Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

این روزها

سلام

سرعت حرکت عقربه های ساعت به حدی تند شده که هرچی هم می دوم بهشون نمی رسم.  فشار کارها هم به حدی زیاد شده که مجالی برای چیزی نمیگذاره. خدا  رو صد هزار مرتبه شکر. توی این مدت یه مهمونی خونه آریو خان رفتیم که بچه ها واقعا بهشون خوش گذشت و از بودن در کنارشون حسابی لذت بردیم. به دعوت یک دوست نمایشگاه اسباب بازی هم رفتیم. سینما  6 بعدی رو با هم تجربه کردیم و کلی هم پیاده روی کردیم و پیاده شدیم!!!!!!!!!!!! تمرینات موسیقی هم ادامه داره و برنامه های فیلم برداری به کوب جاری هست.

از فعالیتهاشون بازدید از شهرک ت.رافیک بود.  یک روز هم از طرف بستنی م.یهن اومده بودند مدرسه و از اون روز دیگه مجبوریم کل محصولات لبنی رو با مارک م.یهن تهیه کنیم. همچنان صبحها با هیجان خاصی آماده میشیم و به مدرسه میریم. رسما 90% انرژی روز رو توی همون فاصله 6.5 تا 7.5 صبح صرف می کنم. مابقی هم برای بعد از ظهر و انجام تکالیفشون مشغولم. 

و آخر کلام اینکه رسما اعلام کردند که شغل خیلی بدرد نخوری دارم که  منجر به هیچ موضوع هیجان انگیزی نمیشه. پیشنهادشون مدیریت یک فروشگاه اسباب بازی فروشی هست. فعلا روی ساعت کاریش مشکل داریم که در صورت داشتن این شغل تا 9.5 شب باید اونجا مشغول باشم. البته گفتند تو فقط مدیریت کن و بقیه موارد رو بسپار به شاگردهات!!!!!!!!!!!!!ولی مسئولیت کاری رو چه کنم!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

وی مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ - مامان ديبا و پرند

مشهد ام پی تری

سلام

بالاخره بعد از 5 ماه موفق شدیم تعطیلات آخر ماه صفر رو بریم مشهد و باز هم بعد از مدتها با قطار رفتیم. بچه ها خیلی ابراز راحتی کردند . به نظرم خیلی بهتر از دفعات قبل بودند . ظاهرا دارند بزرگ می شوند!! سه شنبه ظهر رسیدیم مشهد و جمعه صبح هم برگشتیم. توی این مدت فقط یک سر به کتابخانه کوچک که پر از خاطرات کودکی خودم هست زدیم و کلی کتاب گرفتیم. کتاب مورد علاقه دیبا زندگینامه پ.یامبران بود که به نظر می رسه فقط یک جلد از این کتال چاپ شده فقط هم برای دیبا!!! کتاب دیگه هم ر.کوردهای گ.ینس بود که با خواهش و تمنا منصرفش کردیم چون مربوط به 2013 بود و قول دادم که از تهران 2014 رو برایش بگیرم.کلی هم از طریق خوردن نذورات!!!!! عزاداری کردیم. توی این مدت بچه های خاله و عمه نبودند و برای همین کل بارمون افتاده بود روی دوش امیر علی عزیز که حسابی با بچه ها بازی کرد. موقع برگشتن هم کلی پاکت پول به عنوان کادوی تولد گرفتند و به نظر خودشون سقف خرید دوچرخه رو پر کردند و حالا دارند روی موارد دیگه برنامه ریزی می کنند.

رفتیم خونه مادر بزرگ. دیبا برگشته به عمه میگه میشه طبقه بالا رو به ما اجاره بدین که هرچی خواستیم بدویم و کسی بهمون اعتراض نکنه؟

صبح 8.5 به زور از خواب بیدارشون کردیم. دیبا میگه اینجا چقدر گرم و خوبه دلم می خواد که همینجا بخوابم.

دارند اسم فامیل بازی می کنند. دیبا اشیا از « آ»  رو نوشته آ.فتابه. پرند بهش میگه قبول نیست اون یک نوع حیوانه!!!!!!!!!!!!! حالا یکی باید به خودش بگه که شهر از « د»  رو نوشته دسفو ( دزفول) !!!!

از بس صبحها با هم درگیریم بهشون گفتم برنامه صبحونه رو هم اعلام کنند ولی باید حداقل 3 روز تخم مرغ باشه. اون بین کرن فلکس و خامه رو  اضافه کردند. پرند نویسنده بود و اوج استعدادش « کمفلکس : کرن فلکس» برای روزهای جمعه بود.

خودم نوشت: این روزها دارم ایمان میارم که از هر دستی بدی از همون دست میگیری. با شدت هرچه تمامتر

خدا حافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

اگر آن طایر قدسی زدرم باز آید

عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ - مامان ديبا و پرند

خ.یکی

سلام

تولد پرند را با شکوه هرچه تمامتر!!!! به صورت 4 نفری برگزار کردیم. همه محاسباتش درست بود فقط برای کیک گفت که امسال خودم انتخاب می کنم و با اعتماد به نفس وارد قنادی شد و گفت بگو آلبومش را بده که انتخاب کنم که بهش گفتم باید از قبل سفارش می دادیم و اونهم بدون اینکه ذره ای در اعتماد به نفسش خلل وارد کنه گفت من از اینهایی که رویش کلی میوه داره می خواستم و بدین ترتیب موضوع ختم به خیر شد. روز شنبه مراسم یلدا توی مدرسه برگزار شد که هر دو سفارش آجیل گرفته بودند. منهم مواد لازم رو آماده کردم و گفتم خودتون باید کیسه ها رو پر کنید که با دقت کارشون رو انجام دادند. البته پرند می گفت هندوانه هم بگذار که بهش گفتم باید برای هر کسی برش هندوانه رو داخل کیسه آجیل بگذاری!!!! که پشیمون شد. ضمنا لباس محلی هم پوشیده بود و گفت که توی کلاس کلی ر.قصیده. دیبا هم گفت که معلمشون گفتند که هرکس ن.رقصه باید کلاس رو ترک کنه که به اجبار حرکاتی انجام داده بود. سه شنبه گذشته جلسه با معلم پرند بود که معلمش به پرند گفته بود بگو مامانت نیاد جلسه چون گرفتار هست. منهم طبق معمول، همزمان جلسه انجمن هم داشتم و دوباره پرواز کنان از این جلسه به اون جلسه رفتم. خوبی حضور در آن جلسه این بود که فهمیدم باید 3 بار در هفته به پرند دیکته بگم که البته معلم مهربونشون گفتن میدونم شما خیلی سرتون شلوغ هست به دیباجون گفتم که اون این کار رو انجام بده. داشتم از خجالت می رفتم توی دیوار!!!!!!!! ولی بهشون توضیح دادم که اولویت اولم بچه ها هستند و بقیه چیزها اهمیت کمتری دارند.  یکشنبه هم جلسه با معلمهای دیبا بود که از اول جلسه تا آخر جلسه حرص خوردم. پدر یکی از همکلاسیها کنارم نشست و از اول شروع کرد که این کمک آموزشیهاشون چقدر بد هست و چرا معلمها وقت کلاس رو برای اینها می گذارند. منهم سعی کردم برایش دلیل بیاورم که اینقدرها هم بد نیست ولی ایشون کلا حرف خودش رو می زد. به محض اینکه خانم معلم ریاضی و علوم اومد این آقا آنچنان از این کتابها تعریف کرد و قدردان خانم معلم شد که من متحیر موندم و تا آخر جلسه از این تغییر رویه فقط می خندیدم. به طوریکه معلم دروس فارسی که اومد صحبت کنه تا این آقا حرف می زد بر می گشت ببینه من در چه حالم!!!!!!!!!!!!! 

تعطیلات هم خوش گذشت. روز سه شنبه به محض اینکه با مهد تماس گرفتم گفتند سریع بچه ها رو بیار و براشون لباس هم بگذار که عکاس داریم و بدین ترتیب ما موفق به گرفتن عکسهای زمستانی شدیم. چهارشنبه هم با بابا جون بودند و از 9 تا 3 به مهد رفته بودند. ضمنا هر دو روز هم از ساعت 6 صبح بیدار بودند!!!!!!!!!!!

در مورد روزنامه دیواری، هم پدر بزرگ یکی از هم گروهیها یک تحقیق مفصل انجام داده بودند موقعی که داشتم مطالب رو آماده می کردم دیبا بهم گفت که یک سری از بخشها رو ننویس ( در خصوص ط.لاق پ.روین ا.عتصامی بود) منهم که بچه ذلیل!!!!!!!!!!!!!!

دارند اسم فامیل بازی می کنند. پرند  از پ اسم و فامیل و شهر رو نوشته پرند ( اسمی گذاشتیم که برای اسم و فامیل اینقدر مناسبه)!!!!!!!!!!!!. 

هفته گذشته لباسهای کنسرت رو تحویل گرفتیم. خیاط محترم علیرغم تمام سخت گیریهای من در زمان اندازه گیری آنچنان سنگ تمام گذاشته که تا روز کنسرت باید دور کمر هر بچه رو 3 سانت کم کنیم!!!!!!!!!!

دیبا پرسید توی اتاقت آقایون هم هستند. گفتم نه با دوتا خانم هم اتاقم. گفت خیلی خوبه چون اگه آقایون بودند یا در مورد فوتبال حرف می زدند یا آب و هوا!!!!!!!!!!!

داخل فروشگاه زده بود م.است خ.یکی . ما هم جو زده رفتیم و گرفتیم و با هیجان به خورد بچه ها دادیم. پرند که متوجه این همه هیجان ما نشده بود پرسید م.است خ.یکی یعنی چی؟ دیبا گفت چون این ماست خیلی چربه، هر کس بخوره تپل میشه برای همین بهش میگن م.است خ.یکی!!!!!!!!!!!!!!!

دارند آگهیهای روزنامه رو ورق می زنند یک جا چشمشون خورد به بازی کامپیوتری. پرند رفته موبایل منو برداشته که زنگ بزنم بهشون بپرسم این بازی چقدر کار کرده و اینکه الان سالمه!!!!!!!!!!!!

یه آقا فراز توی مهد پیدا کردند و فعلا گیر دادند که همینو بگیر بیار خونه که برادرمون بشه. داریم با مامانش رایزنی می کنیم بلکه راضی بشوند!!!!!!!!!!!!!!!!

آقا مهندس رو برای سربازی فرستادیم م.هشهر. به من گفت که خوشا به حالت خاله که پسر نداری تا نگران سربازیش باشی. گفتم خاله جون نگرانی من ازآینده بچه هاست که بعد از این همه تلاش قراره توی خونه کی زندگی کنند و با کی هم نفس بشوند. 

یک توضیح: متنی که توی پست قبلی از قول دیبا نوشته بودم مربوط به درسشون در خصوص غیبت امام زمان بود. موضوع عجیب برای من، میزان عاشقانه بودن متن برای سطح کلاس سوم بود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خرم آن روز کزین منزل جانان بروم

راحت جان طلبم وزپی جانان بروم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۱٠/٥ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند