Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آتیش نشون مهربون

سلام

توی هفته گذشته فعالیتها همچنان به خوبی ادامه داشت. پنجشنبه کلاس یوگا بود و جمعه هم پارک و بازی با دوستان .از این هفته 3 شنبه ها کلاسهای روباتیک برای هر دوشون شروع شد که پرند به صورت جهشی در سطح 2 نشسته و گفت که قورباغه درست کرده. روز چهارشنبه هم پرند کلاس لگو را شروع کرده که اون رو هم خیلی دوست داره . این هفته برای جمعه یه برنامه ا.تش نشانی از طرف شرکت هماهنگ شد که تا ساعت 12 ظهر به بچه ها اعلام نکردم و وقتی وارد محوطه شدند کلی ذوق زده شدند. و از نزدیک مراحل خاموش کردن اتش با خاموش کننده دستی و اب رو دیدند که حسابی بهشو ن خوش گذشت. با تشکر فراوان از اتش نشانهای مهربون  که یه روز خوب و خاطره انگیز رو برای بچه ها ایجاد کردند.

 

پرند گفت تو چرا اینقدر کار می کنی/ منهم در کمال مظلومیت گفتم اگه تو و دیبا وسایلتون رو هی پخش و پلا نکنید دیگه من نباید اتاقتون رو مرتب کنم و برای همین کمتر کار می کنم و خسته می شم. پرند گفت باشه پس از این به بعد به جای مامان تپلی بهت میگم مامان چاقالو که کمتر خسته بشی!!!!!!!!!!!!

دیبا پای ثابت کتابخونه مدرسه هست و کلا هم کتابهایی که میگیره در خصوص زندگی امامان و پیامبران هست. اون روز ازش پرسیدم به غیر از اینها کتابی توی کتابخونه ندارین؟ گفت چرا هست. اما نه اینکه من فضول هستم !!!!!!!و هی می خوام در مورد امامان چیزی بدونم برای همین این کتابها رو می گیرم.

پرند گفت که هانا اومده و گفته من مبصر تلفن شدم. بعد گفت که تلفن زنگ زده و بهش گفتم بدو برو به تلفن بگو ساکت باشه و اینقدر سرو صدا نکنه.

 در راستای تعالیم گهر بار معلم دینی فردا باید شال سبز ببره و در نقش امام حسن ظاهر بشه. این خانوم فرمودند که نارنگی به نیت 12 امام 12 پره داره و حالا قیافه بچه هایی رو تجسم کنید که هر بار نارنگی باز می کنند و با پره هایی کمتر یا بیشتر از 12 مواجه می شن و این وسط من باید به بچه چی جواب بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

خداحافظ  بیا علی ( یا علی)

فال حافظ امروز

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٧/٢۸ - مامان ديبا و پرند

زولبیا

سلام

روز جهانی کودک بر تمامی کودکان این مرز و بوم مبارک. به امید روزهای روشن برای کودکانمان

چهارشنبه هفته قبل انجمن اولیا و مربیان مدرسه بود و من برای اولین بار در این مراسم شرکت کردم و از اونجایی که خیلی خانم سر به زیری هستم در حالیکه خودم رو توی جمعیت گم کرده بودم مدیر مدرسه که حس کرده بود من کلا ادم بیکاری هستم ، صدا زد و گفت بیا بالا کاندید شو. منهم در کمال صداقت گفتم کسی منو نمی شناسه و بهم رای نمیده ولی جمعیت گفتند برو هواتو داریم و در کمال ناباوری به عنوان عضو علی البدل انتخاب شدم. 5 شنبه هم کلاس یوگای بچه ها شروع شد که واقعا بهشون خوش گذشت و بعد از یوگا مراسم پارک و حمام و ناهار و بعد از بیش از یکسال دیبا ظهر خوابید و منو باباجون رو شگفت زده کرد این یوگا. 5 شنبه بعد از ظهر به خرید لباسهای پاییزی گذشت. جمعه هم که برنامه پارک رو داشتیم. و دوستان خیلی بزرگ. امروز کلاس موسیقی داشتیم در حالیکه من هنوز نتونستم برای دیبا ت.نبک بگیرم. و فعلا تمرینهای دیبا روی هوا انجام میشه ولی پرند با دقت خوبی داره تمرینهاش رو دنبال می کنه. 

پرند گفت که امروز هانا ناهار زولبیا و بامیه پخته اورده بوده و نکته عجیب تر اینکه بامیه وقتی پخته میشه رنگش سبز میشه!!!!! و به من اکیدا توصیه کرد که هرگز بامیه رو نپزم چون بامیه نپخته رو بیشتر دوست داره!!!! کلی برایش توضیح دادیم که این بامیه یه خورده با اون بامیه که فکر می کرده متفاوته و این در واقع یه نوع سبزی سبز رنگ هست. شک دارم که باور کرده باشه!!!!ضمنا از یاسمن تعریف کرد که ح.لیم باد.مجون هم دوست داره و گفت میتونی باور کنی؟؟؟؟

دیبا بعد از گذشت بیش از 7 سال از زندگیش در کمال معصومیت از من پرسید مگه اتاق ما چه مشکلی داره که تو و بابا جون شبها نمی آیید توی اتاق و کنار ما بخوابید؟؟؟؟؟؟؟؟

سر کلاس موسیقی معلم به پرند گفت اینکه می بینی چیه؟ پرند گفت یعنی دوبار نت دو رو بزنم. بعد با هیجان گفت چه جالب!!! اول هر دوتا شون دو داره!!!!!!

دیبا یه کارت واسه خودش درست کرده و میگه من رئیس دانشگاه ا.میر ک.بیر هستم البته توی دانشگاه ما اوردن موبایل، پفیلا، چیپس و آدامس ممنوع نیست ( یعنی این دانشگاه آخر خلافه !!!!!)

پرند اومده میگه یه خوراکی خیلی مخصوص برایم بگیر چون وقتی خوراکی میگیرم که بچه های دیگه هم دارند میان و میگن وای خوشبختیم . اینقدر بدم میاد که چی!!!!!!!!

امروز دیبا برای جشن روز کودک رفته بود پارک ساعی و بابادک هوا کرده بودند. در ضمن کلاس علومشون هم داخل پارک برگزار شده بود و توی دفترچه یاد داشتش کلی مطلب یادداشت و نقاشی کشیده بود. کلی ذوق مرگ شدم و خودش هم خاطره خوبی برایش مونده بود. حالا باید برای 4 شنبه یک گزارش کامل در این مورد بنویسه که داره به شدت روی موضوع کار می کنه.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٧/۱۱ - مامان ديبا و پرند

مهربون

سلام

هفته قبل رو با تولد صبا جون به پایان رسوندیم. که به نوعی نقطه عطفی در روابط اجتماعی مستقل بچه ها بود. بدین شیوه که بچه ها رو رسوندم و بهشون گفتم تنها اونجا خواهید بود. مراسم توی حیاط برگزار شد. منهم توی ماشین جلوی در خونه بودم ( اخر استقلال بود!!!). توی راه بهشون گفتم اگه با من کاری داشتید به مامان صبا جون بگین که به موبایل من زنگ بزنند البته من توی خونه!!!!!!!!! هستم. دیبا گفت اگه اونجا دلمون برایت تنگ شد چی؟ میتونیم بگیم بهت زنگ بزنند؟؟/ گفتم نه یه خورده دندون روی جگر بگذار مادر. ( فقط 1000 بار خودم رو لعنت کردم که چرا موبایل ندادم دستشون )البته شب گفتند که بهشون خیلی خوش گذشته بوده و از اینکه توی حیاط چادر زده بودند و کلی بازی کردند خوششون اومد. جمعه صبح هم طبق روال رفتیم پارک و این بار با بچه ها قایم موشک بازی کردند که خیلی دوست داشتند به طوریکه اومدیم خونه پرند گفت که شهریار و بهادر ( فکر کنم دانشجو باشند!!!!!!!!!!!) رو خیلی دوست داره چون خیلی مهربونند که باهاش بازی کردند ضمنا خیلی هم با مزه هستند.  از امروز هم کلاس موسیقی شروع شد که پرند بلز و دیبا تنبک رو شروع کردند. پرند از وقتی که اومد خونه یک نفس مشغول تمرین کردن درسهاش بود. توی کلاس ، قبل از شروع به معلمش گفتم پرند 3 ماه توی مهد موسیقی کار کرده. معلم مضرابها رو بهش نشون داد و گفت پرند اسم این چیه؟ پرند هم خیلی مطمئن گفت چوب!!!!!!!!!!!

با باباجون به شدت داشتیم در مورد مضرات شومینه صحبت می کردیم و اینکه کاش به جای اون یه کتابخونه گذاشته بودند. یه مرتبه پرند برگشت و گفت چرا دهن به دهن می کنید.   جلوی ما نباید دعوا کنید. گفتیم از قضا در کمال تفاهم داریم صحبت می کنیم !!!!!!!!!!!

دیبا توی دفتر رابط نوشته بود که باید علوم بخونه. بهش گفتم بیا بنشین با هم بخونیم. گفت نیازی نیست من کلا پایه ام. گفتم یعنی چی؟ گفت فقط من و رکسانا و پرستش هستیم که خیلی روان می خونیم بقیه بچه ها خیلی مکث دارند برای همین من نیازی به تمرین ندارم ( یعنی اگه من یک درصد این اعتماد به نفس زو داشتم الان حتما کره مریخ بودم!!!).

با پرند مشغول گفتمان!!! بودیم با گریه گفت من اصلا دوستت ندارم .چرا برام معلم ایروبیک ( بخوانید ر.قص) خصوصی نمی گیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیبا تکالیف زبانش رو حل نکرده بود .صبح ساعت 6 بیدارش کردم که کارهاش رو انجام بده. بک نفس تا 7 برایم خاطره تعریف کرد. اخرش می زدم توی سرم تا تموم کنه. عاشق این ریلکسیت هستم مادر.

خودم نوشت: دوستی خاله خرسه رو شنیدید؟ من به عینه دیدمش.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٧/۱٠ - مامان ديبا و پرند

روزگار کودکی برنگردد دریغا!

سلام

آخر هفته رو نسبتا به خوبی برگزار کردیم. روز 5 شنبه با عمو حمید یه گشت و گذار داشتیم و جمعه از ساعت 9 صبح پارک بودیم تا دوستاشون بیایند و ساعت 12 به زور از پارک کشیدمشون بیرون. به ویژه که این هفته تولد یکی از بچه ها هم بود و حسابی جو جالب بود. روز جمعه از ساعت 8 دیبا رفت که بخوابه . 3 تا هم ساعت کوک کردیم که مبادا خواب بمونیم!!! نتیجه اینکه صبح از 5 همگی بیدار بودیم و وقتی رسیدیم مدرسه ساعت 7 بود و سرایدار مدرسه داشت حیاط رو جارو می زد!!!! بعد هم مراسم کلاس بندی که خوشبختانه دیبا با رفیق فابریکش صبا جون توی یکلاس گل لاله هستند. زبان هم که با بچه های کلاس سوم توی یک کلاس می نشینه. نکته غم انگیز قضیه قیافه پرند بود که با دیدن اناهید - شارینا- رودمنا و فاطمه توی کلاس اول حسابی حالش گرفته شد و مرتب به من می گفت بریم مهد. منهم بهش گفتم عوضش سال آینده تو کلاس اولی میشی و همه بهت توجه می کنند ولی اینها کلاس دوم هستند و یه خورده حال و هواش عوض شد. بعد از ظهر هم رفتیم یه لیست  دفتر خرید کردیم که بعد معلوم شد کلا دفتر رو مدرسه تامین می کنه و خانوم معلمشون اشتباه کرده بودند و کتابها رو هم دادیم برای فنری کردن که اونجا دوستان قدیمی دیبا ، حسام و هیراد و هلیا رو دیدم و کلی خاطرات قدیمی تازه شد. یادم باشه سال اینده کتابها رو بگذارم چند روز بعد فنری کنم چون اون شب تا 9.5 توی خیابون چرخیدم تا کتابها اماده بشه.

درسهای هم به خوبی در حال خونده شدن هستند و کلی از خطش احساس رضایت می کنه. پرند هم گفت که بهترین دوره عمرش رو توی کلاس خاله اکرم می گذرونه. امسال برای اینکه مثل سال گذشته دچار سوء هاضمه ناشی از خوردن تناوبی همبرگر و شنیتسل نشم برای دیبا غذا میگذارم که پرند هم اعلام کرد که باید برای اون هم غذا بگذارم که البته این پروزه در همون روز اول با شکست مواجه شد چون مربیها فراموش کردند که غذاشو بهش بدهند. کلاسهای فوق برنامه هم قرار شد فعلا پرند نقاشی، ایروبیک و خلاقیت رو شرکت کنه.

عمو سعید داشت میومد خونه مون. بچه ها کلی ذوق زده بودند . به محض اینکه وارد شد دوتایی پریدند جلوش و گفتند موبایلت رو بده. عمو یه گوشی درب و داغون در اورد و بهشون داد. گفتند نه اون موبایلت رو بده. گفت که باربد خرابش کرده و فعلا تعمیرگاه هست. دیگه اگه دیوار عمو رو تحویل گرفت این دوتا هم بهش توجه کردند. بیچاره عمو کلی دچار « خود موبایل کم بینی!!!!!» شده بود.

دیبا داشت از صبا تعریف می کرد. باباجون یک مرتبه برگشت و به دیبا گفت برو به دوستت بگو ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر. دیبا برگشت و به باباجون میگه چرا خودت از این شعرها می خونی ولی به ما میگی نخونید؟؟؟؟؟ 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٧/۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند