Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

شمارش معکوس

سلام

این هفته پر از بهداشت و درمان بودیم. روز سه شنبه نتایج آزمایشها رو به دکتر نشون دادیم و خدا رو شکر که مشکلی نبود و با کوله باری از داروهای تقویتی به خونه برگشتیم. خریدهامون رو تکمیل کردیم و واکسن ورود به مدرسه پرند رو زدیم. دیبا جشن نوروزی مدرسه رو برگزار کرد و نقش عمو نوروز رو داشت که خیلی بهشون خوش گذشته بود. پرند برای یکشنبه جشن داره. تا حد زیادی کارهای من تموم شد و میریم که داشته باشیم تعطیلات 20 روزه نوروز رو.

از اونجایی که پرند به دکتر و آمپول و این چیزها خیلی علاقه مند هست و منهم این روزها اعصاب و روانم به شدت روی ویبره است روز چهارشنبه خانوادگی به مطب دکتر رفتیم. صبح پرند با باباجون رفته بود مهد و توی راه کلی با هم صحبت کرده بودند . بعد از ظهر هم با باباجون و دیبا اومدند مطب و باز هم تا ظفر باباجون یک نفس برای پرند از شجاعتهای !!!! زمان کودکیش صحبت کرده بود و به من که رسیدند گفت که همه چیز رله هست و پرند هیچ مشکلی نداره. وارد اتاق دکتر که شدیم پرند شروع کرد که دلم خیلی درد می کنه. چرا یخچال دکتر اینقدر کوچیکه. من ج.یش دارم. الان تشنه هستم و از روی تخت پرید پایین. به هر بدبختی بود قطره فلج اطفال رو خورد. برای زدن واکسن به دستش منشی دکتر هم پریده بود توی اتاق و برای واکسن سه گانه چون دید که دیگه پشت و پناهی نداره سعی کرد از در تطمیع دکتر در بیاد و به محض اینکه شلوارش رو پایین کشیدیم به منشی گفت ش.ورتم رو ببین چقدر قشنگه. نارنجیه هاااااا. منفجر شدیم از خنده. دکتر اروم از باباجون پرسید چی شد؟ پرند صداشو بلند کرد که ش.ورتم خیلی قشنگه. نارنجیه!!!!!!!!!!! بعد هم که واکسن رو زدند لنگ لنگان اومد و با باباجون رفت و باربی مورد علاقه اش رو گرفت. همچنان لنگ لنگان راه میره به حدی که دیبا شاکی شده و میگه این فقط یه واکسن زده چرا اینجوری می کنه. یادم افتاد که خودش وقتی این واکسن رو زد صداش در نیومد به حدی که دکتر دلش سوخت و گفت اگه دردت اومد میتونی گریه کنی ولی این بچه صداش در نیومد. 

به پرند گفتم می خواهی کمپرس گرم بگذارم؟ گفت خانوم منشی گفته  سرد بگذار. گفتم روز دوم باید گرم بگذاریم. گفت الان که شبه. خانوم منشی گفت روز باید کمپرس بگذاریم.

دم غروب با بچه ها رسیده بودیم سر میدون محسنی. اومدم در بست بگیرم گفتند 15 تومن. به شدت کفرم در اومد چون همون مسیر رو با آژانس 7 تومن اومده بودم. بهم گفتند خسیسی و چرا نمی ایی با همین ماشینها بریم؟  بهشون گفتم یه خورده باید پیاده بریم. با 3 تومن تا ونک رسیدیم و با 1800 تا جلوی ماشین اومدیم. به دیبا گفتم نظرت چی بود؟ یه حساب و کتاب کرد و گفت 10 تومن برایت باقی موند . گفتم به نظرت خسیسم؟ گفت اگه بریم با این پول برامون اسباب بازی بخری ، نه!!!!!!!!!!!!!

تا سال بعد خدا نگهدار.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان امد خدا را همدهی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ - مامان ديبا و پرند

اعترافات

سلام

پرند گفت یه چیزی یواشکی در گوشت میگم تو هم بعدش یواشکی در گوشم بگو اه ه ه ه ه . گفتم باشه. گفت کسرا دائم دستش رو می کنه توی دماغش. منهم یواشکی در گوشش گفتم اه ه ه . بعد ازش پرسیدم شما چیزی بهش نمی گین؟ گفت نه چون همیشه چیزهای جالب میاره و اگه بهش چیزی بگیم بهمون نمیده!!!!

دیبا اومد خونه و گفت میشه با هم نماز رو تمرین کنیم ؟ امروز 3 تا غلط داشتم. گفتم معلمتون گفت که خوب می خونی غلطهات کجا بود؟ گفت روی جورابم مسح پا رو کشیدم. دستم توی جیبم بود که نماز می خوندم دور و برم رو هم نگاه می کردم!!!!!

پرند با غصه اومد خونه و گفت دیگه برایم اجیل نگذار. گفتم چرا؟ گفت آخه همه بچه ها اومدند و هی بهم گفتند پرند به ما پ.سته میدی؟ و هر چی پ.سته داشتم ازم گرفتند.راستی تا یادم نرفته بگم که صبح هم پرند رو با پ.راید رسونده بودم مهد!!!!!!!!!!!!

به شدت گرفتارم و هنوز نرسیدم که برای خرید برم. پرند عکاسی داشت و من با بیچارگی تونستم از توی انبار ذخیره 3 تا لباس برایش ور کنم. عصر که اومد با غصه گفت که خاله اکرم گفته تو لباسهای به این قشنگی رو از کجا میاری/ می گفت بهشون گفتم اینها مال دیباست ولی مامانم بهم داده که باهاشون عکس بگیرم. کلی دلم کباب شد برای بچه و دلم ضعف رفت برای این صداقتش.ضمنا به حدی ذهنم درگیره که جلسه انجمن اولیا رو هم فراموش کردم برم و در نتیجه دیبا طفلکی به خاطر فراموش کاری مواخذه شد. 

روز چهارشنبه دیبا و پرند و رکسانا و پرستش خونه صبا  دعوت بودند . که تا 8 شب حسابی بهشون خوش گذشته بود. فقط پرند یه خورده شاکی بود و گفت اصلا بازی نکرده و فقط بچه ها رو نگاه کرده. چون از همشون کوچولو تر بوده.

بی صبرانه منتظر شروع سال جدید هستم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

 به جان پیر خرابات و حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ - مامان ديبا و پرند

شیطونک

سلام

این هفته اصولا با جلسات مدرسه دیبا مشغول بودیم. جلسه انجمن-جلسه ماهانه با خانوم معلم و جلسه آغاز ترم با معلم زبان.مدتها بود که دیبا می اومد و یک لیست لغت به من می داد و می گفت تقسیم بر سه کن و توی سه تا دیکته به من بگو. توی جلسه متوجه شدم که بایستی هر شب یک دیکته بنویسند و دختر من در جهت صرفه جویی وقت، می گذاره و یک مرتبه در یک شب 3 تا دیکته می نویسه!!!!!!!

توی جلسه با معلم خودشون ، معلم کلی از وقتش رو گذاشت و در مورد مسائل ریاضی دو راهی توضیح داد. بعد متوجه شدم که دیبا جون به معلمش گفته بوده حس می کنم مامانم این مسائل رو یاد نداره لطفا توی جلسه توضیح بدین تا اونهم یاد بگیره!!!!!!! و طفلکی خانوم سلطانی چقدر هم سعی کرد که رفتارش برخورنده نباشه و منهم که اصولا معدن وقت هستم توی دلم داشتم فحش می دادم به اون خانواده هایی که این موارد رو یاد ندارند و حالا اینقدر وقت جلسه سر این موارد هدر میره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توی جلسه خانواده ها در مورد یاد دادن نماز به بچه ها اعتراض داشتند و می گفتند این موضوع استرس بچه ها رو بالا برده. خانوم معلم گفت بین بچه ها 3 نفر نماز رو کامل می خونند از جمله دیبا و بهشون گفت که بچه رو کنار خودتون بگذارید و باهاش نماز بخونید تا سریعتر یاد بگیره ( دو راهی رو یاد ندارم ولی نماز رو یاد داشتم . این جور مادری هستم من!!!).

دیبا پرسید مامان انقضاء یعنی چی؟ خیلی با دقت و زبون ساده بهش توضیح دادم. با تعجب پرسید پس اینکه میگن نماز انقضاء شده یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ ( دلبندم اون قضا هست نه انقضاء البته خیلی هم متفاوت نیستند)

پرند رفته بود یه تاتر . وقتی پرسیدم نظرت در مورد تاتر چی بود؟ گفت که اولش خیلی غمگینانه بود و چندتا از بچه ها گریه کردند اما تاتر جالبی بود. و بعدش خیلی خوب شد.

دیبا یه جمله نوشته بود که من تلوضیون تماشا کردم. من زیر تلوضیون خط کشیدم و نوشتم تلوزیون. فردا خانم سلطانی برام نامه گذاشت که املای درست تلویزیون هست و به دیبا هم گفته بود یه جوری که مامانت ناراحت نشه بهش توضیح بده. منهم برای خانوم سلطانی یاد داشت گذاشتم که شما استاد ما هستید و به دیبا هم گفتم که چون این کلمه مال ما نیست املاهای مختلفی برایش داریم ولی تو به حرف معلمت گوش کن و هرچی اون میگه درسته. شب بعد تلفن زنگ زد و خانوم سلطانی بود که کلی از من عذر خواهی کرد که چک کرده و دیده که هر دو املا صحیح هست و ضمنا توی دفتر رابط دیبا هم کلی برای من کامنت گذاشته بود. به من گفت باید خودم اشتباهم رو بپذیرم تا بچه ها هم این نکته رو یاد بگیرند. کلی ازشون تشکر کردم به خاطر پیگیریشون.

توی این هفته برنامه چکاپ دندانپزشکی و رشد را داشتیم که مجبور شدیم روز 5 شنبه راهی آزمایشگاه بشیم. بهشون قول دادم که اگر کارشون زود انجام بشه به کلاس یوگا برسیم. دیبا به سرعت اماده شد اما پرند اون وسط یادش اومد که ج.یش داره!!!!! بعد رفتیم آزمایشگاه و دیبا سریع خون داد. پرند دوباره یادش افتاد که ج.یش داره- دلش درد می کنه و در آخر هم گفت که صبر کنند بخوابه و توی خواب ازش خون بگیرند!!!!! البته تمام این موارد با نعره بود. یک دور ما رو از ازمایشگاه انداختند بیرون!!!!! اما ما با پشتکار دوباره رفتیم و این مرتبه 4 نفر از پرسنل ازمایشگاه رو مسخره خودمون کردیم یکی براش سوت می زد یکی قصه می گفت یکی دعوا می کرد .یکی هدیه می داد.  یعنی فقط مونده بود کلاه بوقی سرشون بگذارند و  برای پرند ژانگولر بروند اون وسط!!!!!!! این در حالی بود که آزمایشگاه وحشتناک شلوغ بود و کلا نظم اونجا به هم ریخته بود. در نهایت هم کلی ازمون عذرخواهی کردند به خاطر رفتار بدشون!!!!!!!!!!!!!!!!! و ما هم در نهایت شرمندگی اومدیم بیرون ( یعنی تفاوت یک مرکز معتبر با یک مرکز دم دستی همینطوری هست. )

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ - مامان ديبا و پرند

کتاب

سلام

پرند گفت با بچه ها، وقتهای بیکاری در مورد ازدواج صحبت می کنیم. بعد کسرا میگه من می خوام با پرند ازدواج کنم. بعد سپهر میگه من می خوام با پرند ازدواج کنم. همه پسرهامون میگن می خواهند با من ازدواج کنند. گفتم اون وقت نظر خودت چیه؟؟ گفت حالا که ما کوچولو هستیم وقتی بزرگ شدیم باید ازدواج کنیم ( خدا رو شکر . نگران بودم فردا بیایند خواستگاری!!!!!!)

به دیبا گفتم داشتم از توی پارک رد می شدم تازه پای درختها کود داده بودند بعد بارون هم اومده بود یه بوی طبیعتی می اومد تو پارک حد نداشت. داشتم خفه می شدم. دیبا گفت میتونم تصور کنم مثل این هست که توی دهنت اب ریخته باشند همون بو رو می ده ( مرسی که دهن من رو با پهن گاو یکی می گیری عزیزم. در مثل مناقشه نیست دیگه)!!!!!

کادوشون برای اون مسابقه تلفنی کذایی یک کارت هدیه 20 تومنی بود که معاون وزیرمون که هدایا رو توزیع می کرد . تاکید کرد که حتما این کارت رو برای بچه ها خرج کنیم. و برای خودمون بر نداریم. به قول باباجون اقتصاد خانواده مون رو جا به جا کردند. (البته مو و خرس رو فراموش نفرمایید). دوشنبه ، پرند میگه چرا دیگه زنگ نمی زنند ازمون قران بپرسند؟ گفتم همون یک بار برای تموم عمرمون کافی بود.

دیبا توی مدرسه یک کیف پارچه ای سفید گرفته بود و پس از تزئین به مبلغ 15 تومن به ما فروخت. باباجون هم از ذوق، کاردستی دخترش رو به دیوار هال زد.

چهارشنبه نمایشگاه کتاب داشتند که بهش پول دادم و گفتم برای پرند یک کتاب بیشتر از خودت می گیری. اونمه رفته بود و کلی کتاب گرفته بود . از دائره المعارف ابزیان تا رازهای کلبه جنگلی که بعد از این خرید، اومد و 40 تا کتاب قبلی رو از کیفش در آورد و کتابهای جدید رو گذاشت که عید ببره مشهد و با امیر علی جون بخونه.

دیبا کارنامه نوبت اول رو گرفت و با امتیار خیلی خوب ما رو شاد کرد.

خداحافظ  بیاعلی( یا علی)

فال حافظ امروز

دل سرا پرده محبت اوست

دیده آینه دار طلعت اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٢/۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند