Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

تولد- تولد

سلام

پرند قند و عسل ، تولدت مبارک.



آرزوی امسال همچنان سلامتی- سلامتی- سلامتی ، شادی ، سرزندگی و ارامش هرچه بیشتر  است.

اولین مراسم تولد امسال، روز 5 شنبه با کمک و یاری خاله فیروزه- خاله مهشید و خاله منصوره در منزل خاله لیلا برگزار شد و حسابی به ما خوش گذشت و کلی هم کادوی مهیج گرفتیم. نکته های جالب مراسم اینکه ما خیلی کوتاه بچه ها رو دیدیم چون تمام مدت توی اتاق نارگل جون مشغول بازی بودند. حتی موقع کیک بریدن هم بزرگترها بیشتر هیجان خرج کردند. شب که اومدیم خونه و به پرند گفتم چرا کیک نبریدی؟ با تعجب پرسید مگه تولدم بود؟ دیبا هم به حفظ آبروی مشهدیمون به شدت کمک کرد و با دیدن شیشلیک با تعجب هر چه تمامتر پرسید اینها چیه ؟ و در جواب سوال خاله مهشید که مگه تا حالا نخوردی؟ خیلی معصومانه گفت نه!!!!!!!!!!( وقتی توی طرقبه و شاندیز پلو ماست می خوره نتیجه اش همینه دیگه)

روز سه شنبه هم به عنوان اعضای انجمن از کلاسها بازدید داشتیم که بچه های کلاس دوم آیاتی از قران رو خوندند. کلاس دیبا فقط عربی خوندند و خیلی روان بودند ولی کلاس بغلی با معنی می دونستند ولی خیلی روان نبودند. در بدو ورود هم دیبا نعره زد مامانمه و تمام بچه ها و اعضا متوجه رابطه مادر و فرزندی ما شدند. دیبا گفت ما قران رو از فارسی خیلی بهتر می خونیم و خانوم معلممون معتقده که این معجزه قرانه. گفتم نه عزیزم اینطوری نیست . توی قران اعراب گذاری دارید ولی توی فارسی ندارید برای همین قران رو بهتر می خونید عزیزم.

شعر این روزها پرند: اگه یه روزی نور ( نوم) تو ، تو گوش من صدا کنه 

دوباره باز غمت بیاد که منو مخ طلا ( مبتلا) کنه  .....

باباجون داشت دور خودش توی خونه می چرخید پرند برگشته میگه ناصر اینقدر علاف نباش!!!!!!!!! ( باباجون ! چیزی که عوض داره گله نداره) .

خودم نوشت: درسته که 42 سال گذشت ولی چه کنم که کودک درونم همچنان 4 سالشه. سرکش، سرتق و سر به هوا.

خداحافظ بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

 در دیر مغان امد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران وز نرگس مستش مست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٩/٢٥ - مامان ديبا و پرند

آلودگی خوش اومدی

سلام

هفته گذشته خیلی خوب بود کاش وقتش رو بیشتر می کردند. کلا توی خونه بودیم. فقط 4 شنبه صبا جون اومد خونه . 5 شنبه هم کلاس یوگا و بقیه رو در منزل به بازی و شادی و انجام کارهای عقب افتاده گذروندیم. امروز هم دیبا برای درس علوم رفت موزه هفت چنار و عصر هم گزارشش رو اماده کرد. پرند هم 10 تا از حروف الفبا رو یاد گرفت و جایزه این ده تا رو  گرفت.

یه جدول امتیاز دهی براشون درست کردم که البته ایده اولیه اش هم از مامان صبا جون بود و قرار شده که به محض گرفتن 220 امتیاز مهمون مامان صبا جون توی کافی شاپ باشیم. توی این جدول که کلیه فعالیتها رو از صبح تا موقع خواب مانیتور می کنه ، شونه زدن موها رو فراموش کردم بیارم حالا این دوتا به هیچ عنوان زیر بار این یک قلم نمی روند و می گویند توی جدول نیست!!!!!!!!!!!!!منهم از حرصم هر شب به یک کارشون گیر می دم و یک امتیاز ازشون کم می کنم!!!!!!!!!

دیبا گفت که توی امتحان دوره ای یه سوال رو اشتباه نوشته و آن اینکه به کسی که آهن را می سازه می گویند .... که دیبا به جای آهنگر جواب داده بود اهن ساز . پرند با اعتماد به نفس همیشگیش  گفت جوابش عمو ابی میشه!!!! گفتم چرا؟؟؟؟؟ گفت چون برامون توی مهد آهنگ می زنه!!!!!!!!!!!!

دیبا یه سوال داشت جواب می داد که چند تا نویسنده و شاعر معرفی کنید. اونهم جواب داده بود: فردوسی- حافظ- باباجون!!!!!!!!!! پرسیدم چرا؟ گفت خوب باباجون کتاب چاپ کرده پس نویسنده هست دیگه!!!!!!!!!!

به پرند گفتم وسایل رو از توی اتاقت جمع نکنی همه رو می ریزم سطل زباله. دستم رو گرفت و گفت منهم تو رو می اندازم توی سطل. گفتم اشکالی نداره. همونجا کنار سطل زباله نشستم بعد از یه مدتی اومد و دستم و گرفت و گفت تو کیسه طلا هستی و من باید مواظبت باشم. ولی دروغ چرا؟ خیلی بد دردم اومد.

دو نوازی تنبک و بلز کار این روزهای بچه هاست در حال حاضر آهنگ دنگ دینگ دنگ دنگ رو می زنند و منهم حسابی کیف می کنم.

آهنگ مورد علاقه این روزها هم بوی عیدی   بوی توپ هست که با صدای بلند توی ماشین می گذاریم و میریم دور دور.

اینها هم شعرهای اخیر کلاس مشاعره:

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت              آری به اتفاق جهان می توان گرفت

در خروس (خلوص) من اگر هست شکی تجربه کن     کس عیار زر خارج ( خالص)  نشناسد چو محک  ومحک وسیله ای هست که نشون میده طلا رو!!!!!

و در آخر اینکه خاله سمیرا شروع دهه جدید زندگی مبارک. امیدواریم که ستاره زندگیت همیشه روشن و پر فروغ باشه.

خداحافظ  بیا علی ( یا علی)

فال حافظ امروز

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٩/۱٩ - مامان ديبا و پرند

سالهایی که بی تو گذشت

سلام

روز چهارشنبه رفتیم مشهد و یکشنبه برگشتیم. تعطیلات به بچه ها خیلی خوش گذشت و کلی با امیر علی جون بازی کردند و ملالی نبود الا دوری از نسیم جون و سپهر جون که جاشون حسابی خالی بود. توی مشهد هم سعی کردیم بیشتر توی خونه باشیم و تنها جایی که بچه ها رفتند پروما بود. خونه مادر بزرگ هم که حسابی خوش می گذشت. دیبا با باربد ماشین بازی می کرد و پرند با روژا عروسک بازی!!!! روژا هم حسابی دلبری می کرد و البته به پرند هم حسادت می کرد. به طوریکه من جرات نداشتم به پرند نگاه کنم چون بدو بدو می اومد سراغم. حتی اگه پرند می خواست کنارم دراز بکشه این جلوتر با بالشتش سر می رسید و کلی اسباب تفریح شده بود.البته وقتی برگشتیم  بچه ها گفتند که از این به بعد فقط با قطاری که شب بخوابیم باید بریم مشهد.

رفتیم خونه خاله سمیرا. دختر کوچولوی همسایه که کلاس سومی بود هم اونجا بود و کلی با بچه ها بازی کردند. خواستیم بریم پروما این کوچولو دوان دوان رفت طبقه پایین خونه خودشون. پرند با تعجب گفت مگه خاله سمیرا دوتا خونه داره که دخترش برای اماده شدن رفت پایین ؟؟؟؟؟ ( تمام مدت فکر کرده بود این دختر خانم دختر خاله اش هست. فقط 3 ماه خاله رو ندیده بودیم هااااااا!!!)

دیبا میگه پس کی از شرکت میایی بیرون و میری آتش نشان میشی؟؟؟؟

دوتا دندون پرند لق بود و دوتا هم از پشتش در اومده بود. دوشنبه اومد خونه و گفت که پزشک مهد دندونها رو برایش کشیده ولی پرند یک دونه دندون رو ازشون گرفته بود که بگذاره زیر بالشتش و با همت باباجون که به بچه ها توضیح داد فرشته ای در کار نیست، به من  گفت برایم کادو میگذاری؟ منهم گفتم بعله. شب که رفتم کادو بگذارم دندون رو پیدا نکردم. صبح بیدار شد و کادو رو برداشت و کلی ذوق زده شد. عصر اومد و بالشتش رو جابه جا کرد و دندون رو دید و بنای گریه رو گذاشت که چرا کادو گذاشتی دندون رو برنداشتی؟ پس اون کادو به خاطر اینکه خیلی کارهای خوبی کردم بود و باید برای دندونم کادو بگذاری!!!! در نتیجه امروز صبح دوباره یک کتاب و یک سی دی برایش گذاشتم و به این ترتیب پرونده نخستین دندونهای شیری بسته شد. ( همزمان دیبا هم دیروز اسباب بازی و امروز کتاب هدیه گرفت و داشت گریه می کرد که چرا به من سی دی ندادی که با نعره من ساکت شد و با بغض رفت مدرسه).

دیبا توی خونه گفت که معلمش گفته وجود حیوان توی خونه خیلی خوبه و  بلاهایی که قراره سر ساکنان خونه بیاد سر حیوانات میاد ( در مورد قیافه باباجون نیاز به توضیح نیست فقط همین که به من گفت یادت باشه توی جلسه این هفته انجمن در مورد این خانم تذکر بدی!!!!) به دلیل تشویقهای شدید باباجون، دیبا و پرند یک جعبه درست کردند و دارند سعی می کنند مورچه بگیرند و از مورچه نگهداری کنند  به عنوان قربانی خانواده!!!!! 

توی یه جمع دوستانه داشتیم صحبت می کردیم یکی از دوستان نق می زد که هرچی برای شوهرم می گیرم نمی پوشه اما هرچی مامانش برایش میگیره می پوشه. دیبا که با بچه ها غرق بازی بود یک مرتبه اومد کنارمون و به این دوست عزیز گفت خوب اینکه کاری نداره هر چی دوست داشتی بگیر و بده مامان شوهرت که بده به شوهرت و اون فکر کنه مامانش خریده. دوستم با فکی فرو افتاده ، گفت تو که مشاور به این قویی داری که دیگه نباید مشکلی داشته باشی!!!!!

خودم نوشت: هشت سال از رفتن بابا  گذشت.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم

زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٩/۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند