Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

بازنشستگی

سلام

خدا رو شکر. همزمان با تمام شدن سال ، ما با سرعت دو برابر در حال تموم کردن کارهای به جامونده امسال هستیم. توی این مدت کلکسیونی از انواع و اقسام فعالیتها رو داشتیم.

1- پرند رفت موزه زمان. بهش سفارش کردم یه دونه ساعت کوکو دار برام بیاره که به دستم ببندم به جای ساعت مچی. وقتی برگشت پرسیدم ساعت کو؟ گفت به آقاهه گفتم که من ل.ندن بودم و ساعت بی.گ بن رو دیدم دیگه نمی تونستم بگم از اون ساعتها بده.

2- تولد مانا جون رفتیم س.رزمین ع.جایب. بچه ها انگار بار اولشون بود می اومدند توی این فضا. ساعت 4 به صورت افقی از اونجا اومدیم بیرون.

3- دیبا قراره بره موزه پول و به پرند گفت که قراره بریم و پولهای رایج ذنیا رو ببینیم. 

4- وضع تحصیل منهم تعریفی نداره. هر شب پرند بهم دیکته میگه تا بنویسم. متاسفانه تا حالا نتونستم کمتز از 10 تا غلط داشته باشم. مرتب هم سعی می کنه تشویقم کنه ولی پیشرفتی ندارم. تازه هر روز هم جریمه می شم که با غلطهای دیکته جمله بسازم. فکر کنم همین روزها معلمش پیشنهاد بده که بیاد و خصوصی بهم درس بده!!!!!!

5- ریاضی کلاس سوم را هم به خوبی دارم می خونم. جمع و تفریق فرایندی 4 رقمی رو با تلاشهای دیبا یاد گرفتم. اگرچه که هنوز هم مشکل دارم و لازمه که هفته ای چند تا مسئله حل کنم ولی وضع خیلی بغرنج نیست.

6- خرید عید هم کمی تا قسمتی انجام شد. فقط کفش مونده که دیبا کولاک کرد و یه کفش پاشنه 5 سانتی نقره ای خواست که رویش یه گل بزرگ به همراه کل مرواریدهای دریای خزر بود. فقط بگم که قیافه من به حدی تماشایی بود که خود فروشنده هم اومده بود تا دیبا رو منصرف کنه.

7- پرند پرسید از کی میتونیم توی خونه تنها بمونی؟ گفتم هر وقت دیپلم گرفتی. گفت یعنی کی ؟ گفتم 10 سال آینده که البته تا اون موقع منهم بازنشسته شدم. گفت یعنی مادر بزرگ شدی؟ گفتم نه الزاما. گفت میشینی کنار شومینه؟ گفتم آره. گفت بافتنی می بافی؟ گفتم حتما. گفت پس یه چایی هم بگذار روی شومینه که بین کار بخوری. گفتم خیلی خوب میشه. همون وسط با صدای زنگ موبایل از کل رویاها اومدیم بیرون و دوباره کار و کار.

8- سر ساعت باید دارو می خوردم. به دیبا گفتم که صدام کن تا داروم رو بخورم. راس ساعت دیبا صدام زد. چشمهام رو که باز کردم دیدم با یه سینی اومدند در حالیکه قرصم  داخل یه ظرف بود و یک لیوان آب هم کنارش . خوشمزه ترین خوراکی بود که تا حالا خوردم.

9- در بخش زبان، پرند باید یه انشا در مورد اسباب بازی محبوبش می نوشت. نوشته بود مامانم یه تبلت داره که مشکی هست. توی تبلتش رو پر از بازی کرده. گاهی وقتها هم میده ما بازی کنیم. الان فکر کنم معلمش فهمیده من چقدر کار دارم. 

10- شنبه رفتم ا.هواز و م.اهشهر. تا وقتی رفتند مدرسه 3 بار و از وقتی از مدرسه اومدند 4 بار با هم تلفنی صحبت کردیم. در ضمن توی فرودگاه حدود یک ربع فرصت داشتم که موفق شدم سوقاتی هم بخرم. خوب 15 ساعت از خونه دور بودم دیگه.

11- دیبا همچنان مصر هست که بریم ا.نگلیس تا روسری نذاره. تاثیری داشت این جشن تکلیف!!!!!

12- علومم خیلی خوب شده. عدس سبز کردیم شده جنگل. حالا اصرار هم دارند که به مامان جان و خاله بگیم که سبزه نداشته باشند که ما میاریم.

13- هر روز بعد از ظهر داخل حیاط برنامه طناب زنون به راه هست. کودک درون آقایون همسایه هم فعال و ورزشکار!!!!!!

14- توی یکی از روزهای ورزش پسر های همسایه هم اومده بودند. بعد به دیبا و پرند پیشنهاد دادند که هر وقت اومدید حیاط زنگ بزنید ما هم بیاییم با هم بازی!!!! ما هم که شهرستانی و متعصب و از این حرفا!!!!!

15- مامان یکی از دوستهای پرند به من گفت چقدر دیبا تیپ خودتونه. سفید و بور!!!!!!!!! وا... چی بگم ( تا قبل از ازدواج چشمهام هم آبی  بود. توی مسیر زندگی تیره شد!!!!!!!)

16-حکایت همچنان باقیست....

خداحافظ بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

این گفت سحرگه گل، بلبل تو چه می گویی

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۱٢/۱٩ - مامان ديبا و پرند

زندگی در گذر ما

سلام

توی این مدتی که نبودیم فعالیتهامون خیلی چشمگیر بود و به شرح ذیل!

1- تعطیلی مدارس به دلیل بارش برف: خیلی خوش گذشت. توی مهد بودند آدم برفی ساختند. برفهای حیاط خونه رو با هم تمیز کردیم. یه شبه ادم برفی هم توی حیاط ساختیم. 

2- تولد کیمیای خاله مهشید: روز 5 شنبه 18 بهمن با نارگل جون و نگار بلا و درین طلا رفتیم تولد. خاله مهشید سنگ تموم گذاشته بود و کیمیا جون هم حسابی ترکوند. شادی و خوشی این جشن با بغض دور شدن از فرید و نوید عزیز و این فکر که کی میتونه جای این دسته گلها رو پر کنه همراه بود.

3-  جشنهای بهمن ماه: سازهاشون رو بردند و هنرنمایی کردند. جالب بود توی هر کلاس کلی هنرمند داشتند از ساز و ر.قص گرفته تا تاتر و خ.وانندگی. و جالبتر رقابتهای ناسالم خانواده ها در این بین که بچه من جلوتر بایسته و از این چیزها. متاسفم که بچه هامون شدند اسباب پز و خدا به دور، چی داریم تحویل جامعه می دیم. 

4- اومدن عمه راحله: بچه ها تا توانستند با باربد و رژای فسقلی بازی کردند و کلی هم از عمه کادو گرفتند.

5- تولد رکسانا: تولد روز جمعه 25 بهمن در سرزمین ع.جایب برگزار شد. به بچه ها و ایضا بزرگترها خیلی خوش گذشت به ویژه دوساعت پس از تولد که دنبال بچه ها می دویدیم تا کارتهای هدیه شون رو بازی کنند. اون روز باید نمایشگاه هم می رفتم که با کمک خاله زهرای عزیز موفق به پیچوندن نمایشگاه شدم ولی خدائیش تا ساعت 4 از شدت استرس داشتم سکته می کردم. ( روز 5 شنبه 24 بهمن یکی از مسئولین اومدند غرفه مون و تا تونستم در مورد شرکت باهاشون حرف زدم .دوستان هم نامردی نکردند و تا توانستند عکس گرفتند و روی سایت شرکت گذاشتند. خدا رو شکر که شرکت کارمندان بیکاری مثل من رو داره که روز تعطیل کار و زندگی ندارند و دنبال یه سرگرمی می گردند.!!!!!)

6- کنسرت: بالاخره پس از قریب 5 ماه تمرین، روز جمعه 25 بهمن کنسرت برگزارشد. خیلی از چند و چون برنامه باخبر نبودم برای همین اعتماد به نفس لازم برای دعوت کردن دوستان رو نداشتم. بماند که برخی از خانواده ها معلم بچه رو هم دعوت کرده بودند. بالغ بر 300 نفر حضور داشتند .مراسم با تاخیر 1 ساعته و در سالن مجموعه خ.رد برگزار شد. بچه ها خیلی بهتر از تمرینهاشون ظاهر شدند. ولی واقعا خسته بودند چون تا ساعت 4 سرزمین ع.جایب بودند و ساعت 5:45 تست صدا داشتند. در نتیجه پرند بعد از اجرا یه چرت خوابید تا کنسرت سنتی تموم بشه و بعد بیدارش کردیم که از دست آقای س.هیل م.حمودی لوح تقدیر بگیره. هدیه باباجون به هر کدومشون یک سکه بود ولی خودشون خوششون نیومد و منهم قرار شد که اونها رو بگیرم و به جایش برای هرکدومشون یک بازی ای.کس ب.اکس بگیرم ( از بس فداکارم).البته چون تهران هر کدام 8 تومن و مشهد 4 تومن هست قرار شده رفتیم مشهد این خرید رو انجام بدم که خیلی هم ضرر نکرده باشم!!!!!!!!!!!!

راستی اون وسط یه دسته گل هم استادشون به من هدیه کرد به خاطر زحماتم!!!!!!!!!!!

7- شنبه پرند با حال خراب رفت مدرسه و شب هم به شدت تب کرد. صبح تبش قطع شد ولی چون یه خورده دل درد داشت راهی دکتر شدیم  که تشخیص دکتر ویروس بود و پرند به دکتر گفت که مرخصی نمی خواد و راهی مدرسه شد. خوشبختانه مشکلی نداشت.

8- نمایشگاه کتاب توی مدرسه برگزار شد. ظاهرا کتابهای جالبی ارائه نشده بود. به حدی که دیبا تونست نصف پولش رو برگردونه خونه ولی پرند کل پولش رو کتاب رنگ آمیزی گرفته بود بچه ام.

9- پرند پرسید توی مشهد برای مهمونیها شله می پزند؟؟ گفتم نه مامان جان معمولا توی عاشورا و تاسوعا هست. گفت اهان پس فقط موقع عروسیها شله می دهند!!!!!!

10- باباجون  به شدت گرفتار بود و نتونست برای کنسرتشون بیاد. برای دیبا خیلی مهم بود ولی پرند گفت اشکال نداره خودش ضرر کرد که می تونست بیاد و یه برنامه خیلی خوب رو ببینه!!!!!

11- برای آخرین تمرین معلم موسیقی گفت که 24 بهمن کلاس بیایید. یه بچه فسقلی اون وسط برگشته و میگه خانوم و.لنتاین هست ما نمی تونیم بیاییم. ( به جان خودم بچه نیستند گودزیلان!!!!)

12- به پرند میگم باید مراقب خودت باشی که خیلی تپل نشی. مگه تو باربی رو دوست نداری ببین چقدر لاغره. میگه من پ.اتریک توی ب.اب اسفنجی رو بیشتر دوست دارم!!!!!

13- دوستتون داریم خیلی زیاد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۱٢/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند