Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

تعطیلات

سلام

توی هفته گذشته بچه ها دوتا کلاس جدید که در واقع ادامه دوره های قبل بود رو شروع کردند رباتیک و خلاقیت. تمرینات یوگا و موسیقی هم که همچنان ادامه داره. دیبا هم موزه دار اباد رفت و کلی هم با هم ازمایش علوم انجام دادیم ولی همچنان دریغ از یک ساقه لوبیای سبز شده!!!!!!!!!!!!!در طی هفته گذشته هر روز پرند یک بهانه جدید گرفت و صبح با داد و هوار راهی مدرسه شدیم. چهارشنبه یه مقدار چاخان کردم و بهش گفتم مدیر مدرسه گفته چرا هر روز دیر بچه ها رو میفرستی مدرسه و بدین ترتیب بود که شنبه به موقع رفتیم. شنبه بعد از ظهر دیبا گفت که یکشنبه زودتر برسونمشون مدرسه و گفت 7 صبح آماده هست چون می خواد در دعای تاسورا عاشورا!!!!!!!!!!! که صبحها توی مدرسه برگزار میشه شرکت کنه.چون وقتی دیر بره خجالت میکشه که بره مراسم . پرند هم گفت اگه ممکنه برای بچه ها خوراکی بگیره که برای دعا ببره. رفتیم کلی خرید کردیم و بچه ها هم به موقع خوابیدند که صبح 7 مدرسه باشند. ناهار یکشنبه هم قرر بود شنیتسل مرغ باشه که دیبا گفت از مدرسه ناهار میگیره ولی پرند گفت میشه پولم رو پس انداز کنم و به عوضش از خونه غذا ببرم. ضمنا دیبا برای استخر هم ساندویچ ه.وکامه گرفت که پرند گفت من پولهامو الکی خرج نمی کنم!!!!!!  ساعت 10 شب با تلفن پرستش خانوم متوجه تعطیلی مدارس شدم. بچه ها خواب بودند و منهم تا پاسی از شب با مامان آناهید جون مشغول گفتمان بودم و اون دوست عزیزم خیلی جدی تصمیم گرفت که بمونه خونه و بچه ها رو بگیره. (هر دو مون جلسه های مهمی برای یکشنبه داشتیم) یکشنبه اول صبح یه تماس با مهد گرفتم و معاون مهد با محبت همیشگی گفت که بچه ها رو بیار. و بدین ترتیب بود که بچه ها به مدت 3 روز راهی مهد شدند. اونجا هم کلی فوتبال بازی کرده بودند و دلی از عزا در آوردند. منهم واقعا مسئولین مهد رو دعا کردم که در قبال مادران کارمند به تعهدشون عمل کرده بودند چون می تونستند مثل خیلی از مهدهای اطراف تعطیل باشند.

پرند پرسید توی خونه روبان رنگی داریم؟ یه چیزهایی بهش دادم. دیدم یه دسته گل مصنوعی برداشته و به شدت مشغول تزئین اون هست. پرسیدم جریان چیه؟ گفت دارم یه دسته گل آماده می کنم که قبل از شروع زبان که با بچه ها عروس بازی می کنیم دسته گل هم داشته باشیم!!!!!!!!!!!!

دیبا مدتها بود که درخواست یک دوقلو داداش کوچولو رو داشت بعد به یک عدد برادر کوچولو هم قانع شد در ادامه تکرار درخواست و واکنشهای من گفت که یک بی بی بورن هم جواب میده. حالا به pou راضی شده و همچون مادری دلسوز هر روز عصر این موجود فضایی رو تیمار می کنه. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که منهم شبها بعد از اینکه بچه ها رو می خوابونم تازه یک ساعتی هم برای این بچه وقت میگذارم و بهش رسیدگی می کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دل و دینم بشد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۸/٢۱ - مامان ديبا و پرند

آبرو

سلام

توی هفته ای که گذشت همچنان با سرعت بالا مشغول فعالیت بودیم. رویدادهای مهم رفتن پرند به موزه دارآباد بود که گزارش کرد همه چیز مشابه اون زمانی بوده که از طرف مهد رفته بودند و هیچ تغییری اتفاق نیفتاده بود. دیبا هم تولد هزار رو برگزار کرد. یک جلسه با معلمهای بخش فارسی دیبا داشتیم که کلا همگیمون غلاف کردیم . یک مقدار اسکناس جعل کردم ( برای کیسه ریاضی). با معلم انگلیسی دیبا جلسه داشتم. درکل معلمهای امسال دیبا خیلی جدی هستند. برخلافش معلمهای بخش فارسی و انگلیسی پرند که پر از انرژی و محبت هستند. همچنان هفته ها رو می شمارم که 12 جلسه استخر پر بشه و دیگه دیبا نخواهد بره استخر. این هفته خاله مهشید همت کرد و ما رو دور هم جمع کرد که بسیار زیاد بهمون خوش گذشت و بعد از مدتها با دل آسوده نشستیم و یه دل سیر گفتیم و خندیدیم. ادامه مراسم رو هم در خونه خاله لیلا برگزار کردیم و 5 شنبه پر باری رو پشت سر گذاشتیم ( این هفته کلاس یوگا رو تعطیل کردم براشون). برنامه پول توجیبی رو هم سفت و سخت داریم پیگیری می کنیم. دیبا برای جلسات استخر خیلی دوست داره که ساندویچ ه.وکامه بخوره. منهم هر هفته 3 تومن از پول تو جیبیش کم می کنم و برایش ساندویچ می خرم. بهش گفتم خوراکیهای مفید رو من می خرم ولی برای غیر مفیدها باید هزینه کنی. به پرند هم پیشنهاد دادم که اگر می خواد برایش بگیرم ولی اون گفت که فقط خوراکی مفید می خوره و پول ما رو الکی خرج نمی کنه. دقیقا نمی دونم چه برنامه ای برای پولهایش داره. آزمایش ترکیب سرکه و جوش شیرین رو انجام دادیم که بادکنک سر ظرف به دلیل تشکیل گاز دی اکسید کربن باد شد. تبخیر سرکه و آب رو مقایسه کردیم و کل خونه تا یه هفته بوی سرکه گرفت. لوبیا کاشتیم و بعد از گذشت سه هفته و مراقبت شبانه روزی، دریغ از یک علامت مبنی بر سبز شدن!!!!!!!!!!( اما تا دلتون بخواد سیرها و پیازهام توی سرما رشد کردند و سبز شدند)

دیبا با کلافگی اومده و میگه وای مگه موهای من چه رنگیه که هرکس منو می بینه میگه وای دیبا چقدر موهات خوش رنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرند هم در کمال بی انصافی برگشته و میگه: مامان ! برای اینکه سرکلاسمون آبرویت نره سریع غذامو می خورم که معلممون متوجه نشه تو چقدر بد غذا درست می کنی!!!!!!!!!!!!!!! وضعیت من بعد از شنیدن این تعریف : گزینه الف: در حال تماشای سقف و آشپزی    گزینه ب: در حال کوبیدن سر به دیوار و آشپزی    گزینه ج: در حال کندن نخ نخ موها و آشپزی         گزینه د: تمام موارد و آشپزی

پرند فردا میان ترم زبان داره و اونقدر اعتماد به نفسش بالاست که جرات نکردم بگم بیا با هم درس بخونیم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

هواخواه توام جانا و می دانم که میدانی

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۸/۱۱ - مامان ديبا و پرند

جهش

سلام

این هفته هم تعطیلات خوبی داشتیم . فقط موفق شدیم روز جمعه به زور از خونه بیرون ببریمشون و خریدهای موردنظرمون رو برایشان انجام بدیم. به قول باباجون عجب شانسی داریم ، ما باید از خانمها خواهش کنیم که بیایند تا براشون خرید کنیم!!!!!!!!!!!!!!

سوژه این هفته انتخابات شورای دانش آموزی بود که فضای تبلیغات و انتخابات هیجان خاصی توی مدرسه ایجاد کرده بود. وعده های انتخاباتی هم که واویلا. مثلا ریحانه خانوم گفته بود اگر به من رای بدید بوفه رو توی مدرسه راه می اندازم و با توجه به اینکه بچه های اول و دوم از شرکت در انتخابات محروم بودند ریحانه خانوم با 84 رای از حدود 140 تا رای کل ، خیلی موفق بود. پرند هم تصمیم گرفت که تابستون حسابی درس بخونه و کلاس دوم رو جهش بزنه تا سال دیگه بره سوم و بتونه توی انتخابات شرکت کند( خداییش انگیزه از این قویتر دیده بودید؟؟؟). روز سه شنبه هم مراسم صبحونه خوری برای کلاسهای اول برگزار شد . صبح که داشتم برای پرند ظرفش رو آماده می کردم خودم از شدت خنده کف آشپزخونه ولو بودم و به شدت یاد مرحوم مادر بزرگ مجید افتادم. به ویژه اون لحظه ای که 3 تا تخم بلدرچین گذاشتم داخل ظرف و فراموش کردم به پرند تذکر بدم که هر سه ا رو نخوره و تا اخر وقت استرس داشتم که یه وقت بچه بدنش کهیر نزنه. از طرف دیگه هم چون فکر می کردم ممکنه زمان ببره تا مشغول خوردن بشوند توی خونه به زور یه صبحونه نسبتا کامل به خوردش دادم!!!!!!!!!!!! در گزارشی که ازش گرفتم معلوم شد فقط یه تخم بلدرچین و یه ابمیوه خورده و بقیه رو بین دوستاش تقسیم کرده بود.

دیبا اینا هم که مرتب مشغول برگزاری جشن های تولد برای درس ریاضی هستند. مثلا برای تولد ضرب دیبا ، شکلات برده بود. یکی از بچه ها حلوا و یکی دیگه هم آش رشته برده بود. کلا ریاضی رو با عروسی مخلوط کرده اند. چهارشنبه هم با بخش زبان مدرسه جلسه داشتم که در مورد برنامه هاشون صحبت کردند و همچنین گفتند که در بخش اموزش کامپیوتر به زبان انگلیسی هم امسال پاور پوینت رو کار می کنند. 

ما همچنان سر سفره که می نشینیم باباجون از خاطرات زمان کودکیش تعریف می کنه که مرتب سرخوردن گوشت با عمو هادی داشته دعوا می کرده!!!!!!!!!!!!! تا حدی که من دلم برای مادر بزرگ بیچاره می سوزه که چقدر!!!!!!!!!!!! سفره های پر استرسی داشتند. امروز طبق معمول دیبا و پرند به محض نشستن سر سفره گفتند که گوشت نمی خوریم. به پرند گفتم با گوشت و عمو هادی یه جمله بساز. اونهم سریع گفت: بابا و عمو هادی سر خوردن گوشت با هم دعوا می کردند!!!!!!!!!!!!!!!!

بهشون گفتم ولی شما که بزرگ بشین سر سفره هیچ خاطره ای ندارین که برای بچه هاتون تعریف کنید. پرند گفت چرا. ما هم به بچه هامون می گیم ما سر ماست و سالاد و آبغوره کف ظرف سالاد با هم دعوا می کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا حافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۸/٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند