Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

ماهیگیر

سلام

خدا رو شکر دیبا گفت که فاینال زبان رو 100 گرفته و گفت بقیه بچه ها واقعا خجالت نکشیدند که از من بزرگتر بودند و نمره شون کمتر شد!!!!!( دیگه اونها چی بودند)

روز چهارشنبه هم جشن قلم برگزار شد که بچه ها رو برده بودند پارک ساعی و به ما هم گفتند که نیایید . چون بعضی از خانواده ها شرکت نمی کنند و بچه ها ناراحت می شوند.و اخرین خبر اینکه تا 10 خرداد مدرسه ادامه داره.

چهارشنبه بعد از ظهر هم مهمان یک دوست نازنین بودیم که حسابی بهمون خوش گذشت. بچه ها هم در بردن آبروی من سنگ تموم گذاشتند از جدا کردن بادوم از توی اجیل و برداشتن توت فرنگی از ظرف میوه. و دراز کشیدن جلوی تلویزیون. شب که برگشتیم خونه از پرند پرسیدم از کدوم خاله بیشتر خوشت اومد؟ گفت همون که موهاش از همه بلند تر بود!!!! ( چرا پرسیدم آخه؟.؟) دیبا هم گفت خاله نشاط رو بیشتر از همه دوست داشتم. و وقتی پرسیدم از کدوم بخش مهمونی بیشتر خوشتون اومد دوتایی متفق بودند که اونجایی که 10  نفری داشتید دوتا استکان می شستید!!!!!!!!!!

تور این هفته 5 شنبه ورزشی بود. یک دور جاده سلامتی ب.اشگاه ا.نقلاب و بعد هم ماهیگیری توی استخر. تیم ماهیگیری موفق شدند 4 تا ماهی بگیرند و با هیجان هرچه تمامتر دستاوردهاشون رو آوردند خونه. امروز از صبح به چشمهای ماهیها نگاه کردم و در نهایت کله شون رو کندم و انداختم توی سطل زباله . دست خانواده تور درد نکنه.

پرند به باباجون گفت میدونی کسرا مامان نداره و شهراد هم بابا نداره؟ باباجون در حالیکه به شدت توی کارش فرو رفته بود گفت : چرا؟ پرند گفت نمی دونم چون جدا شدند . اما به نظر بابا نداشتن خیلی خوبه. چون باباها هی به آدم میگن توی خونه بپر بپر و طناب بازی نکن!!!!!!!!!!!!!!! ( مامانها یه تایم 12-10 و 7.5 - 5.5 را مجاز می دونند). تصویر باباجون کاملا شطرنجی بود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/٢٩ - مامان ديبا و پرند

 

سلام

دیبا بیدار شد. دست و صورت شست. پرند لباس پوشید. دیبا بازی کرد. تلویزیون تماشا کرد. پرند لباس پوشید. دیبا صبحونه خورد. لباس پوشید. پرند هنوز لباس می پوشید. به پرند گفتم من میرم دیبا رو می رسونم و میام سراغ تو. در حیاط رو که باز کردم پرند هم رسید. یه نگاهی بهش انداختم و پرسیدم این لباس رو از کجا برداشتی؟ گفت از توی سبد لباسهای اتو نشده!!!!!!!!!!!! گفتم تو تمام کمد لباسهات رو به هم ریختی و هی لباس امتحان کردی بعد رفتی و یه لباس چروک پوشیدی؟ یه نگاه به قد و بالام انداخت و گفت فکر کنم خودت هم از همونجا لباستو انتخاب کردی. نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/( جلوی مانتو و ایضا پشتش به علت نشستنهای متوالی چروک شده بود. ولی بقیه اش خوب بود!!!!!!!!!!!!)

روز شنبه به من گفتند که عصر حق نداری بیایی سراغمون و بابا باید بیاد. رفتم خونه تا رسیدم جلوی در دیبا در رو باز کرد و کله اش رو آورد بیرون و گفت مامان در حیاط رو باز کردم برم ببند!!!!! دوباره اومدم پایین و وقتی رسیدم بالا در خونه رو باز کردند. دوتا دسته گل و یه عطر به سلیقه خودشون گرفته بودند به علاوه کلی کار دستی و نقاشی. بهم گفتند که روی مبل بشینم و پرند یه شعر در مورد مادر برام خوند. کلی خودشون ذوق داشتند و منهم بیشتر. 

دیروز دیبا جشن زبان داشت. در مورد یه عکس توضیح دادند و بعد هم توی سایت کامپیوتر مجموعه کارهایی رو که انجام داده بودند رو بهمون نشون دادند. برای تابستون این گروه سنی برنامه زبان ندارند. من به باباجون گفتم به نظرت چکار کنیم؟ دیبا گفت نگران نباش من میرم مهدکودک و توی کلاس خاله اقدس بعد خاله مژگان میاد و اونجا زبانم رو کار می کنیم. !!!!!!!!!

امروز هم دیبا فاینال زبان داشت. دیروز که رفتم خونه دیدم کلا کیف زبانش رو نیاورده!!!! گفتم مامانی تو مگه امتحان نداری پس کتابهات کو؟ گفت کتاب لازم نیست دیگه چون تکلیف که نداریم، فردا فقط باید یه امتحان بدیم!!!!!!!! یعنی من عاشق این همه آرامش هستم.

خودم نوشت: دیروز آخر وقت با یه خبر خیلی جالب ، روز زن رو جشن گرفتم. واقعا متاسفم و نمی دونم تا کی باید به خاطر گناه نکرده قصاص بشیم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

گرچه بر واعظ این شهر سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

رژیم

سلام

روز زن و روز مادر بر تمام کسانی که شرافتمندانه می کوشند فرزندانی سالم تحویل جامعه بدهند مبارک.

ضمن خونه تکونی پرند یه النگوی زمان بچگیشون رو پیدا کرد و گفت که من خیلی دوست دارم این النگو رو با صابون توی دستم کنم ولی هرچی تلاش کرد به نتیجه ای نرسید. آخرش گفت من می خوام رژیم بگیرم. گفتم چرا؟ گفت یه خورده تپلی دستم کم بشه. حالا مامان  رژیم چطوریه؟ گفتم بعدا بهت میگم. گفت یعنی اگه فردا غذا نخورم دیگه درست میشه؟

به دیبا گفتم اینطور بپر بپر نکن این همسایه طبقه پایین گناه دارن. گفت میشه یه پولی بهشون بدیم دیگه بهمون اعتراض نکنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیبا نشسته و در حین بازی زیر لب می خونه اللهم کل ولیک.... بعد به پرند هم گفت تو هم بخون امروز جمعه است امام زمان بیاد. ( بچه ها هفته ای دو ساعت قرآن دارند ولی برای من جالبه که تاثیر معلم قران خیلی بیشتر از همه معلمهای دیگه است)

برنامه این هفته تور لیدرمون (خاله لیلا و نارگلی و نگار ) خیلی فرهنگی بود .5 شنبه نیم ساعت توی صف پارکینگ بودیم. 2 دقیقه توی نمایشگاه گل و گیاه و 2 ساعت توی رستوران. به بچه ها خیلی خوش گذشت به مادرها بیشتر. کشیدن جور 4 بچه بد غذا نعمتی هست که توی هر جایی نصیب ادم نمیشه.

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

الگوی مناسب

سلام

از مدرسه یه نامه دادند که دیبا به گوش پزشک مراجعه کنه. خانوادگی راه افتادیم و رفتیم . توی مطب بر خلاف سالهای گذشته پر از آقایونی بود که عمل کرده بودند. پرند طاقت نیاورد و آروم گفت گوشت رو بیار جلو. در گوشم گفت چرا اینها دماغشون رو باند پیچی کردند؟ منهم از فرصت استفاده کردم و گفتم بپر بپر کردند و خوردند زمین و دماغشون رو عمل کردند!!!!!!!! بعد گفت صدای این خانومه ( منشی مطب) رو دوست ندارم. گفتم بچه که بوده خیلی جیغ کشیده حالا صداش اینجوری شده!!!!! اومدیم خونه با دیبا دعواش شد زد توی صورتش و جیغ زد. بهش تشر زدم که این کار رو از کی یاد گرفتی؟ با بهت بهم نگاه کرد و کلا فراموش کرد که مشکلش سر چی بوده. دوباره دیروز شروع کرد به جیغ زدن و می زد روی پاهاش. داد زدم این کار رو از کی یاد گرفتی خودش رو ولو کرد روی زمین و داد می زد من بچه بدی هستم. من بد هستم.  دوباره براش ادا در آوردم و خندید. بعد توضیح داد که یه همکلاسیش این اداها را در میاره. اینهم حسابی الگو برداری کرده.

روز شنبه برای دیبا یک کتاب دیکته گرفتم. رسیدیم خونه دیبا کتابش رو به باباجون نشون داد. باباجون هم با هیجان گفت منهم برای تو یه کتاب گرفتم. دیبا دوید سر میزش و اسم کتاب رو خوند. کتاب باباجون بود که خوشبختانه به موقع چاپ شد و به نمایشگاه رسید. پرند دیگه نتونست تحمل کنه و شروع کرد به گریه که چرا برای من کتاب نمی گیرید. هرچی توضیح دادم که اون برای دیبا نیست و برای همه ماست قبول نکردو بابا جون هم گفت پرند راست میگه . چرا براش کتاب نمی خری؟؟؟؟ دوباره راه افتادیم شهر کتاب و یه کتاب سیندرلا و یه کتاب دلبر برداشت و شاد و خندان راهی منزل شد.  کلا لذت می برم از رفتار این بچه ها.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/۱۸ - مامان ديبا و پرند

فرشته مهربون

سلام

سه شنبه عصر رفتیم که باباجون رو سورپرایز کنیم. به محض ورود به خونه این دوتا رفتند سراغ باباجون و انداختندش توی د.ستشویی و بعد که دست و صورتش رو شست گفتند برو شلوار و بلوز آستین کوتاه قرمزت رو بپوش . بعد هم گفتند که حتما روی کیکش شمع بگذار. فقط با بادکنک باد کردن مخالفت کردم و بعد هم کیک رو بریدند و مراسم روز معلم با شکوه خاصی برگزار شد. روز چهارشنبه باز دست به دامن مامان آناهید شده بودند و قرار پارک رو گذاشتیم و حسابی بهشون خوش گذشت. 5 شنبه صبح نمایشگاه کارهای بچه ها توی مدرسه بود که دیبا هم یک سیر تزئین شده با کمک خاله اقدس مهربون درست کرده بود . بعد هم با همت خاله منصوره و خاله محبوبه و به اتفاق خاله لیلا و خاله مهشید راهی د.هکده آ.بی پ.ارس شدیم . در مقایسه با م.وجهای آب.ی مشهد خیلی ضعیف بود اما برای تنوع خوب بود. ما مدت خیلی کوتاهی اونجا بودیم اما به محض فراغت حتما دوباره بچه ها رو خواهم برد.

فرشته مهربون پس از یک وقفه طولانی مجددا فعالیتش رو از سر گرفت و برای بچه ها کادو گذاشته بود. دیبا با هیجان رفت و به باباجون نشون داد و کلی سوال پرسید. باباجون هم (که صداقتش منو کشته ) برایش توضیح داد که فرشته منشا خونگی داره. دیبا هم با کمال ناباوری پرسید یعنی فرشته دندون شیری هم تو بودی؟ گفتم کارتون پرز رو که دیدی؟ میدونی دیگه فرشته دندون کیه!!!!! حالا رفتیم توی شهر کتاب، پرند سر یک قفسه ایستاده که تصادفا !!!! وسایلش مشابه هدایایی بود که آخرین مرتبه گرفته بودند  و میگه دیبا ببین مامانها از اینجا کادو میگیرن و میدن به فرشته که بگذاره زیر بالشت بچه هاشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 دیبا اومد و گفت یکی از بچه های کلاس زبان که کلاس سوم هست به من گفته وقتی کلاس سوم بشیم یه روز نماز !!! ( احتمالا جشن تکلیف) داریم بعد بهمون پیتزا و نوشابه میدن برای همین مگس توی د.ستشویی اشکالی نداره من دوم و سوم رو هم توی همین مدرسه می مونم بعد برای چهارم منو جا به جا کن!!!!!

سر ناهار پرند برگشته میگه من گوشت کوبیده ای رو می خورم که توش مرغ نداشته باشه ( ابعاد گوشت در مقیاس میکرون بود) !!!!!!!!!!!( خدا رحمتت کنه بابا)

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز

بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/۱٢ - مامان ديبا و پرند

معشوق به سامان شد . تا باد چنین بادا

سلام

تلاش برای درس خوندن همچنان ادامه داره. یه خبر مسرت بخش شنیدم که امیدوارم درست باشه و انهم اینکه به امید خدا از اول خرداد مدرسه تعطیل هست!!!!. این چند روز اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه دیبا باید در خصوص « تولید ملی و سرمایه ملی»!!!! یه نقاشی می کشید. اونهم پس از توضیحات فراوان خاله اقدس مهربون ، یه خط مونتاژ کشید که یه نفر گلدون درست می کرد یه نفر میگذاشت توی جعبه و یک نفر هم جعبه رو کادو می کرد و روبان می زد!!!! برای مسابقه نقاشی هم دوتا نقاشی کشید که یکیش شامل فضا نورد و راکت و ماه و ستاره بود  و یکی دیگه هم زیر دریا شامل لاک پشت- پری دریایی- هشت پا بود که این رو از سوژه نقاشی کلاس پرند برداشته بود.البته خیلی اصرار داشت دزدان دریایی رو هم بکشه که دیگه کوتاه اومد.

اون روز دیبا اومد که یکی از بچه های کلاس زبان که کلاس پنجم هست گفته عروسکهای لگوت ( که جونش بهشون وصله ) رو بیار که من یکیش رو به عنوان یادگاری از تو انتخاب کنم. منهم کلا حرصم در اومد و بهش گفتم اون اول باید بهت یادگاری بده و بعد انتظار یادگاری داشته باشه و در ضمن قرار هم نیست که اون یادگاریش رو انتخاب کنه ( از آدمهای زرنگ متنفرم اونهم توی این سن و سال). البته لازم به توضیح نیست که چقدر هم حرفم برش داشت و مورد توجه قرار گرفت!!!!!!!!!حالا دیروز گفت که اون گفته که امروز برای دیبا یه بسته برچسب میاره به عنوان یادگاری.

پرند هم که همچنان هر روز صبح روی اعصابم اسکی می کنه که لباس چی بپوشه.  شخصیت مورد علاقه این روزها هم که اریل و دلبر هستند.در ضمن دیروز هم برای پیش دبستانی ثبت نام شد. از اول مهر به امید خدا دوره جدیدی رو شروع می کنه.

دیروز مدیر مهد از مشهد اومده بودند و برای بچه ها انگشتر سوقات آوردند که کلی هیجان زده شدند.

دیروز هم مجالی پیدا کردیم که یه سر بریم پارک و دوستان عزیزمون شامل نارگلی- کیمیا و نگار طلا رو ببینیم. و به هوای نگار کوچولو کلی سرسره و الاکلنگ و چرخ و فلک سوار بشیم. 

در خصوص عنوان پست هم که نیازی به توضیح نیست. فقط در نظر بگیرید که بچه همسایه تون با صدای بلند چنین شعری بخونه شما جای همسایه های ما ، چه امتیازی به میزان شیرینی عقل مادر اون بچه میدید؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت

وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/۱۱ - مامان ديبا و پرند

آموزش خانوادگی

سلام

سه شنبه اول صبح رفتم جلسه مدرسه.همون اول کار معلم بهداشت اومد و کلی شکایت کرد که روز شنبه بچه ها رو چک کردم و 90درصدشون لباسهاشون رو نشسته بودند و این چه وضعی هست. خدا رو شکر مادرانی بودند که همچون شیر بر سر معلم بهداشت غریدند و نزدیک بود اون جا دعوا بشه. بعد خانوم معلمشون اومد و خواهش و تمنا که این 20 روز آخر یه خورده به درس و مشق بچه ها برسید و بچه ها میان سر کلاس در حالیکه تکالیفشون رو ننوشتند و میگن که کلاس چی و چی بودیم. بنده خدا کلی از دست بچه ها حرص می خورد. بعد مدیرشون اومد و برای روز معلم خواهش کرد که چیزی نفرستیم و همون پاکتهای پول رو فقط برگردونیم. از طرف انجمن یه سری پاکت با یه نامه فرستادند خونه. دیبا گفت که بهمون گفتند 5 هزار تومن بگذاریم و بفرستیم!!!!!!!!!!!! من و باباجون یه خورده مشورت کردیم و یه 50 تومنی فرستادیم. حالا اون روز خانوم مدیرشون گفت که انجمن یه پایه 50 تومن در نظر گرفتند و حالا هر چقدر که می خواهید بفرستید. یه نفس عمیق کشیدم که عقلم رو دست دیبا ندادم. البته مدیرشون گفتند که یه بچه به مامانش گفته بوده 500 تومن باید بدیم!!!!!! باز هم صد رحمت به دست و دلبازی دیبا!!!!!!!بعد هم معلم کتابخونه که یه خانوم دندانپزشک هستند و دخترشون هم با دیبا همکلاس هست رو دیدم که گفت وضعیت دیبا از بچه هایی که توی کلاس هستند بهتر هست و من کلی از شدت شادی عر زدم.البته معلم دیبا گفت که حتما چند جلسه معلم برای دیبا بگیر. چون یه سری نکات هست که فقط یه معلم کلاس اول میتونه به دیبا بگه. چهارشنبه صبح اولین جلسه برگزار شد. بیچاره معلمه فکر کرده بود که باید به همگی ما درس بده. پرند که از کنارش تکان نمی خورد. گاهگداری هم برای اثبات صمیمیت بیشتر می رفت روی پای بنده خدا می نشست. حتی به خاطر پرندگان عصبانی!!!!!!! هم سنگر رو ترک نکرد منهم که رو به روشون نشسته بودم و باباجون هم از داخل اتاق کلاس رو زیر نظر داشت خلاصه جلسه ای بود!!!!!! دیبا هم باهر کلمه ای که این بیچاره می گفت یک خاطره تعریف می کرد. بعد از ظهر هم به صرف شاد سازی منزل خاله شیرین و آیین جون بودم. خاله سحر و دختر گلشون رو زیارت کردیم و با خاله لیلا و نارگلی و نگارطلا حسابی خوش گذروندیم. بساط خوردن و بردن هم که به راه بود. طبق معمول خونه رو به شهر شام تبدیل کردیم و بعد از برداشتن مابقی خوراکیها به خانه برگشتیم. 5 شنبه ساعت 6 صبح با عمو ایرج و خاله رفتیم بابلسر و کلی خوش گذشت.موقع ناهار پرند در یه لحظه که حواس خاله نبود سرویس ناقص قاشق چنگالش رو با خاله عوض کرد و من رو کاملا خیس عرق کرد. ساعت 8.5 شب هم خونه بودیم. جمعه صبح دومین جلسه برگزار شد و خانوم معلم گفتند که دیگه نیازی به جلسات بعدی نیست.!!!!!!!!!!!!! بعد هم رفتیم پارک و حسابی اسکیت بازی کردند.

خانوم معلم به دیبا گفت : یه کلمه که با آ شروع میشه. دیبا: آب

معلم : یه کلمه که ا داره.   دیبا: بابا            معلم: یه کلمه که آخرش ا داره

دیبا: ها      معلم: یکی دیگه بگو          پرند: حلوا!!!!!!!!!!!!

معلم : یه کلمه که   َ  داره     پرند : حلوا!!!!!!!!!!!!! معلم: حلوا رو که خوردی تموم شد یکی دیگه بگو . دیبا ( همچنان در حال سکوت)

بعد از اینکه با پرند آب لیمو شیرین گرفتیم و به دیبا و معلم دادم دیبا: گفت  خانوم ! میدونید مامانم هیچ  وقت از این خوراکی ها به من نمیده بخورم. فقط میوه خرد می کنه برام!!!!!!!!!!! ( من از خجالت  زیر کابینت آشپزخونه بودم!!!!!!!!!!)

دیبا داشت تجدید خاطرات می کرد و از چارلی و روبی می گفت. بعد گفت که پسرها کلا خیلی بد هستند میشه یه داداش برام بیاری که هی بزنم توی سرش که وقتی بزرگ شد دیگه کسی رو اذیت نکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

12 جلد کتاب نغمه ها رو گرفتم که یه خورده به پرند شعر یاد بدم.فعلا مشغولیم. با دیبا هم دارم کلیله و دمنه (ورژن مخصوص کودکان) رو می خونم.

خداحافظ

بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/۸ - مامان ديبا و پرند

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

سلام

دیبا می گه میدونی وقتی شلوار جیم می پوشم دیگه نمی تونم جوراب بپوشم. خودت جورابها رو برام بکش بالا.

صبح با مقنعه کج و دکمه های بالا و پایین بسته شده خودم رو جلوی در رسوندم. یه نگاهی به سر تا پام انداختند و دیبا گفت این کفشهای قهوه ای اصلا با هیچ کدوم از لباسهات ست نیست . چرا اینها رو پوشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیبا گفت که سال اینده این مدرسه نمی ره. دلیلش هم این هست که د.ستشوییهاش مگس داره. و می خواد بره مدرسه ای که هلیا ( خواهر معظم هیراد خان!!!!!) اونجاست. بهش گفتم از کجا میدونی که اونجا وضعش بهتر باشه؟ شاید اونجا اصلا زنبور داشت ،اون وقت چکار می کنی ؟ امروز اومده و میگه صبا با هلیا تلفنی صحبت کرده و هلیا گفته که د.ستشویی های اون مدرسه از تمیزی برق می زنه. پس منو ببر اونجا!!!!!!!!!!!!! دیروز در یک رکورد شکنی دیبا 10 صفحه تکلیف انجام داد. این در حالیست که معلم ورزش هم گفته روزی دو ساعت!!!!!! طناب بزنید. ( نه اینکه خیلی اضافه وزن داره . از اون لحاظ!!!!!!!!!!) دیبا هم می خوند : شلوار!!!! ( شمع- گل ) پروانه- سوسن- سنبل - ترانه!!!!!!!

منهم فردا صبح دارم میرم جلسه ماهانه مدرسه. برای دیبا معلم هم نگرفتم. کلی هم عصبانی هستم. 

امشب بعد از مدتها ایمیل پرند رو چک کردم. در کمال ناباوری از شید ایمیل داشتیم و دوتا ایمیل هم از هلن که پرند خیلی خیلی خوشحال شد. هر دوتا شون توی ایمیلها نوشته بودند که دل بچه ها کلی برای پرند تنگ شده. و پرسیده بودند پرند حالش چطوره و چکار می کنه. دیگه نشستم و براشون ایمیل زدم. چقدر جالبه که دوستی مرز و زبان و فرهنگ نمی شناسه. پرند از امروز کلاس موسیقی رو توی مهد شروع کرده. البته گفت که برای شنبه ها هم دوست داره بره کلاس نقاشی. که احتمالا ثبت نامش می کنم . کلا پایه هرگونه کلاس غیر درسی هستم!!!!!ضمنا عنوان مطلب هم شعری است که پرند از دیروز می خونه که: بیدلی در همه احوال خدا با او بود - او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/۳ - مامان ديبا و پرند

اموخته های ما

سلام

دیبا اومده میگه سر کلاس خانوم قرانمون گفته که بارون روشیطون می فرسته که بچه ها حواسشون پرت بشه و به قران گوش نکنند!!!!!!!!!!!!!! آخر اموزش دینی بود به جان خودم.

صبح توی ماشین یه نفر نعره می زد که درد و بلات و غصه هات به جونم . عصر یکی دیگه می گفت می خوام عطر تنت بپیچه تو خونه ام. و من داشتم فکر می کردم بچه ها توی این بمباران اطلاعاتی چی یاد میگیرند که دیدم پرند یه گوشه داره بازی می کنه و زیر لب می خونه: سالها دل طلب جام جم از ما می کرد    آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد!!!!!!!!!!! با تعجب گفتم پرند چی می خونی؟ گفت : اندک اندک جمع مستان می رسند  اندک اندک می پرستان می رسند!!!!!!!!!!! معلوم شد که توی مهد معلم شعر دارند و این نتیجه فعالیتهای ایشون هست. حالا از دیروز هم می خونه : گل باغمی تو   چش و چراغمی تو! ( اینو از همکلاسیش علیرضا شنیده بود)!!!!!!!!!!!!!باباجون که رسما معتقده معلمشون ع.قب افتاده ذ.هنی هست که برای بچه های مهد چنین تدارکی دیده. و میگه ما رو باش که بچه هامون رو به چه کسانی سپردیم.

توی فروشگاه با فروشنده کلی چک و چونه زدم که یه گوشت بده که استخوان نداشته باشه. یه بسته داد و گفت فقط یک استخوان داره. توی خونه که باز کردم معلوم شد که رویش یه دونه داره و دوتا هم کف مخفی بود. پرند گفت اقاهه که گفت فقط یه استخواد داره. گفتم اشکالی نداره حالا میتونیم چند بار ابگوشت درست کنیم. بعد گفتم تو اونجا داشتی حرفهای منو گوش میدادی بدجنس؟ اونهم تایید کرد که حواسش به من بوده. در همین حین دیبا پرسید شما دارین در مورد چی صحبت می کنید؟ پرند گفت داریم میگیم : دیبا خانوم ناز داره!!!!!!!!!!!!!!

روز پنجشنبه با آقای دکتر و خانمشون رفتیم چیتگر به صرف دوچرخه . و طبق معمول اونها بساط جیگر و جوجه رو هم به راه کردند . بچه ها هم که حسابی پایه بودند و کلی بهشون خوش گذشت.  

خداحافظ  بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

انچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد!!!!!!!!!!!!!!

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/٢/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند