Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

قربان

سلام

دوشنبه یکی از دوستان قدیمی باباجون مهمون ما بودند. یه دختر کوچولو به نام کیانا هم داشتند که نمونه یک دختر کامل بود. وقتی با ر..ژ لب صورتی ، لاک متناسب با اون ،کیف کوچیک سر دوش و گوشواره آویز وارد شد حدس زدم که کلا شبمون ساخته است. پرند که از کنار این دختر خانوم تکون نخورد و تمام مدت داخل اتاقش مشغول بازی با ایشون بود و آنچنان با تحسین نگاهش می کرد که من ضعف کرده بودم. دیبا هم که از کنار پدر خانواده تکون نمی خورد و به شدت محو شنیدن خاطرات اون زمانهای باباجونها شده بود. یکبار هم که بهش گفتم چرا نمی ری با بچه ها بازی کنی با چندش هر چه تمامتر گفت : آخه مامان این دوتا نشستند و دارند باربی بازی می کنند!!!!!!!! و راس ساعت 10 هم به محض خوردن اخرین لقمه غذا رفت و خوابید ولی پرند با تلاش زیاد و به زور تا 12 بیدار موند و به محض اینکه با مهمونها خداحافظی کردم و برگشتم داخل اتاقش دیدم کاملا بیهوش شده. خلاصه که شب خوبی بود. مخصوصا ساعت 11 که خاله لیلای بیچاره از شدت استرس تلفن زد و پرسید که حالمون خوبه یا نه. چون طفلکی از عصر برای من پیام می فرستاده و  من متوجه نشده بودم.

داشتم سفره رو جمع می کردم به پرند گفتم یه دستمال به من بده. اونهم خیلی خونسرد گفت بابا یه دستمال به مامان بده. اون بیچاره هم شوکه یه دستمال به من داد. به پرند گفتم من از تو خواسته بودم. گفت آخه  من ، قربان بابا جون هستم. هرچی بگم باید گوش کنه!!!!!!!!!! ( در ادبیات پرندی ، قربان به حاکم و پادشاه اطلاق میشه!!!!!!!!!!!)

دیبا گفت که دیگه نمی خواهد استخر و اسکیت بره و دوست داره با کسرا توی مهد بازی کنه که آنچنان نعره سرش کشیدم که دیگه کلا پشیمون شد. ولی پرند گفت که معلم شنا رو خیلی دوست داره چون خیلی خوشگله و موهای بلند  قهوه ای و کرمی و قرمز راه راه داره ( دلیل از این محکم تر؟؟؟؟؟؟)  !!!!!!!

پرند رفته بوده توی بوفه استخر و گفته به من یخمک بدین. ازش پرسیدند چه رنگی می خواهی ؟ گفته قرمز و سبز و نارنجی و زرد. مسئولش گفته چطوری می خواهی اینها رو بخوری؟ گفته از هر کدوم یه لیس می خورم اگه دوست نداشتم میدم به دوستام!!!!!!

دیبا گفت : مامان اون زمان که ما بچه بودیم اگه توی مهد س.وسن خانوم رو می خوندیم می گفتند نخونید بد آموزی داره ولی حالا همکلاسیهای پرند، مجنونم و م.لودی و از این چیزها می خونند و هیچ چیز هم بهشون نمی گویند. بهش گفتم مامان جون خیلی شعرهای خوب و قشنگ هست که مخصوص بچه هاست شما بهتره که همونها رو بخونید و خودتون رو درگیر ترانه های بزرگترها نکنید.

این روزها هر روز بعد از ظهر 5-6 تا پسر بچه شیطون که دوتاشون همسایه خوب ما و بقیه مربوط به خونه های اطراف هستند میان داخل حیاط و تا بوق سگ مشغول شیطونی و داد و بیداد هستند کلا ما هم لذت می بریم از این وضعیت.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به جان پیر خرابات و حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۳/۳۱ - مامان ديبا و پرند

کارنامه

سلام

شنبه صبح بچه ها با سلام  وصلوات رفتند که کلاسهای تابستونی رو شروع کنند. عصر که رفتم سراغشون با لب و لوچه اویزون اومدند سراغم و گفتند که امروز بسکتبال بازی نکردند چون نیکا که سانس اول بسکتبال داشته اومده و بهشون گفته توپ خورده توی سرش و این دوتا هم توی سانس خودشون صرفا از فاصله دور بازی بچه ها رو تماشا کرده بودند و بعد به این نتیجه رسیده بودند که وای چقدر توپش سنگینه ( اصلا در طی 6 ماه گذشته در ان.گلیس بسکتبال بازی نکرده بودند!!!!!!!!!!!!) در نتیجه یکشنبه کفش و کلاه کردیم و رفتیم بسکتبال رو به شنا تبدیل کردیم و دوشنبه دوستان در کلاس شنا حاضر شدند و عصر اعلام کردند که چقدر استخرمون خوبه و چرا از اول ما رو شنا ننوشتی؟؟؟؟؟ 

دوشنبه در پی یه پیامک از مدرسه  که کارنامه بچه ها روی سایت اماده هست موفق به روئت کارنامه دیبا خانوم شدیم که شامل 18 عدد خیلی خوب بود و بدین ترتیب با بهترین شرایط ممکن دیبا کلاس اول رو به پایان رسوند و ما هم یک نفس راحت کشیدیم.

دوشنبه بعد از ظهر هم پرند مراسم فارغ الامادگی رو داشت که 4 تا شعر با همکلاسیهاش خوند و ما هم کلی مشعوف شدیم.شب حدود 8.5 برگشتیم خونه توی راه گفتم دوست دارین کالباس بگیرم براتون؟ دیبا گفت که نیکا یه روز رفته بوده پارک ش.فق و اونجا یه آقایی رو دیده که داشته حیوانات خانگی رو می کشته!!! بع ازش پرسیده که چرا اینکار رو می نکی و اونهم گفته که باهاشون کالواس- سوسیس درست می کنم. حالا ما دیگه کالواس- سوسیس نمی خوریم. ضمن تشکر فراوان از داستان نیکا خانوم ما هم از این موضوع  استقبال کردیم و در جهت روشنگری بر نیامدیم. نتیجه اینکه دو شب بعد در حین طبخ  جگر ، دیبا اومد و گفت جگر گوشت گوسفنده؟؟؟ که گفتم آره مادرجون.  و هرگونه ارتباط جگر با گوشت گربه ! رو تکذیب کردیم.

باباجون داشت برایم توضیح می داد که دلش می خواهد یک کتاب تازه شروع کنه. دیبا با التماس گفت میشه یه کتاب جوک بنویسی و بعد ببری توی کتابفروشیها که مردم هم بخرند و بخونند؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باباجون هم خیلی استقبال کرد چون از مجموع 4 تا کتابی که تا حالا کار کرده دوتاش غیر تخصصی هست و مرتبط با جدی ترین افراد تاریخ جهان و به قول خودش توی رزومه اش کتاب جوک کم داره. دیبا گفت اولین جوکش رو هم من میگم: یارو ایستاده بود توی صف د.ستشویی یه نفر اومد و گفت می خواهید برین د.ستشویی ؟ یارو گفت پ. ن . پ ما سوسکیم اومدیم عید دیدنی!!!! پرند گفت نه بابا این رو ننویس چون توی کتاب نارگل بود.( بهشون نگفتم که اگه یه منتخب از سخنان قصار خودتون بزنیم به اندازه 10 تا کتاب جوک کار برد داره)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حکمت قارون باشی

   

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۳/٢٤ - مامان ديبا و پرند

آتش سوزان نکند با سپند

سلام

چهارشنبه زفتیم مشهد. شب منزل عمه جون توی سبزوار موندیم. با اینکه 9 شب رسیدیم اونجا و به نظر می رسید بچه ها باید خیلی خسته باشند اما تا ساعت حدود 12 با باربد و روژا یک نفس دویدند و بازی کردند. نکته جالب موقع شام بود که هر دوتا شروع کردند به خوردن سالاد!!!!! چون به محض اینکه نشستند سر سفره باباجون آروم بهشون گفت اه و اوه نکنید. هرچی دوست نداشتید نخورید. و این دوتا هم در کمال تعجب فقط سالاد خوردند. 5 شنبه صبح هم به طرف مشهد حرکت کردیم . توی این سفر به دلیل فقدان نسیم و سپهر یه خورده به نظر می رسید که سفر کسالت اور باشه اما با تلاش و کوشش خاله بزرگه و کوچیکه و امیر اوضاع بر وفق مراد شد. فقط با بوجه به تجربه گرانبهای خونه عمه، برای خونه مادر بزرگ یه جایزه کنار گذاشتم و بهشون گفتم اگه اونجا غذاتون رو به طور کامل بخورید جایزه می گیرین و نتیجه اینکه به محض اینکه اخرین قاشق غذا رو قورت دادند دیبا با صدای بلند گفت جایزه مو ن رو بده غذامو خوردم. من حسابی شرمنده  شدم و مادر بزرگ پرسیدند جایزه برای چی دیبا جون؟ اونهم گفت مامانم گفته اگه غذاتو بخوری جایزه داری و مادر بزرگ کلی منو نصیحت کردند که اینطوری عادتشون نده خودشون باید بدونند که باید غذا بخورند!!!!!چی بگم که شب قبلش خونه مامانم چطوری و با چه ولعی غذا می خورد که من و باباجون فکمون اومده بود پایین. ( موضوع اینه که اشپزی مامان بزرگ و عمه علیرغم اینکه خیلی عالی هست منتها از موادی مثل قارچ- شکر- فلفل سبز زیاد استفاده می شه که با طبع بچه ها اصلا سازگار نیست ولی مامانم از بچه ها می پرسه که چی دوست دارید و همونها رو درست می کنه براشون)

توی مشهد خواجه ربیع و پروما هم رفتند. روز دوشنبه صبح هم برگشتیم. یه شب هم طرقبه مهمان بودیم که بعد از شام پرند گفت که خیلی خوش گذشت غذا خیلی خوشمزه بود فقط گوشتهای غذا خوب نبود. ( بچه ام خیلی قانعه .پلو بدون شیشلیک  و فقط با ماست می خوره)

پرند داشت لباس می پوشید پرسید میشه از اون جورابهایی که رنگ بدنمونه و بهش میگن رنگ ما!!!!! ( رنگ پا) برام بگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیبا به شدت داشت فوتبال بازی می کرد و به باباجون گفت میشه اسم منو تو دیگ برتر ( لیگ برتر) بنویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داشتم با تلاش هرچه تمامتر هسته آلبالو می گرفتم  پرند اومد و گفت میتونی البالوها رو یکی یکی بذاری توی دهنت و دونه اش رو خیلی راحت در بیاری!!!!!

دیبا هم در نهایت برای ترم تابستان در کلاسهای بسکتبال، اسکیت ، خلاقیت، نجوم، روباتیک و خوشنویسی ثبت نام شد که از فردا شروع میشه.پرند هم اسکیت و بسکتبال رو داره به علاوه نقاشی- موسیقی- ایروبیک و باله .

پرند هم این روزها به شدت درگیر تمرین سرودهای مراسم آخر سال هست و به قول خودش چون یه مدت نبوده حالا باید با سرعت بیشتری یاد بگیره .نتیجه تلاشهاش به شرح زیر هست

سر زد از افق مهر خاوران

سرود ایده  ( فروغ دیده) حق باوران

زحمت (بهمن)  فر ایمان ما

پیامبر جمهوری اسلامی

شهریور  ( شهیدان) پیچیده در گوش زمان فریادتان

و در نهایت شعری که این روزها می خونه

آتش سوزان نکند با سپند    آنچه کند دوز ( سوز) دل دردمند  که این  روزها به شدت با معنی این شعر درگیر شدم و دائم فکر می کنم یعنی میشه؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۳/۱٩ - مامان ديبا و پرند

البالو

سلام

5 شنبه بعد از ظهر به دعوت مامان صبای عزیز ( مدتی که انگلیس بودیم ایشون رابط ما بامدرسه بودند و کلی اطلاعات بهمون دادند) رفتیم منزلشون. قرار بود آلبالوهای درخت صبا رو بچینیم. حاضران در مراسم رکسانا- دیبا- صبا - پرند- هیراد و هلیای عزیز بودند که بعد از مدتها چشممون به جمالشون روشن شد. خیلی به بچه ها خوش گذشت. ما از 5.5 تا 8.5 منزلشون بودیم و بچه ها یک نفس مشغول دویدن و بازی کردن بودند. مراسم البالو چینی هم که واقعا جالب بود. از در و دیوار بالا رفته بودند و ما کلی هیجان زده شده بودیم. بعد هم که رفتند داخل اتاق صبا جون و در رو بستند و بعد از نیم ساعت با کاغذهایی بالای سرشون اومدند بیرون که رویش نوشته بودند شکایت و وقتی پرسیدیم مشکل کجاست/ گفتند اتاق صبا خیلی به هم ریخته هست و باید بیایید تمیز کنید!!!!!!!!!! منهم کرنومتر موبایل رو زدم و گفتم دارم براتون رکورد میگیرم که ببینم بعد از چه مدت تمیز می کنید که خدا رو شکر در کمتر از 4 دقیقه اتاق مرتب شد. یه جای دیگه هم چون مامان هیراد وهلیا می خواستند جای دیگه بروند مامان صبا بهشون گفتند شما زودتر بیایید و غذا بخورید که هیراد گفت من دوست دارم با دیبا غذا بخورم و در نتیجه همگی با هم غذا خوردند!!!!!!!!!!!

جمعه صبح هم به یاد گذشته های نه چندان دور ،ر اهی پارک شفق شدیم. البته بچه ها با دیدن خانه کودک که جایگزین مهد قبلی شده بود کلی توی ذوقشون خورد. اما 2 ساعتی اونجا گشتند و بازی کردند.

برای این هفته هم دیبا گفت که باید بریم منطقه 6 اعتراض کنیم که چرا مدرسه به ما زور میگه که بریم؟ همه مدرسه ها تعطیل شدند به غیر از ما که به خاطر بچه های چهارم و پنجم باید بریم مدسه؟؟؟؟؟و آنچنان با اشک و آه در  ساعت 6 بعد از ظهر چهارشنبه می گفت که من مونده بودم برم منطقه 6 یا از خنده کف خیابون ولو بشم.

از دوشنبه هم رسما مدرسه رو تعطیل کرد. روز دوشنبه با بچه های مهد راهی باغ وحش ارم شده بودند که اونجا هم کلی بهشون خوش گذشته بود و با هیجان زیادی در مورد شیر و شتر مرغ برای من صحبت کردند. برای تابستون هم دیبا 6 ورزش اسکیت- والیبال- بسکتبال- شنا-باله و ژیمناستیک رو انتخاب کرده بود که با سعی فراوان تونستم تا اسکیت و بسکتبال تخفیف بگیرم. حالا باید ببینم چی میشه.

 

خدا حافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۳/٩ - مامان ديبا و پرند

ایران دخت

سلام

یکشنبه از مدرسه تماس گرفتند و پرسیدند برای کی بهتون وقت بدیم که برای ثبت نام دیبا بیایید؟ منهم برای دوشنبه اول وقت اسمم رو دادم و بدین ترتیب بود که در تاریخ دوشنبه اول خرداد ماه اسم دیبا رو برای کلاس دوم نوشتیم. مدرسه البته هنوز تا 10 خرداد ادامه داره.

توی ساعت کتابخونه مربی این بخش براشون از شاهنامه خونده بود و دیبا کلی علاقمند شد. در نتیجه چون کلیله و دمنه رو تموم کرده بودیم شاهنامه رو گرفتیم و شروع کردیم به خوندن. فرداش دیبا از مدرسه اومد و گفت معلمم گفته هرکس که شاهنامه رو داشته باشه ایران دخت هست. و پرسید که یعنی چی ؟ پرند هم گفت یعنی کسی که ایران رو دوخته!!!!!!! گفتم یعنی تو دختر ایران هستی و پرند در تکمیل صحبت من گفت و ایران هم پدرت هست!!!!!!!!!!!!!!!!

دوتایی رفته بودند توی اتاق و به شدت مشغول بودند . بعد گفتند داریم برای آناهید کارت درست می کنیم. یواشکی نگاه انداختم دیدم دیبا نوشته : روز فردوسی مبارک. از طرف دیبا!!!!!!!!!!!!

سه شنبه به همت خاله لیلا و عمه شین بچه ها رو بردیم چکاپ و با اعتماد به نفسی بیشتر از قبل برگشتیم بیرون.  فعلا یک ضرب داریم  واسه خودمون و بچه هامون اسپند دود می کنیم. امروز صبح هم جهت انجام آزمایشات راهی آزمایشگاه شدیم که دیبا خیلی اروم نشست ولی پرند کولی بازی اساسی راه انداخت که کارمندان آزمایشگاه متوجه شدند تا زیر لفظی ندهند جواب نمی گیرند و پرند با گرفتن یه بسته برچسب افتخارات لازم رو بهشون داد.

خداحافظ  بیا علی (یا علی)

فال حافظ امروز

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۳/٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند