Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

بعد از تعطیلات

سلام

اولین هفته کاری رو با بدبختی و سینه خیز به پایان رسوندیم. شنبه هیچکدوم حال بیرون رفتن از خونه رو نداشتیم. فعالیت مفید طول هفته هم رفتن به کلاس موسیقی و گرفتن فیلم کنسرت بود. از اون روز تا حالا هم 38 مرتبه فیلم رو تماشا کردیم و هرکس هم در خونه رو زده دستش رو به زور گرفتیم و کشیدیم داخل خونه و یه دور کنسرت رو با هم تماشا کردیم.۴ﺷﻨﺒﻪ ﺑﺎ ﺍﻧﺎﻫﯿﺪ ﺟﻮﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﭘﺎﺭﮐﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ اﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎ ﺗﺎﺯﻩ ﺷﺪ. ﺿﻤﻨﺎ ﮐﻠﯽ ﺍﺯ  ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺭﺍ ﻫﻡ  ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﯾﺪﯾم.  روز 5 شنبه هم خاله های چهارگانه ( فیروزه-مهشید-لیلا-منصوره ) به همراه نارگل، کیمیا، نگار لطف کردند و منزل ما بودند و بعد از مدتها دیدارها تازه شد. بچه ها با آرامش کامل و مدت طولانی با هم بازی کردند نگار طلا هم کلا مشغول دلبری از همه بود. (البته چون فرصت کم بود فقط یک مرتبه کنسرت رو تماشا کردیم!!!!!). بعد هم رفتیم توی کوچه و دوچرخه سواری مفصلی انجام دادیم.

هفته ای که گذشت به مناسبت روز بهداشت جهانی مراسم متنوعی در مدرسه برگزار شد. یکشنبه سرکار بودم و با دیدن اسم مدرسه روی گوشی موبایلم با استرس هرچه تمامتر  جواب دادم. پرند خانم بود که ماسک میوه ای رو جا گذاشته بود و با التماس می خواست که برایش ببرم مدرسه. منهم دوان دوان در کمتر از یک ربع خودم رو بهش رسوندم.

سه شنبه به شدت مشغول جمع و جور کردن خونه بودم که تلفن زنگ زد و پرند صحبت کرد و بعد هم گوشی رو گذاشت. باباجون پرسید کی بود؟ پرند گفت همکار مامان بود ولی ما رو هم کامل می شناخت. منهم بهشون گفتم مامانم کار داره و نمی تونه صحبت کنه!!!!!!!!!!! از روی شماره نتونستم حدس بزنم کی هست. تلفن مجدد زنگ خورد و خانم سلطانی عزیز بود که برای تبریک سال جدید تماس گرفته بودند . منهم کلی شرمنده شدم.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

ساقیا امدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی نرود از یادت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۱/٢٢ - مامان ديبا و پرند

سال نو آغاز نو

سلام

 1- به حدی هر روز دیبا اومد و گفت سر کلاس با معلممون در مورد خونه تکانی صحبت کردیم که من نگران شدم از مدرسه زنگ بزنند و بپرسند چرا خونه روتکون نمی دهید این بود که 5 شنبه ماقبل آخر شروع به کار کردیم و با کوشش فراوان در حد 40 % خونه رو تمیز کردیم. در تمام مدت هم به دیبا گفتم که ما خونه رو کامل تمیز کردیم هاااااااا

2- روز دوشنبه 26 اسفند مراسم جشن و پایکوبی رو انجام دادند و تکالیفشون رو گرفتند.

3- روز سه شنبه رو در مهد گذروندند و چهارشنبه با باباجون به گشت و گذار پرداختند. چهارشنبه شب با قطار به طرف مشهد حرکت کردیم و به این ترتیب سفر 2 هفته ای ما آغاز شد.

4- سال نحویل رو در کنار مامان جان و خاله ها و دایی گذروندیم جای آقای سرباز خیلی خالی بود.  اول فروردین منزل جدید پدر بزرگ بودیم. منزلی مناسب برای قایم موشک. دوم فروردین منزل عموی ارشد و سوم فروردین هم عمو کوچیکه میزبان ما بود. 4 فروردین مهمانی در منزل مامان جان برگزار شد و بچه ها شامل نسیم، امیرعلی، دیبا، سپهر ، پرند و امیر رضا تیم استقبال و بدرقه ای تشکیل دادند در حد تیم ملی و نهایت تلاش را داشتند که به محض نواختن زنگ از هر گوشه ای داخل هال جمع بشوند و وظیفه خطیر سلام و احوالپرسی رو انجام بدهند.6 فروردین یه گشت اطراف مشهد داشتیم و بعدش هم منزل دایی جون بودیم که زن دایی لطف کردند و تولد امیر رضا رو گذاشته بودند که با حضور ما برگزار بشه که تنوع جالبی برای بچه ها بود. 8 فروردین مهمان دختر عمو بودیم که از مکه اومدند و همزمان آقای سرباز هم بعد از 3 ماه از ماهشهر اومد که از دیدنش کلی خوشحال شدیم. 9 فروردین با هم رفتیم سینما. 10 فروردین به افتخار آقای سرباز، مهمان خاله بزرگه شدیم از اون مدلهایی که تا ساعت 6 عصرلنگر انداخته بودیم منزلشون. 11 فرورین رفتیم سبزوار و تولد باربد پسر عمه رو برگزار کردیم. همونجا رژا خانوم رسما از عمه اجازه گرفت که دختر من بشه. 12 فروردین برگشتیم مشهد. سیزده بدر منزل مامان جان بودیم که بچه ها و ایضا بزرگترها یک فوتبال حسابی بازی کردند . 14 فروردین صبح نسیم و سپهر راهی رشت شدند وما هم یه سر به آرامگاه فردوسی  زدیم البته به دلیل وفات حضرت زهرا فقط بهمون اجازه دادند که داخل محوطه بچرخیم که اونهم فرصت خوبی بود. شب هم با قطار به تهران برگشتیم. در حالیکه کلی از کارهای عملی مربوط به تکالیف نوروزی انجام نشده باقی ماند.

5- توی گشت و گذارهامون یک روز باربد و رژا هم همراهمون بودند اون روز ماشینمون یک پراید کثیف و داغون بود. پشت چراغ قرمز پرند گفت آقا پلیسه داره به ما می خنده. ماشین کنارمون یک شاسی بلند بود که یه خانوم و آقای جوان داخلش بودند و آقاهه کلاه داشت و نمی تونستند خودشون رو از شدت خنده کنترل کنند. به باباجون گفتم احتمالا دارند فکر می کنند عجب خانواده خجسته ای هستیم با 3 تا دختر و یه پسر و این پراید مخصوص مسافر کشی چه می کنیم که دوتا بچه مون هم اینقدر تپل هستند.

6- در تعطیلات چند تا کارگاه عملی هم داشتند از جمله چگونگی شکستن شیشه تابلو های خونه مامان جان در حین بازی فوتبال، که به طور موفقیت آمیزی پشت سر گذاشتند و در پاسخ سوال ما که مگر اتاق جای فوتباله در کمال اعتماد به نفس فرمودند چرا برای ما سرگرمی ایجاد نمی کنید که لازم نباشه این کار رو انجام بدیم. 

7- به نظرم تعطیلات خیلی بهشون خوش گذشت. به سختی حاضر به جابه جایی از خونه مامان جان می شدند و ترجیحشون بازی با بچه ها بود به ویژه که امیر علی هم بهشون ملحق می شد و حسابی بازیهای هیجان انگیز می کردند. یه بازیشون م.افیا یا به قول پرند م.افین!!! بود که ذهنشون رو حسابی در گیر می کرد و حتی موقع غذا خوردن هم مشغول بودند و دائم داشتند استدلال می کردند. ورژنهای مختلف اسم و فامیل هم بازی می کردند که کلی خنده دار بود. این دو هفته مثل برق و باد به پایان رسید در حالیکه با هم برنامه ریزی کردند که تابستون دوباره دور هم جمع بشوند. اینهم از زندگی در غربت ما.....

   خداحافظ  بیاعلی( یاعلی)

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضولی عیب کند

که اعتراض براسرار علم غیب کند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۳/۱/۱٥ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند