Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

یار غار

سلام

صبح که داشتیم می رفتیم مهد خانم معلم حافظ خوانی رو دیدیم. سلام علیک کردیم و پرند دوان دوان رفت و دستش رو داد به هما جون. ایشون هم به من گفتند که پرند چقدر خوب شعرها رو یاد میگیره و می خونه. شب برای باباجون تعریف کردم و گفتم که توی دلم بهشون گفتم اتفاقا باباجونشون هم خیلی علاقه منده شما رو زیارت کنه و یه تست آی کیو ازتون بگیره. پرند شروع کرد به خوندن که

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا    یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا!

باباجون گفت تو اصلا میدونی معنی این شعر چیه که می خونی؟ پرند هم گفت آره. غار همونجاییه که خرسهای غول هیکل!!!!! توش زندگی می کنند . عشق جگر خوار هم یعنی دیبا که خیلی جگر دوست داره!!!! قیافه باباجون هم خودتون تصور کنید در حالیکه دود از کله اش بلند می شد. و قطعنامه صادر کرد که دیگه حق نداردید این شعرها رو توی خونه بخونید.

شنبه ظهر راهی مشهد شدیم. توی مهد غذا نخورده بودند. به محض اینکه سوار ماشین شدم دوتایی گفتند ما گرسنه ایم. خواستم از توشه راهی که باباجون برای افطار توی راهی آورده بود بهشون بدم که گفتند ما کالواس می خواهیم. اولین س.وپر ایستادیم و سفارشها رو تهیه کردیم. مسابقه شروع شد. به گرمسار نرسیده اقلام خریداری شده تمام شد و دوباره اعلام کردند که گرسنه هستند!!!! با تعجب پرسیدم شما خوبین؟ گفتند مرتبه قبلی که داشتیم از مشهد می اومدیم مامان جان گفتند که وقتی دوباره برگشتید تپلی باشین برای همین می خواهیم حسابی بخوریم که رفتیم مشهد مامان جان خوشحال بشه!!!!! بعد پرند شروع کرد که سالها دل طلب جام جم از ما می کرد... دیبا گفت مگه یادت رفته که باباجون گفت دیگه این شعرها رو نخونیم؟ پرند گفت آخه باباجون گفت توی خونه نخونید ما الان توی ماشین هستیم!!!!!!!!!

برنامه مشهد خیلی فشرده بود. روز عید خونه مادر بزرگ ( مامان باباجون) و شب هم مراسم شام طرقبه ( به صرف پلو ماست!!!!!). دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه هم بدون وقفه مشغول بازی با  خاله مریم- خاله سمیرا- سجاد جون - امیرعلی جون- نسیم جون- سپهر جون و مراسم قهر و اشتی فسقلیها.  توی این مدت مراسم اکتشاف خونه مامان جان هم برقرار بود که شامل کشف دوچرخه های قدیمی از انباری و بررسی زیرزمین که واقعا براشون لذت بخش بود. یه روز غروب هم با صداهای گرفته از توی زیرزمین اومدند که گفتند چراغها رو خاموش کرده بودیم و رول( روح)!!!! بازی می کردیم. موقع خداحافظی هم دیبا همچنان مراسم هندی رو برگزار کرد و تا تهران حسابی دمغ بود. ما هم بهش وعده سفر رشت و خونه خاله لیلی و ادامه بازی با بچه ها رو دادیم که یک ذره حالش بهتر شد. در ضمن یه نامه هم برای نسیم جون نوشته بود که توی اون ابراز دلتنگی برای همه کرده بود که با داشتن 3 غلط املایی در مجموع 17 شد. وسایل سفرشون رو خودشون جمع کرده بودند. توی مشهد متوجه شدم که مایوهاشون رو برای رفتن احتمالی به س.رزمین موجهای آبی اورده بودند. پرند کل مجموعه 30 جلدی ف.سقلیها رو آورده بود به همراه 3 تا جامدادی!!!! 3 تا گردنبند- 3 تا تل و کل جعبه گیره های مو!!!!!!!دیبا منطقی تر وسایل جمع کرده بود. چند تا سی دی و چند تا آدم ل.گویی و مایو و چند تا کتاب.5شنبه شب خونه بودیم. موقع برگشتن جایی که همیشه توقف می کردیم رو رد کردیم و یه جای دیگه رفتیم. پرند می گفت بریم همون جایی که من به د.ستشوییهاش عادت کرده بودم . اینجا رو دوست ندارم!!!!!

 تمام آخر هفته کارگاه اموزش بادکردن آدامس رو داشتیم که پیشرفت پروژه حدود 75% بود. پرند کاملا و دیبا حدود 50% پیشرفت داشت.

خودم نوشت: کاشکی فاصله مشهد از 10 ساعت به 4-5 ساعت می رسید که حداقل هر دو هفته یکبار می رفتیم. یا کاشکی خانواده هامون می اومدند تهران ساکن می شدند. بالاخره عروس جواب منفی رو داد ولی من هنوز ناامید نشدم.

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مقهور جام عشقم ساقی بده شرابی

پرکن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٥/٢٤ - مامان ديبا و پرند

الو زرد

سلام

دیبا خیلی جدی اومده می پرسه کی میریم انگلیس؟ میگه من دیگه اینجا مدرسه نمی رم بریم انگلیس دیگه!!!!

پرند گفت دیگه مهد نمی روم و برایم پرستار بگیر. با پیگیریهای مداوم متوجه شدم که یه مبحثی رو جدید برایشون شروع کردند که در جهت حل مسئله هست. به این ترتیب که یه قصه خونده میشه و بعد بچه ها برای مشکل موجود باید راهکار بدهند و براساس میزان فعالیت بچه ها، جایزه می گیرند. پرند خانوم ما حوصله مشارکت نداره و از اینکه بقیه بچه ها جایزه بگیرند هم ناراحت میشه!!!!! کلی با خاله اقدس مهربون صحبت کردم . عصر که اومدیم به من گفت من فردا نمی روم مهد. منهم گفتم متاسفانه اونقدر پول ندارم که برایت پرستار بگیرم بهتره در این مورد با باباجون صحبت کنی ( باباجون مخالف سرسخت گرفتن پرستار هست و برای همین هر دوتاشون از 3.5 ماهگی مهد بودند) موقع خواب رفت و به باباجون گفت فردا برایم پرستار بگیر!!!! باباجون هم گفت پرستار، کتاب نیست که الان به من بگی و منهم سریع برم و پیدا کنم. فردا صبح بیدار شدیم و با دیبا اماده شدیم پرند هم در کمال خونسردی لباسش رو با یه دست لباس خونگی عوض کرد و گفت من نمیام مهد!!!! خدا رو شکر که دانشگاه ها هنوز تعطیله با باباجون چک کردم و گفت 10 باید بره جلسه ولی تا اون موقع یه کاری می کنه. پرند توی خونه موند. باباجون گفت که یه خورده دور خونه چرخید یه خورده تلویزیون تماشا کرد و نیم ساعت بعد از رفتن ما خودش اماده شد و به باباجون گفت منو ببر مهد. باباجون بهش گفت که چرا با مامان نرفتی؟ پرند گفته بود می خواستم بمونم خونه آلو زرد بخورم!!!!!!!!!!!!!! ( یعنی منطق رو حال کردین)!!!!!! خدا رو شکر فعلا می رویم مهد و امروز هم یه بسته برچسب کادو گرفت که گفت به دلیل اینکه سر کلاس قصه خیلی خوب بوده جایزه گرفته!!!

دیبا هم در جلسه نهایی روباتیک با ساختن یه روبات فوتبالیست که می تونست توپ رو شوت کنه موفق به گرفتن یه طناب بازی شد. این دوره تموم شد ولی به شدت دارم پیگیری می کنم که یه جای دیگه برای ادامه موضوع پیدا کنم. ابن رشته با روحیات منو دیبا خیلی سازگار بود.

خودم نوشت: همچنان منتظر عروس هستم که بعله رو بدهند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت تست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٥/٢٤ - مامان ديبا و پرند

برج میلاد

سلام

توی هفته گذشته فعالیتمون زیاد بود. برای سه شنبه وقت روانشناسی داشتیم که بعد از گذشت یک سال، دیدار دوباره گروه پایش کلی هیجان انگیز بود. بعد هم یه سی دی بهمون دادند که بچه های نقش اول بودند و مربوط  به جشن سال گذشته بود.  روز جمعه هم به شدت فرهنگی برگزار شد. با همت خاله لیلا و نارگلی و نگار طلا اول رفتیم یه تاتر که بد نبود و بعد هم رفتیم برج میلاد که با  تک تک تلسکوپها تهران رو تماشا کردیم.

روز دوشنبه هم بعد از یک سال به دکتر دندانپزشک سر زدیم که گفت دندون پرند لق شده و برای دندانهای آسیابش هم پیشگیری رو شروع کرد و فکر کنم طبق یه برنامه منظم به ازای در اومدن هر دندون آسیاب باید یه سر به دکتر بزنیم.

امروز هم بچه ها روزه کله گنجشکی گرفتند البته یه خورده شیوه اش رو اصلاح کردیم به این ترتیب که یه صبحونه توپ بهشون دادم و گفتم تا ظهر می تونید اب بخورین ولی خوراکی نخورید چون امروز باید باشگاه هم می رفتند. بعد هم برنامه نماز داشتند که پرند نگران بود نرسه و گفت به خاله اقدس میگم نماز نخونند تا من برسم. ولی ظاهرا برنامه نماز کنسل شده بود و اینها سر سفره افطار رسیده بودند و پس از صرف مقادیر متنابعهی آش و شله زرد و حلوا و پنیر و سبزی به معاون مهد گفته بودند پس چرا امروز ناهار بهمون ندادید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیبا توی کلاس روباتیک این هفته یه ماشین ساخت و هفته آینده همزمان با آخرین روز کلاس ، مسابقه هم داره و این روزها به شدت داره در جهت ارتقای ماشین تلاش می کنه. کلاس نجوم هم با تحقیق در خصوص تیتان و تیتانا ادامه داره.

برنامه پارکهای عصرگاهی هم همچنان برقرار هست و فکر کنم در اخر تابستان بچه ها به صادر کننده ویتامین دی تبدیل بشوند. امروز اخرین روز باشگاه هم بود و به این ترتیب پرونده اسکیت و دومیدانی امسال هم بسته شد.

پرند از خواب بیدار شد و گفت میدونی چه خوابی دیدم؟ پرسیدم چی؟ گفت خواب دیدم پولهام خیلی زیاد شده و از اقای رضایی ( راننده سرویس باشگاه) یه دونه ای پاد برای خودم خریدم. خیلی قشنگ بود.

از ماشین پیاده شدیم راننده بقیه پول رو داد پرند با یه ذوق خاصی گفت وای چقدر این اقا مهربونه یک پول بهش دادیم کلی پول بهمون برگردوند. یک روز هم مسئول بوفه بهش 3 تا پول داده بود که پرند هم با سخاوت هرچه تمامتر یک دونه برای خودش برداشت و یک دونه به من و یکدونه هم به دیبا داد.

فعلا دارند به شدت پولهاشون رو جمع می کنند تا اول برای تولد پرند یک دونه و بعد برای تولد دیبا یه آی پاد دیگه بخرند. توی این مدت هم نهایت صرفه جویی رو کردند و توی باشگاه فقط آب معدنی می خریدند و این اواخر حتی قمقمه آب هم از خونه می بردند که اونجا نیازی به خرید آب نداشته باشند. یعنی میشه تا اون موقع قیمتها پایین بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزها دارم باهاشون کار می کنم که یه خورده توی کارهای خونه کمک کنند و از شستن ظروف شروع کردیم. اولین روز به محض اینکه غذاشون رو خوردند پرند با یک دستمال بالای کله من ایستاده بود . گفتم چیزی شده؟ گفت زودباش می خواهم سفره رو تمیز کنم برم ظرفها رو بشورم. کلی برایش توضیح دادم که حالا یه خورده صبر کن ولی همچنان به محض اینکه غذاشون تموم میشه به سرعت ظرفها جمع میشه و شستشو انجام میشه.

خودم نوشت: همچنان منتظرم عروس از کاشان گلاب بیاوره!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند

همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٥/۱۸ - مامان ديبا و پرند

گزارش علمی

سلام

در مورد گ.الیله تحقیق کردیم. دیبا خیلی از شخصیتش خوشش اومده بود. رفت و نتایج تحقیقاتش رو در اختیار باباجون قرارداد: یه آقایی بوده اسمش گ.الیله بوده . بعد اون کشف کرده که زمین دور خورشید می چرخه ولی آدمهای اون زمان قبول نکردند . فکر می کردند زمین به این گنده وکی!!!!! (گنده بک) همونجا ایستاده واسه خودش!!!!!!!!!باباجون بهش گفت سعی کن توی گزارش علمی یه خورده از کلمات مودبانه تری استفاده کنی.

روز چهارشنبه صبا جون اومده بود خونه ما. از وقتی که اومد یا کارتون تماشا کردند و یا سر کامپیوتر بودند. موقعیکه پدر صبا جون اومدند سراغشون تازه اینها راه افتاده بودند و لی لی و گرگم به هوا بازی کردند و کلی هم ناراحت بودند که چرا اینقدر زود باید از هم جدا بشوند.

روز جمعه رفته بودیم پارک . یه گروه حدود 30 تا دختر و پسر از راهنمایی تا دانشجو که ساکن یکی از محلات اطراف ما بودند توی پارک مشغول بازی و شادمانی بودند. پرند از اول که وارد پارک شد روی بلند ترین سرسره که مشرف به بازی اونها بود نشسته بود و بازیهاشون رو که شامل وسطی و زوووو بود تماشا کرد. در اخر هم توی چیپسشون شریک شد. نتیجه این دیدار حدود 2 ساعته این است که از دیروز  یه دونه کلیپس بزرگ بر می داره و می زنه به موهاش و شال می اندازه روی سرش و از من می پرسه موهام حسابی بالا اومده یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی9

فال حافظ امروز

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٥/٧ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند