Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

اکادمی

سلام

روزهای گرم با سرعت زیاد در حرکت هستند. توی پست قبلی از مقاومت شدید در خصوص عدم ثبت نام در دو میدانی گفتم و در کمال افتخار اعلام می کنم که از دوشنبه کلاس ثبت نام شدند. حقیقت قضیه این بود که باید منتظر می موندند که کار دوستانشون تموم بشه برای همین فکر کردم چه کاریه، به جای نشستن یه خورده بدوند دیگه!!!!!!!!!

توی کلاس والیبال یه توپ گم شده بود . دیبا اومد و گفت مامان یه نامه بگذار توی کیفمون که اصلا ما پول ندیم. پرند هم گفت دیگه توی کیفمون پول نگذار. پرسیدم اصولا مگه چی شده؟ چون شما که خودتون توپ دارید . دیبا گفت خانمه اومده و به بچه ها گفته باید پول بدهید. بعد من گفتم مامانمون برامون پول گذاشته. ما چقدر باید پول بدیم؟؟ کلی نصیحتش کردم و گفتم وقتی اون به شما حرفی نزده تو چکار داری که پول بدی؟ گفت آره حق با توست. امروز اومده میگه خانمه گفته چون شما دو نفر هستید هزار تومن کافیه که بدهید ( به نظرم از بس رفته به خانمه گفته ما چقدر پول بدیم اون بیچاره هزار تومن ازش گرفته که شرش کم بشه!!!!!!!!!!)

صبح پرند از خواب بیدار شد و گفت من امروز نمیرم مهد. گفتم پس پیش باباجون باش. باباجون اعلام کرد که جایی کار داره . به پرند گفتم باید بری مهد. گفت تو بمون خونه. گفتم جلسه دارم. چرا نمی خواهی بری مهد؟ گفت تهقیقم رو انجام ندادم. کله صبح نشستیم پای لپ تاپ و تهقیق رو نوشتیم. عصر که اومد گفت فقط من تهقیقم رو نوشته بودم. جالب بود در تمام مدتی که صبح من و پرند توی سر و کله هم می زدیم دیبا در کمال خونسردی کتاب می خوند و اصلا هم به روی خودش نیاورد که تحقیق رو انجام نداده.

برای گروه کنسرت انتخاب شدند. و از این هفته تمرینات منظم گروه شروع شد. مربی روز دوشنبه به دیبا گفت تا جمعه روزی نیم ساعت تمرین کنی. دیبا هر قطعه رو روزی 16 بار بزن. دیبا با پرند حسابی همنوازی کن. یه مرتبه من اون وسط پرسیدم ببخشید دیبا برای تمرینات جمعه ، سازش رو هم بیاره ( در مواقع عادی ساز نمی بردیم) ایشون گفتند که اره. چون تعداد بچه ها زیاد هست اگه میشه سازتون رو هم بیاورید. دیبا گفت چشم خاله . من امروز میرم سازم رو میگذارم داخل کاورش که جمعه فراموش نکنم و بیاورم. قیافه خاله تماشایی بود.

تولد دریا خانوم دعوت شدیم. از پرند پرسیدم دوست داری بریم تولد دریا؟ پرند یه خورده فکر کرد و گفت: آره. خیلی دلم می خواست که یه سال تولدم رو توی دریا بگیریم واقعا تصمیم داری این کار رو بکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

مراسم بازی و شادی با درسا خانوم و آناهید جون همچنان به قوت خودش باقیه و با جدیت پیگیری میشه.

یه دیدار با کیاوش و دریا کوچولو داشتیم که بچه ها کاملا نشسته بودند و محو حرکات این دوتا جوجه خانواده شده بودیم.

تهقیقجلسیبد : ماه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر ترا گذری بر مقام ما افتد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/٤/٢٩ - مامان ديبا و پرند

آدم های خاص

سلام

هفته ها دارند با سرعت حرکت می کنند و این وسط فقط مثل اینکه من هستم که هنوز توی  گذشته ها گیر کردم و نمی تونم خودم رو با این همه تغییرات سازگار کنم. هنوز به چشم دوتا جوجه به این دوتا نگاه می کنم و راستش رو بخواهید دلم می خواهد این روزهاشون رو با جون و دل نگه دارم برای خودم.

 کلاسها به خوبی پیش می روند. شنا دوشنبه تموم شد و بچه ها خواستند که به جایش دو میدانی ثبت نام بشوند که تا این لحظه مقاومت کردم ولی شاید شنبه رفتم و ثبت نام کردم کی از آینده خبر داره؟؟؟

تهقیق این هفته : سیچال  ( سیاه چاله) هست. توی مهد یه برنامه آب بازی دارند که دقیقا با باشگاه بچه ها تداخل پیدا کرده و کلی  کفر دیبا در اومده که چرا دقیق برنامه ریزی نمی کنند که همه بچه ها بتونند توی این برنامه شرکت کنند.

خانم قران به دیبا گفته که باید تلاش کنی تا روزه بگیری ( یه بار از خانوم قران تعریف کردیم حالا ببینید چی میگه؟؟ آخه من چقدر زور بزنم تا 2 گرم به وزن این بچه اضافه بشه بعد شما دستور روزه میدی؟؟؟) پرند هم هر روز صبح بیدار میشه و میگه امروز روزه کامل هستم و من بهش میگم باید سحر بیدار بشی و بعد می تونی روزه بگیری. حالا  به شدت اصرار داره که یه روز صبح  زود ( سحر) بیدارش کنم تا روزه بگیره ( متاسفانه چون خودم به کم خوابی حساس هستم سحر بیدار نمی شم و اینطوری هست که بچه هنوز موفق نشده). به روزه گنجشکی هم قانع نیست .

دیبا بعد از شنیدن اخبار ورزشی برگشته به باباجون میگه اصلا تو چرا نرفتی فوتبالیست بشی؟ اگه فوتبال بازی می کردی الان ما توی قصر زندگی می کردیم. البته هنوز هم دیر نشده. در مورد یاس فلسفی باباجون بعد از شنیدن این حرفها و ناسپاسی دانشجویان چیزی نگم بهتره.

چند شب قبل پرند دوستش درسا رو دعوت کرده بود خونه و دوستش تا 8.5 نیومده بود .بعد زنگ زد به مامان دوستش و گفت چرا نیاوردینش و اونها هم به سرعت درسا خانوم رو برای 45 دقیقه فرستادند خونه ما. به پرند گفتم بهشون بگو ایفون خراب هست. پرند هم خیلی جدی زنگ زد خونه شون و گفت زنگ خونه مون خرابه. رسیدید جلوی خونه زنگ بزنید تا درو براتون باز کنیم!!!!!!!!!!!

خودم نوشت: چندی قبل از روی اجبار توی یه جمع بودم که محور صحبتها پز دادن با بچه ها بود.  از جمله در مورد یک کلاس صحبت شد که خیلی خاص بود و فقط آدمهای خاص رو می پذیرفتند و همه افرادی که اونجا می رفتند خیلی خاص بودند و هزینه کلاس هم خیلی !!!!! زیاد بود. و یکی از مادرها گفت که چون خیلی خوشم نمیاد که بچه هام هرجا بروند اینجا که خیلی !!!! با کلاس هست رو انتخاب کردم. نیاز به کنجکاوی زیاد نبود. با یه واسطه کوچک، مدرس کلاس رو می شناختم  و با اون چیزهایی که می شنیدم خیلی متفاوت بود.  ترجیح دادم سکوت کنم و خوشحال باشم که خیلی خاص نیستم که بخواهم جاهای خاص برم ولی تصمیم گرفتم تا حد ممکن از این آدمهای خاص دوری کنم که یکبار بچه هام تحت ثاثیر بچه های خاصشون قرار نگیرند.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

جمالت آفتاب هر نظر باد

ز خوبی روی خوبت خوبتر باد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/٤/٢٠ - مامان ديبا و پرند

تهقیق

سلام

در طی این هفته هم برنامه کلاسها با جدیت پیگیری شد. نجوم، روباتیک، لگو، والیبال، نقاشی روی بوم و یوگا رو واقعا با علاقه می روند. توی شنا با وجود اینکه دوره 1 ماهه برداشتند خیلی خوب و با سرعت پیشرفت کردند افسوس که دوشنبه آخرین جلسه هست. در کمال تعجب توی قران خیلی خوب هستند و واقعا هر جلسه کلی مطلب جدید و ابتکاری یاد می گیرند که به منهم منتقل می کنند. این همون ورژنی از دین هست که دوست دارم، به دور از خرافات و با چاشنی مدرنیته. کلاس شاهنامه رو قبلا خوب می رفتند ولی از وقتی که بهشون گفتند حتما باید شرکت کنید کلا پس زدند و هر روز بهانه می گیرند. برنامه پارکهای عصرگاهی هم برقرار هست . جالبی پارک سر خیابون اینه که هر وقت بریم چندتا همکلاسی رو هم می بینیم و بازی حسابی گرم میشه. امروز کلاس زبان هم ثبت نام شدند و پرند هم تعیین سطح داد که قرار شد با بچه های کلاس دوم توی کلاس زبان بنشینه. دیبا هم با بچه های سال چهارمی. برنامه موسیقی هم به صورت دست و پا شکسته از سوی دیبا و با دقت و علاقه توسط پرند انجام میشه. خدا رو شکر.

برای والیبال معلمشون گفته بود چون توپها برایتان سنگین هست مینی توپ وورد کاپ بگیرید. من هرچی گشتم این مارک رو پیدا نکردم و یه چیز دیگه گرفتم. این بچه ها هم کلی غمگین بودند که معلممون قبول نمی کنه. مسابقه والیبال رو که تماشا کردیم دیدیم توپها شبیه توپ  بچه هاست و بهشون گفتم توپ شما در حد مسابقات بین المللی!!!!!!!! هست  و با کلی غرور فرستادمشون که بروند!!!!!!!!

پرند اومده توی دفترش نوشته: تهقیقجلسهبد راجبخرشید!!!!!!!!!! ( تحقیق جلسه بعد راجع به خورشید) و با افتخار میگه مامان بچه های دبستانی اصلا تحقیقهاشون رو انجام ندادند ولی من و دیبا انجام داده بودیم.فقط نمی دونم معلمشون متوجه تحقیقات پرند میشه یانه چون من اصولا سختگیری نمی کنم و هرجور دوست داره می نویسه.

قرار شده در پایان کلاس نقاشی روی بوم، نمایشگاهی از کارهاشون دایر کنند و کارهاشون رو بفروشند . دیبا از الان اعلام کرده که تابلوهاش خیلی گرونه و ما یه مقدار پولهامون رو جمع کنیم تا بتونیم بخریم.

پرند داره از خونه میره بیرون لباس و کفش صورتی پوشیده با جوراب سبز فسفری. بهش میگم این جورابت با هیچ چیز ست نیست. میگه چرا . با مایوم ست هست!!!!!! و دیبا توضیح داد که چند باری نزدیک بوده با جوراب بره استخر که به موقع دیبا بهش تذکر داده بوده!!!!!!!!!

توی آرایشگاه ، خانوم آرایشگر بهشون گفت که موهاتون رو کی کوتاه کنم؟ دیبا گفت نزدیک رفتن به مدرسه که شد می آییم. پرند گفت ولی من هیچ وقت نمی خوام موهام کوتاه بشه!!!!!! خانم آرایشگر گفت می شناسمتون.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

جمالت آفتاب هر نظر باد

به خوبی روی خوبت خوبتر باد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/٤/۱٥ - مامان ديبا و پرند

کشاورز

 

 سلام

5 شنبه هفته گذشته رفتیم تاتر ل.پ گلی توی سالن کانون که توسط عموهای فیتیله ای اجرا شد و بچه ها حسابی لذت بردند . به ویژه قبل و بعد از نمایش، کلی توی محوطه دویدند. بعد هم سر راه کلی بذر سبزی خوردن گرفتیم که پروژه بعدی رو شروع کنیم. جمعه شب مهمون داشتیم و خاله شیوا و عمو علی و کیاوش جون اومدند خونه ما. فکر کنم تمایل بچه ها به داشتن برادر کوچکتر فروکش کرد.

شنبه برنامه شهر کتاب رو برگزار کردیم. یکشنبه پارک با اناهید جون  رو داشتیم. چهارشنبه صبح هم پرند سنجش داشت که کلی دچار افسردگی شدم. همکلاسیهاش عموما ساکت و آروم کنار مامانشون نشسته بودند. فقط پرند و نرگس و روژین اون وسط آتش می سوزوندند تا حدی که یک مامان از من پرسید بچه های شما هم مجتمع می روند که گفتم آره . تا دیر نشده برو اسم بچه ات رو خط بزن!!!! ( فکر کنم متوجه شد که نه تنها این بچه ها شیطون هستند بلکه مادرهاشون هم یه چیزیشون میشه!!!).اما جواب اقای سنجش استعداد تحصیلی خیلی بهم چسبید. 5 شنبه هم به کلاس یوگا و خرید لباس و کاشت سبزی گذشت. جمعه ناهار بچه ها منزل صبا جون دعوت بودند . عصر که رفتیم دنبالشون بلیط فروختند و برامون یک نمایش که عروسکهاش رو خودشون ساخته بودند و متنش رو هم خودشون نوشته بودند اجرا کردند و واقعا بهشون خوش گذشته بود.

توی برنامه تابستانی، یک مورد هم به نام قران داشتند که با توجه به زمینه ذهنی قبلی گفتم این کلاس نروند. حالا چند روزه که می بینم به زبون اشاره سوره تین و چند تا دیگه رو می خونند. کلی ذوقمرگ شدم. به نظرم معلمشون خیلی تونسته جذبشون کنه.

ازدست بد غذاییشون کلافه شدم و گفتم یه برنامه غذایی بنویسید و بزنید به یخچال که تکلیفم معلوم بشه. پرند شروع کرد به نوشتن. برنامه خیلی جالب هست شامل عدس پلو- قرمه سبزی- آش رشته- ماکارونی- خوراک لوبیا با نان!!!!!!- گوشت کوبیده!!!!!- جگر!!!!!- و توضیح داد که چون 5 شنبه و جمعه خونه ناهار می خوریم برنامه نوشته شده برای ناهار هست. جمعه شب مهمان داشتیم وقتی داشتم غذا رو می کشیدم اومد و پرسید شام چی داریم؟ گفتم خورشت قیمه. دست به کمر برگشته به من میگه کجای برنامه نوشته جمعه قیمه هست که تو قیمه درست کردی؟؟؟؟ نفهمیدم چطوری از آشپزخونه پرتش کردم بیرون تا بیشتر سخنرانی نکرده. 

وسط پیاز داغ درست کردن، یه مرتبه دیبا اومده و میگه میدونی گاز داره تموم میشه؟؟؟ با وحشت گفتم کی گفته؟ گفت اما خورشید و باد و آب تموم نمیشوند نگران نشو!!!!!!!( آخه توی نجوم باید در مورد انرژی صحبت کنی خانوم معلم!!!!)

پرند میگه هانا گفته پ.لیسها رو دیدم که باتوپ می خواستند آدمهای بد رو بزنند!!!!! گفتم مگه داشتند وسطی بازی می کردند مادر جون. معلوم شد که منظور هانا خانوم ب.اتوم بوده و چی منتقل شده.

دیبا کارنامه اش رو گرفت و با امتیاز خیلی خوب پرونده کلاس دوم رو هم بست.

کلاس پینگ پنگ خیلی موفقیت آمیز نبود و ما والیبال رو ادامه می دهیم. یه برخورد غیر منطقی مربی پینگ پنگ باعث شد که نظر بچه ها 180 درجه عوض بشه. البته تاثیر 80 درصدی حضور نادیا و آیدا در کلاس والیبال رو هم نمیشه نادیده گرفت!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می توان گرفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/٤/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند