا بلند شده و توی کلاس راه میره ( دروغ چرا خودم هم توی دبستان همین شرایط رو داشتم وقتی درس به دوبار تکرار می رسید رسما کلافه می شدم. ) به معلم  گفتم این هنر شماست که بتونی دیبا رو توی کلاس نگهداری و البته برای منهم حفظ نظم خیلی مهمه. دیبا نباید توی کلاس راه بره.

پرند توی جشن به خوبی وظایفش رو انجام داد. سه شنبه صبح جلسه انجمن بود و معلم پرند از من خواست که توی  جشن بچه ها شرکت کنم. منهم به نمایندگی از انجمن حضور داشتم و کلی ذوقمرگ شدم . ضمنا گزارش جشن رو هم توی گروه مادران پخش کردم.

توی کلاس ریاضی، شاگرد زرنگ کلاس به مدت یک هفته در ضمن تدریس معلم، موس رو حرکت می داده و معلم کلاس کلا کلافه شده بوده و فکر می کرده تخته پرش داره. 25 بار تخته کالیبره شده بود ولی مشکل حل نشده بود. یک روز که یکی از بچه ها با شاگرد زرنگ درگیر میشه میره و به معلم اطلاع میده و میگه که دیبا هم در جریان بوده. خانم معلم هم کلی شاکی میشه که چرا دیبا نرفته خبر چینی. موضوع به گوش من رسید. دیبا به معلم گفته بود که تمام بچه ها در جریان بوده اند. مامان یکی از بچه ها گفته بود که گل بگیریم و بریم از دل معلم در بیاریم. گفتم من نیستم. مدتهاست که از خبر چینی دیگران دارم ضربه می خورم. دوست ندارم که بچه ام به این کار ترغیب بشه. به دیبا گفتم باید به دوستش می گفته که کارش خوب نیست ولی در مورد خبر چینی نظری ندارم. 

معلم زبان پرند عوض شد. بچه ها کلی ناراحت و غمگین شده بودند. بچه همون خانواده هایی که توی جلسه کلی انتقادهای الکی کردند به شدت به گریه افتاده بودند و خواستار برگشت معلم شده بودند. همچنان متاسفم برای خانواده هایی که بچه هاشون رو برای پز میگذارند مدرسه غیر دولتی و فکر می کنند مدرسه رو خریده اند و باید توی هر کاری دخالت غیر کارشناسی انجام بدهند.

تعطیلات تهران بودیم. فقط یک روز رفتیم باغ وحش و بعد هم یک گشت و گذار مختصر در مجتمع ک.وروش. دیروز هم کیانا خانم اومد و با پرند پوستر سانتی متر و میلیمتر رو آماده کردند. زندگی همچنان با دور تند در جریانه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ - مامان ديبا و پرند

بی خیال

سلام

دوشنبه مشغول کار بودم که شماره مدرسه روی موبایلم افتاد و تا اومدم جواب بدم قطع شد و بعدش هم هرچی می گرفتم خط مشغول بود. توی این هاگیر واگیر باباجون زنگ زد و گفت برای پای پرند توی ورزش مشکل ایجاد شده و خودت رو برسون مدرسه. با مدرسه تماس گرفتم و اونها هم گفتند که پرند اسیب دیده  و بی تابه. دفتر ما پارتیشن بندی هست و همه داشتند کار می کردند منهم با حداقل صدا صحبت می کردم ولی همینکه کیفم رو برداشتم که بیام بیرون بچه ها پرسیدند چی شده؟؟؟؟؟ و من با استرس توضیح دادم و دویدم به سمت مدرسه. خوشبختانه یک گرفتگی کوچک بود و پرند هم گفت که خونه نمیاد و می مونه تا آخر وقت که برم سراغشون و منهم دست از پا درازتر برگشتم شرکت و اینبار بچه های سالن بغلی هم اومدند سراغم که بچه چی شد؟؟؟ و ما چنین کارمندانی هستیم که اصلا به کار همدیگه کاری نداریم!!!!!!!!!!!!!!! این وسط طفلکی رئیسم بود که توی کوچه اومده بود دنبالم که بیا با ماشین من برو. جالب قضیه آخر شب بود که داشتم و.ایبر رو چک می کردم و دیدم که همکلاسی پرند احوالش رو پرسیده. و جالبتر اینکه به محض اینکه پرند من را دید گفت بچه ها خداحافظ .مامان بریم شرکت تو!!!! که بهش تذکر دادم چنین خبری نیست و من تازه اومدم اینجا و نمی تونم شما رو فعلا ببرم  و با وضعیتی آویزان به خانه و بعد هم کلاس موسیقی شتافتیم.

برای دیبا داشتم توضیح می دادم که باید یه دوره آموزشی برم که سالها برای همکاران قبلی توی این زمینه رفع اشکال کردم و هنوز هم بچه ها بهم زنگ می زنند و در خصوص دستورالعملهای جدید می پرسند و اصلا حوصله ندارم و مهمتر از همه اینکه توی همون تایم قرار هست که بچه های اداره رو ببرند ب.هشت م.ادران و چقدر بهشون خوش میگذره. دیبا گفت مامان نگران نباش به اونها خوش نمیگذره چون الان هوا سرد هست و نمی تونند بدون مانتو و مقنعه باشند. وضع تو بهتره که توی کلاس گرم می مونی . حسابی قانع شدم!!!!!!! (به حول  وقوه الهی دوره آموزشی کنسل شد و به تاریخ بعدی موکول شد. تا اون موقع هم خدا بزرگه. البته چون برای  ب.هشت مادران هم ثبت نام نکرده بودیم اونجا هم نتونستیم بریم!!!!)

تاتر ش.ازده ک.وچولو رو دیدیم. بسیار مطابق با کتاب بود ولی بچه ها خیلی درک نکردند و به اندازه ای که برای من جالب و خاطره انگیز بود اونها لذت نبردند.به ویژه که عمو قصه مهد زمان کودکیشون هم جزء بازیگران بود.

برنامه پارک با آناهید جون هم به راه بود و طبق معمول در وضعیت رو به اغما و به زور از پارک بیرون اومدند.

در طی بازی دیبا موفق شد 4 تا انگشت از دو تا دستش رو به طرز وحشتناکی خراش بده و این وسط پرند در نقش منشی تکالیفش رو انجام میده و رتق و فتقش می کنه. امیدوارم دی ماه زودتر تموم بشه.

سه شنبه جلسه انجمن بود که تمام وقتمون صرف 4 تا بچه شد اینها مدام در و.ایبر و ا.ینستا گرام مشغول هستند و به عنوان معضل مدرسه محسوب می شوند و خانواده ها حسابی شاکی شده اند. بعد هم مادر یکی اعتراض کرده بود که خانم معلم ریاضی به بچه اش گفته به اندازه گوسفند نمی فهمی. نکته جالب اینکه اینها کسانی بودند که در جلسه گذشته از معلمین کلاس چهارم درخواست کرده بودند که جدی تر با بچه ها برخورد کنه!!! اگرچه که با تحقیقات انجام شده معلوم شد که این اتفاق نیفتاده بوده و بچه ها اطلاعات نادرست به خونه منتقل کرده بودند. سر نماز هم همین گروه شیطونی کرده بودند و در نتیجه از نماز خونه اخراج شده بودند. معلم حسابی شاکی شده یود و با وساطت مدیر مدرسه و یکی از اعضای انجمن به نظر که ختم به خیر شد. 5 شنبه جلسه معلمین بود و جالب اینکه خانواده همان 4 نفر که ادعا می کردند 99% از کل را شامل می شوند!!!! کل وقت جلسه را گرفتند که چرا بچه های ما دعوا شدند و خانم معلم کلا با بچه های ما لج هست. و در نتیجه کل وقت جلسه صرف این دوستان شد. و خیلی مصر که باید معلم عوض شود. من گفتم یه خورده به بچه های خودمون هم توجه کنیم. بازیگوشی بچه های ما تقصیر معلم نیست. و انصاف نیست وقتی معلم اینجا حضور نداره اینطور یکطرفه قضاوت کنیم. و اینکه بچه ما توی کلاس چهارم جدول ضرب رو فراموش کرده باید توسط خود ما پیگیری بشه. یکی از کسانی که واقعا خودم هم از دستش شاکی هستم گفت شما به عنوان نماینده ما در انجمن نباید مشکل بچه خودت را به همه بچه ها تعمیم بدی!!!!!!!! یعنی لذت بردم از این همه اعتماد به نفس!!!!!! و در ادامه سخنان فرمودند که به معلمها بگین که به بچه ها بگویند که به ما احترام بگذارند و حرف ما را گوش کنند چون ما هرچی می گویم بچه ها به حرف ما گوش نمی دهند!!!!!!!!! (یعنی تربیت خانواده کشک ) . خواستم بدونید که ما با کیها شدیم 80 میلیون.

پرند 5 شنبه بعد از ظهر آزمون درسی آنلاین داشت که بسیار تجربه خوبی بود و با دقت هرچه تمامتر و در زمان خیلی مناسبی امتحانش را داد. درحالیکه من توی و.ایبر مادران داشتم می زدم توی سرم و بقیه رو هدایت می کردم. با این حجم استرس خانواده ها همینکه بچه های ما تا مدرسه می روند خودش کلی شاهکار هست درک مطالب و پاس کردن امتحانات پیشکش. 

در راستای انتخاب شایسته تیم ج.ابر برای کلاس دیبا, تایپ و تهیه مطالب به دیبا واگذار شد در حالیکه جزء تیم نبود و نمی دونم وظیفه دیگران به جز آوردن مقوا چی بوده!!!!! در نهایت معلم در پایین کار از دیبا به عنوان همکاری تشکر کرده بود و یک برچسب اسم سیندرلا بهش کادو داده بود. قیافه دیبا پس از این همه تلاش واقعا دیدنی بود. گفت فکر کنم تا آخر عمرم از این هدیه نتونم استفاده کنم. بهش گفتم مهم کلاستون هست که بتونه رتبه بیاره و کار خوبی ارائه داده باشه. سرگروه, دختر آقای اعتماد به نفس بود و دو نفر دیگه هم به انتخاب ایشون عضو شده بودند. در عین حال به خودم اجازه ندادم که جلوی دیبا به معلم بی احترامی کنم. پرند گفت که معلم رفته بوده کلاس اونها و از معلمشون کمک گرفته که بتونه کار رو جمع کنه. آرزوی رستگاری دارم برای همه . 

سوال اساسی پرند بعد از آموزشهای دیبا و اینکه هر تغییری در بدن می تونه نشونه بلوغ یاشه,  اینکه آیا ترک خوردگی لب و پاره شدن دست دیبا که باعث شده خون بیاد هم نشانه ب.لوغه یا نه؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ - مامان ديبا و پرند

ما چقدر خوبیم

سلام

فعالیتهای این مدت خیلی متنوع بود. چکاپ دندانپزشکی و رشد انجام شد. خوشبختانه ورزشهای اخیر روی روند افزایش وزن اثر خوبی گذاشته بود و ما در مطب دکتر بسیار سربلند بودیم. پرند یک بازدید از شهرک ترافیک داشت و روز بعدش هم به دلیل اینکه گزارش کاملی از بازدید تهیه کرده بود سر صف معرفی شد و حسابی خوشحال شد. دیبا در آزمون ت.یمز شرکت کرد و رتبه اش رضایت بخش بود. روز 16 دی ماه هم مگنولیا، اولین دختر عمو به دنیا اومد و حالا بچه ها منتظر هستند که بریم مشهد و از نزدیک خانم کوچولو رو زیارت کنند. فعلا برنامه ورزش و موسیقی به شدت دنبال میشه. یه کلاس والیبال نزدیک خونه پیدا کردند و اصرار داشتند که حتما والیبال هم ثبت نام بشوند که دیگر دیدم خودم واقعا کشش این همه رفت و آمد را ندارم و فعلا بیخیال شدیم. 

یک جلسه هم با معلم پرند داشتیم که برخورد مامانهای بچه ها بسیار عالی!!!!‌بود. من فکر کردم به خاطر همون جریان و.ایبر هست ولی یکی از دوستان یواشکی توضیح داد که چون بچه های ما برای انجام طرح ج.ابر انتخاب شدند مغضوب شدیم. خدایا آن را که عقل ندادی چه دادی؟؟؟؟؟؟؟!!!!

در راستای فیلمهای مختلفی که اخیرا درخصوص کودک آزاری!!! در فضاهای مجازی منتشر شد توی جلسه انجمن قرار شد که یکی از این فبلمها که ملایمتر از بقیه بود برای بچه ها پخش بشه و توضیحات محدودی داده بشه. سه شنبه این فیلم برای کلاس دیبا پخش شد و مدیر مدرسه هم توضیحاتی در این مورد و در خصوص ب.لوغ برایشون داد. دیبا هم توی ماشین برای من توضیح داد. پرند حسابی درگیر شده بود که حالا اگر رفتیم آرایشگاه خانم آرایشگر موهامون رو خواست کوتاه کنه چی؟ بهش اجازه بدیم دست بزنه بهمون یا نه؟؟؟؟ برایش توضیح دادم که کسی کاری کرد و گفت به کسی نگو قطعا یک مورد خلاف هست و باید به من خبر بدی. بعد میگه اگه کیانا مداد جدیدش را به من نشون داد و  نخواست که به کیمیا نشون بده و به من گفت بهش نگو چکار کنم؟؟؟؟؟؟ دیگه فقط ازش خواهش کردم اصلاعاتش رو در خصوص موارد فوق در اختیار بقیه بچه ها نگذاره و اینها یک سری رازهای خانواده خودمون هست. و به هر بچه ای مامانش باید توضیح بده. باشد که رستگار شویم!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ستاره ای بدرخشید و  ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ - مامان ديبا و پرند

برند

سلام

چهارشنبه روز تولد پرند با قطار رفتیم مشهد و شنبه شب هم برگشتیم به طرف تهران. این مرتبه مشهد خیلی فشرده بود. 5 شنبه صبح رسیدیم و ظهر رفتیم منزل مادر بزرگ. بعد هم مراسم دیدن وسایل نی نی تو راهی خانواده پدری را داشتیم. دیبا با انچنان دقتی وسایل را برانداز کرده بود که روز بعد به طور کامل برای خاله ها تعریف کرد. به طوریکه حتی مارک شیشه شیر بچه را هم دیده بود!!!!!!!! حالا قرار شده برای خرید وسایل نی نی بعدی خانواده مادری!!!! دیبا هم همراه خاله ها باشه. پنجشنبه شب هم خاله دلارام لطف کرد و پیشاپیش تولد امیر علی جون و امیر رضا جون را برگزار کردند که واقعا بهمون خوش گذشت . جمعه صبح با خاله و مامان جان رفتیم و.یلاژ ت.وریست و بچه ها حسابی از خجالت خودشون در اومدند و تقریبا زمین بازی اختصاصی داشتند. بطوریکه مسئولین دستگاه ها هم می اومدند و باهاشون بازی می کردند. شنبه صبح هم باغ نادری را دیدند و عصر هم برگشتیم به تهران. یکشنبه ظهر خانواده عمه منزل ما بودند و بچه ها با وجود اینکه شب قبل خیلی خوب توی قطار نخوابیده بودند ولی ترکوندند. 4 شنبه عصر رفتیم تا وعده مون را عملی کنیم و بزرگترین ل.گوی ش.هر کتاب را بگیریم. حالا اون وسط دیبا هم گیر داده بود که کادوی تولد من را هم همین الان بگیر که فروشنده اونجا به دادم رسید و گفت این ل.گوها فقط یکیش فروشی هست و اون یکی دیگه برای ویترینمون هست !!!!!!!!!!!!! 5 شنبه نادیا جون و آیدا جون اومدند منزل ما تا با کمک پرند روزنامه دیواری درست کنند. واقعا کار گروهیشون عالی بود. دیبا و آیدا به عنوان بزرگتر کلی کمک کردند و در نهایت هم نادیا و پرند در بخش تهیه کننده روزنامه نوشتند: با تشکر از خواهران بزرگترمان. عنوان روزنامه شون هم دعا و خدا بود ( چنین کودکان معنویی داریم ما ). 5 شنبه بعد از ظهر مراسم بستن کمر بند نارنجی توسط سن سی را داشتند و شام هم منزل عمو علیرضا و خاله آتوسا بودیم که همه جوره سعی داشتند اسباب رضایت خاطر این دوستان را فراهم بیاورند. پرند اخر شب گفت امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود.

در راستای فعالیتهای خاله ها در مشهد، خاله سمیرا کله صبح با نون تازه اومد خونه و به قدری به دیبا چسبید که از مامان جان پرسید: مارک !!!! نونهای شما چیه که اینقدر خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/( مامان منهم که فقط دنبال برند و اینا!!!!!!!!!!!!!!)

پرند موفق شد در ازمونهای م.رات رتبه اول را کسب کند دیبا توی سطح مدرسه سوم شد. و به همین نسبت رتبه اش در سطح کشور هم افت کرد و خیلی ناراحت بود. بهش گفتم اشکالاتت را دیدم هیچ کدومشون از روی ندانستن نبود باید یه خورده بیشتر دقت کنی تا مرتبه بعدی بهتر بشی. پرند گفت که جایزه باید بگیری. گفتم از س.وپر سر خیابون می گیرم. دیبا پیاده نشد اما پرند با جدیت هر چه تمامتر یک عروسک برای خودش و یک س.ک س.ک هم برای دیبا گرفت.

دیبا فعلا به این نتیجه رسیده که وقتی بزرگ شد کاراته کا بشه و از محل درامدش وسایل آزمایشگاهش را بخره که بتونه مخترع هم باشه . ( به همین زودی متوجه شد که علم چقدر خوبه و ثروت اه اه!!!!!!!!!!!!!)

 

خدا حافظ  بیا علی ( یا علی)

فال حافظ امروز

ان سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۱٠/٦ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند