Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آینده

سلام

دوباره افتادیم روی روال قبلی زندگی و چرخه صبح و مدرسه و عصر و تکالیف و شام هول هولکی و بیهوشی شبانه بچه ها ادامه داره. توی این یک هفته یه مهمونی خونه خاله فیروزه رفتیم و دیدارها تازه شد. یه خورده هم عملیات چرخ و دور توی خیابونها رو داشتیم .تقریبا شکارش معکوس مدرسه رو شروع کردیم و داریم برنامه ریزی 4 ماه تعطیلات رو می کنیم. تقریبا یک روز در میون اعلام می کنند که امسال ورزش نمی کنند و یک روز در میون هم میگن حتما برنامه ورزش تابستونشون رو جدی بگیرم. حالا باید تا شروع تعطیلات منتظر باشم که ببینم روی چه مودی خواهند بود.

بچه ها به شدت داشتند کار دستی درست می کردند. اون وسط سپهر خاله لیلی ناغافل یکی از ساخته های پرند رو انداخته بود روی زمین. حالا دیبا و پرند گریه می کردند و دیبا به سپهر می گفت ما که مثل شما اونقدر خوشبخت!!!! نیستیم که از این مقواها زیاد داشته باشیم حالا اگه مقواهامون تموم بشه مامانم دیگه برامون نمی گیره و ما دیگه نمی تونیم کاردستی درست کنیم.

توی ماشین دارند در مورد ارزوهاشون صحبت می کنند، دیبا میگه وقتی بزرگ شدم کار می کنم و برای خودم پرادو می گیرم ( تفکر کارگری!!!!!) . پرند میگه اما من که بزرگ شدم به شوهرم میگم برایم پرادو بگیره ( تفکر خانم کدبانو)!!!!!!!!!!!!!!!!!

وارد کلاس موسیقی شدیم پرند با هیجان به مربی اش میگه راستی خبر داری عمو حمید هم ازدواج کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم دیگه به چند صد نفر دیگه گفته بود.

پرند اومده میگه: هلیا یه دختری رو دیده که اینطوری می رقصه. حالا به ما هم یاد داده که اون مدلی برقصیم. ( یعنی رفیق ناباب چه تعریف دیگه ای میتونه داشته باشه؟؟؟؟؟)

پرند با سپهر داشتند فلوت می زدند . اون وسط آهنگ بین علما اختلاف افتاده بود و هر کدوم معتقد بودند خودشون دارند درست می زنند. یه بحثی داشتند سر اهنگ نوایی که انگار داشتند روشهای شکافتن هسته اتم رو بررسی می کردند.

خودم نوشت: دیشب حدود ساعت 10.5 بعد از حس یه بوی سوختن سیم ، ناگهان صدای ماشین آتش نشانی توی کوچه پیچید و بعدش هم سرو صدای حسابی. فروشگاه کنار خونه به شدت آتش گرفته بود و نکته هیجانی قضیه اینکه منهم ماشین رو جلوی فروشگاه پارک کرده بودم. بابا جون از سرو صدا بیدار شد و بهش گفتم که چی شده. گفت اشکالی نداره. نگران نباش. ولی من واقعا ترسیدم و کلا از پنجره اویزون بودم. بعد از یک ساعت باباجون رفت و ماشین رو جابه جا کرد و متوجه شدم که  آسیبی به ماشین نرسیده و بیشتر هم اینکه به اجناس فروشگاه هم آسیب نرسیده و فقط در ناحیه سقف، سیمهای برق اتصال داشتند. خدا رو شکر که همه چیز به خیر گذشت. (داخل ماشین  یه بوی دودی میده که حد نداره).

فال حافظ امروز

انان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۱/٢٥ - مامان ديبا و پرند

سال جدید

سلام

سفر امسال ازساعت 6 روز سه شنبه  29 اسفند آغاز شد. اگرچه که بخشی از مسیر رو توی جاده با دنده 1 روندیم اما خوشبختانه به چهارشنبه سوری توی خونه مامان جان و در کنار عزیزانمون رسیدیم و به این ترتیب اولین چهارشنبه سوری در جوار خانواده رو تجربه کردیم. امیر علی عزیز با جعبه پر از ترقه و فشفشه شبی به یاد موندنی برامون ساخت. روز بعد مراسم عید رو توی خونه مامان جان و بعد از اون خونه مادر بزرگ ادامه دادیم. روز های بعد هم به دید و بازدید از فامیلها گذشت. هیجان امسال، مراسم عقد عمو حمید و خاله انوش بود که در محضر انجام شد. بعد هم مراسم تولد باربد جون و مراسم 13 بدر در مشهد بود. در نهایت روز 14 فروردین مشهد رو به مقصد تهران ترک کردیم که شب توی سبزوار بودیم و 5 شنبه صبح به طرف تهران حرکت کردیم. نکته مهم تعطیلات 17 روزه امسال گذروندن مراسم چهارشنبه سوری و سیزده بدر توی مشهد بود که خیلی به بچه ها خوش گذشت.  امسال حضور نسیم جون و سپهر جون کمرنگ بود و روز 10 فروردین با ما خداحافظی کردند و به رشت برگشتند در نتیجه بچه ها بیشتر با امیر علی جون و باربد و روژا جون بازی کردند.

  • مادر شوهر خاله سمیرا ما رو دعوت کرده بودند. قبلش کلی بچه ها رو توجیه کردم که خیلی با ادب رفتار کنید و آبروی ما رو نبرید. قبل از رفتن هم کلی خوراکی به بچه ها دادیم. به محض ورود به اونجا پرند گفت من موز می خواهم. خاله سمیرا نفهمید که چطوری دهن پرند رو ببنده. بعد گفت چای می خوام. خلاصه سنگ تموم گذاشت.
  • بعد از عقد رفتیم رستوران. بچه ها خیلی معقول و منطقی نشسته بودند و مشغول سالاد خوردن بودند. توی همین هاگیر واگیر دوست صمیمی عمو حمید که از بستگان پدری من هم هستند و خیلی زیاد هم جلوشون رودربایستی داریم اومد و سر میز ما نشست. از اون لحظه به بعد پرند کلا سیستمش عوض شد به حدی که با دست  کاهو می زد توی سس و می گذاشت دهنش و هر 30 ثانیه یکبار می گفت چرا غذا نمیارند من گرسنه ام. من و باباجون از خجالت زیر میز بودیم.
  • پنجمین روز فروردین پرند دیگه اشکش در اومده بود و می گفت چرا هرجا ما رو دعوت می کنند فقط کباب و جوجه میدن آخه من چکار کنم؟؟؟؟؟؟
  • توی تولد باربد جون، پرند برای اولین بار پس از ر.قص چاقو شاباش گرفت که کلی برایش جالب بود.
  • توی این ایام یه مراسم روضه هم به تورمون خورد که بچه ها رو فرستادیم از روضه فیض ببرند و اونها هم کلی از آقای روضه خون خوششون اومده بود و می گفتند عجب اقای خوبی بود!!!!
  • روز دهم فروردین که خاله لیلی داشتند می رفتند رشت، دیبا دوباره بساط ناله و آه و فغان رو به راه انداخته بود و پس از اینکه چرا ما باید تهران زندگی کنیم و چرا نمیاییم مشهد و اینا. گفت که اصلا چرا دولت ساعتها رو آورده جلو که ما کمتر با هم بازی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الهی که سالی پر از موفقیت و دلخوشی در انتظارهمگیمون باشه. دوستتون داریم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

یاد باد آنکه زما وقت سحر یاد نکرد

به وداعی دل غمیده ما شاد نکرد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٢/۱/۱٧ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند