Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

فضا

سلام

برنامه این هفته  همچنان پارک بود ، دوشنبه تاتر مترسک مهربون ، امروز فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه و چکاپ دندانپزشکی. تصمیم داشتم که این هفته رو خیلی خوب برگزار کنم. در ابتدای امر به دلیل ماموریت خارج تهران توی جلسه شروع پیش دبستانی برای پرند شرکت نکردم!!!!! ولی روز یکشنبه تونستم یه خورده لوازم تحریر بگیرم و مانتو و شلوار دیبا رو بدم خیاطی که از آستین مانتو و پاچه شلوار حدود یک وجب کم کنه. ضمنا روز یکشنبه تولد اقا مهراد مذکور در پست قبل بود که شنبه با بچه ها رفتیم و برای ایشون هدیه گرفتیم. حالا تولد یکی دیگه هم بود و من گفتم برای شایان هم کادو بگیریم.  دوتایی به من اعتراض می کنند که چرا پولهاتو الکی خرج می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  دوشنبه هم بعد از تاتر که بچه ها لذت بردند (البته نگار طلا بعد از سه ثانیه اعلام کرد که خوب نیست بریم و به دیبا می گفت که بریم) رفتیم شهر کتاب و کیف و یه خورده لوازم تحریر دیگه گرفتیم. روز سه شنبه فکر کردم که کیف پرند رو خیلی گرون گرفتم و در نتیجه رفتم و یه کیف ساده تر گرفتم و قرار شد اون کیف رو بگذاریم برای کلاس اول (نمیدونم  این بچه های من به کی رفتند اینقدر دست و دلباز شدند؟؟؟؟).!!!!!!!!

توی شهر کتاب دیبا یه دایره المعارف فضا گرفت.با این توجیه که برای نجوم نیاز دارم.  توی خونه به باباجون گفتم دیبا به کتابهای داستانی خیلی توجه نکرد و رفت سراغ این کتاب. دیبا با قیافه کاملا حق به جانب گفت چون من چراهای خیلی زیادی توی ذهنم دارم در نتیجه بایستی که یه خورده از این کتابها بخونم.

برای فوق برنامه پرند چندتا کلاس معرفی شده حالا پرند اومده به من اصرار می کنه اسمش رو کلاس ورزشهای رسمی ( رزمی) !!!!! و زبان فرانسه ای بنویسم.

پرند تعریف کرد که توی فیلم کلاه قرمزی اونجا که بچه گم شده بود همینطوری اشکهام جاری شده بود ( ننه فرستادمت فیلم کمدی ببنی حالت خوب بشه) .

دیروز پرند رو که از مهد گرفتم گفت امروز چیه کی هست؟؟؟؟ با کمی تفکر گفتم تولد حضرت معصومه؟ گفت امروز روز دختره تو چرا برای من کادو نگرفتی؟؟؟؟ تقریبا تا شب یک نفس غر زد. فرشته مهربون هم که کلا در تعطیلات به سر می بره و افتاده بود روی لج. هر چی هم دیبا بهش گفت که دیشب مامان کلی برایت کادو گرفته قبول نکرد و گفت اونها برای مهد بوده.

امروز هم رفتیم و کفش خریدیم و به این ترتیب پرونده خریدهای مدرسه بسته شد. فقط مونده کوتاه کردن موهاشون که امیدوارم بتونم در طی هفته انجام بدم.

در اینجا لازمه که از خاله لیلا- نارگلی- نگار- خاله مریم و سام و ماندانا کمال تشکر را دارم که در امر خرید وسایل بچه ها همراهم بودند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٦/٢٩ - مامان ديبا و پرند

از اون هفته تا این هفته

سلام

اول هفته مهمون آناهید جون و مامان گلش بودیم که یه بعد از ظهر خیلی خوب رو کنارشون داشتیم. در طی 3 ساعتی که اونجا بودیم یکبار هم بچه ها طرفمون نیومدند و حسابی با هم بازی کردند.همیشه فکر می کردم 3 نفر نتونند خیلی خوب با هم بازی کنند ولی تجربه خیلی خوبی بود که هیچ وقت پیش داوری نکنم.  نکته مهیج اونجا ا.یکس ب.اکس بود که از خونه خاله لیلی توی دلشون مونده منهم واقعا دلم می خواد برای بچه ها بگیرم ولی با توجه به همسایه های طیقه پایین فعلا امکان پذیر نیست!!!!

این هفته برنامه پارکمون همچنان به راه بود و بعد از ظهر ها یک سر می رفتیم. اون روز باباجون از پرند پرسید پارک سر کوچه میرین؟ پرند گفت پ ن پ میریم چیتگر دوچرخه سواری ولی تو رو نمی بریم!!!!!!!!!!!!!

داشتم ف.نگ شویی می کردم و وسایل انبار شده شون رو می گذاشتم کنار. پرند متوجه شد که تمام وسایلش رو خیلی زیاد لازم داره. حتی لباسهای کوچیک شده اش رو هم برداشت و تن پت کرد. بعد که رفتم دیدم مابقی لباسها رو هم گذاشته زیر تختش و ملافه کشیده روشون که من نبینم. دیبا با باباجون داشت می رفت بیرون ولی پرند از خونه نرفت که یک مرتبه من وسایل رو بیرون نبرم. من واقعا به داشتن چنین دختر دست و دلبازی افتخار می کنم. !!!!!!!!!!!!دیبا خودش داوطلبانه کلی وسیله کنار گذاشت و می گفت باید کنار بگذارم تا جا برای وسایل جدید باز بشه.

دیروز عصر هم تولد درین جون بود که کلی به خاله جون منصوره و محبوبه زحمت دادیم و از دیدن دوستان قدیمی دلمون شاد شد. کلی هم از سلیقه و هنر خاله مرضیه و خاله مهسا لذت بردیم و به داشتن چنین دوستانی افتخار کردیم.

دو خبر خوب هم یکی قبولی خاله لیلی در رشته فوق مهندسی مکانیک و قبولی سجاد جون در رشته مهندسی برق هست که برای هر دوشون آرزوی موفقیت می کنیم. 

عید امد و عید امد   سالی که روید امد( یاری که رمید)    عیدانه فراوان شد     تا باد چنین بادا

خودم نوشت: پارسال برای مدرسه رفتن دیبا خیلی اماده تر بودم .امسال هنوز حتی یه دونه مداد هم برایش نگرفتم. نمی دونم این رخوت و بی حوصلگی کی از تنم بیرون میره. و میتونم با شرایط موجود سازگار بشم؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

باغبان گر پبج روزی صحبت گل بایدش

برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٦/٢٤ - مامان ديبا و پرند

آخر شام

سلام

به بچه ها گفتم که باید همیشه لقمه اخر غذاتون رو بخورید چون تمام انرژی غذا اونجاست.  پرند گفت پس تو اول غذامون رو بخور بعد ما آخرش رو بخوریم!!!! گفتم نمیشه خودتون باید کامل کنید . شب بعد پرند اواسط غذا گفت که دیگه نمی خورم و به زور به من گفت غذامو بخور تقریبا اخرهای ظرف بودم که ظرف رو از جلوم کشید و گفت اخرش رو خودم باید بخورم که قوی بشم!!!!

توی مهد باید در مورد آرزوهاشون می نوشتند در حالیکه همه بچه ها ارزوی داشتن اسباب بازی و کادو و لباس ب.ن تن و اینطور چیزها رو داشتند پرند ارزو کرده بود که پدر و مادر و فامیلهاشون سالم باشند. یعنی معنویاتش ته حلقم!!!!

5 شنبه تولد دوتا گل عزیزمون نارگل جون و نگار جون بود . خاله لیلا سنگ تموم گذاشته بود و با برنامه های مهیجی که پیش بینی کرده بود حسابی به همه خوش گذشت. از همین تریبون تولدشون رو دوباره تبریک میگم و براشون بهترینها رو آرزو می کنم. دیبا و پرند برای این مراسم خیلی مایه گذاشتند. دیبا اجازه داد ناخونهاش رو لاک بزنم و طراحی انجام بدم. در ضمن صندل پاشنه بلند و لباس با دامن توری هم پوشید و کلی دلم رو شاد کرد. پرند هم که در همین شکل ظاهر شد.

اموز صبح با اصرار بچه ها رفتیم پارک که مجددا اون دختر و پسرهای جوان اومده بودند و این بچه ها هم از بالای سرسره مشرف به محل بازی اونها پایین نیومدند و توی یه مرحله هم بچه ها بهشون گفته بودند شما داورهای خوبی هستید که حتی توی افتاب هم از جاتون تکون نخوردید و بازی ما رو کامل زیر نظر گرفتید.

عمو حمید از در خونه وارد شد. پرند با هیجان بهش گفت یه پسری توی کلاسمون داریم اینقدر نازه که دلم می خواد ببوسمش!!!! عمو حمید گفت خوب بعدش؟ پرند گفت خیلی هم جوکهای بامزه تعریف می کنه. عمو پرسید خوب وضعیت مالیش چطوره؟؟؟؟؟ پرند گفت موبایل نداره ولی لباسهاش هم خوشگله!!!!!!!!! عمو حمید کلا کفش برید و گفت چشمم روشن>

عمو داشت کیف پولش رو مرتب می کرد پرند با تعجب گفت تو که پولهات ایرانیه .چرا پولهات مشهدی نیست؟؟؟؟؟ ( فکر می کرد اون جا یه کشور دیگه است!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٦/۱٧ - مامان ديبا و پرند

برگشتیم

سلام

با وجود تعطیلات طلایی، خاله لیلی با شتاب از مشهد برگشتند رشت و ما هم رفتیم که اونها رو از تنهایی در بیاریم. نتیجه اینکه دوشنبه بعد از ظهر حرکــت کردیم و حدود ساعت 7 شب بهشون رسیدیم. تمام سه شنبه صبح بچه ها در کمال سکوت و آرامش بازی کردند و عصر رفتیم انزلی و یه آب بازی حسابی. چهارشنبه صبح مجدد بازی توی خونه و بعد از ظهر شهربازی و 5 شنبه صبح هم پارک و بعد از ظهر هم حرکت به سوی تهران. این سفر کوتاه به شدت برای بچه ها خوب بود. شب اول چهارتایی توی یه اتاق خوابیدند دیبا ساعت 2 نصفه شب اومد پیش من ولی 2 شب بعد چراغ خواب پر نورتر روشن کردیم و بچه ها تا صبح خوابیدند. دیبا به محض اینکه به میدون شهر که مجسمه های اهو داشت رسید داد زد سلام همه، این مامان تپلی منه!!!! پرند هم تمام تلاشش رو به کار بست که نظر سپهر رو از دیبا منحرف کنه و با گفتن اینکه این مثل مادر بزرگته و اینکه همش استخونه سعی کرد برنده مثلث ع.شقی باشه!!!!!!!!!!!!! و درنهایت هم در نبود نسیم جون، چون کار به جایی نبرد می رفت توی اتاق و تنهایی بازی می کرد.

داشتم لباسهاشون رو اتو می زدم دیبا شلوارش رو برداشت و در نهایت تعجب گفت این ب.نتونه؟؟؟ گفتم اره. در ضمن اون بلوزی هم که خاله لیلا برایت گرفته همین مارکه. مگر تو می شناسیش؟ گفت پ.رستش یه لباس داره همش میگه لباسم مارک داره!!!!!!!! گفتم خوب تو هم که داری و فکر کردم از الان اگه فکرشون دنبال این قضایا باشه خدا به داد برسه!!!!

رفتیم توی کافی شاپ چند تا دختر جوان هم بودند. دیبا کلا میخشون شده بود. بعد از چند لحظه گفت اینقدر حالم از این دخترهای 26 ساله!!! که ر.ژ قرمز می زنند ، کفش پاشنه بلند می پوشند ،موهاشون رو بیرون می اندازند و شال روی سرشونه بدم میاد که خدا بدونه!!! بعد هم چشمش به یه دختر خانمی افتاد که شالش از روی سرش افتاده بود و گفت این فکر کرده اومده آ.کسفورد که اینطوری شده. کله پاچه ای بار گذاشتیم اون سرش ناپیدا!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دست از طلبم ندارم تا کام من براید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن براید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٦/۱٠ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند