Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

مدیا

سلام

پرند اومد خونه و گفت امروز دوتا از بچه های کلاسمون می خوندند گ.نجشکک اشی مشی. میشه آهنگش رو توی ماشینت بگذاری؟ با یه گشت و گذار مختصر توی ا.ینتر نت متوجه شدم موضوع چیه و برای همین دنبال ب.اغ انگوری و آلوچه هم گشتم. نتیجه این شد که دو روز بعد دیبا اومدو گفت امروز توی کلاس قبل از اینکه خانوم معلممون بیاد با بچه ها خوندیم ی.ه شب مهتاب.......

پرند اومد و گفت از گ.وگ.وش متنفرم!!!!!! پرسیدم چرا؟ گفت یکی از بچه هامون خودش دیده که یه پسره خیلی خوب می خونده ولی ردش کرده به نظرم خیلی ادم بدجنسیه!!!!!!!!!!

دیبا اومد و گفت مامان سریال ح.ریم س.لطان رو دیدی؟ گفتم به نظرم برای گروه سنی من هنوز زوده . چطور؟؟؟ گفت آخه بچه هامون میگن خیلی جالبه!!!!!!!!!!!!!!!!گفتم مگه بچه هاتون می بینند؟ گفت آره یکی دیر اومده بوده گفته خواب موندم چون دیشب داشتم این برنامه رو تماشا می کردم!!!!!!!!!

و ما دلمون خوشه و فکر می کنیم همه چیز به دقت تحت کنترلمونه!!!!!!!!

یه مسابقه تلفنی قران برای فرزندان کارکنان از طرف شرکت برگزار شد. یه موبایل دادم دست پرند و گفتم فقط وقتی زنگ زدند جواب بده. بعد طرفهای عصر گفتم یه چک کنم. همینکه زنگ زدم یه آهنگ پیشواز شاهکار شروع شد. با ترس گوشی رو قطع کردم و زنگ زدم به همکار اون بخش و پرسیدم که کی از بچه ها سوال می کنه؟ گفتند که یک آقای ق.اری ق.ران ب.ین المللی هستند!!!!!!!!!! نتیجه اومد و پرند کمترین نمره لیست رو گرفته بود. و اینطوری بود که اینده بچه رو در عرصه ب.ین المللی داغون کردیم!!!!!!!!!!!!!!

دیبا اومد خونه در حالیکه ظرف چاشتش کاملا دست نخورده بود. بهش گفتم چرا خوراکیهات رو نخوردی؟ گفت از چوب شورهای صبا گرفتم. گفتم خوب مال خودت رو باز می کرد. گفت آخه نمی دونی مال صبا چقدر خوشمزه و شور هست. تازه ترهاش هم خیلی متفاوته . گفتم به نظرت کارخونه برای صبا جدا می زنه؟؟؟؟ یا اینکه مرغ همسایه است .

دیبا و پرند دیشب رفتند تولد رکسانا جون همکلاسی دیبا. وقتی شب رفتم سراغشون مامان رکسانا جون گفتند که پرند خیلی زیاد توی کارهای مربوط به تولد از قبیل چیدن و جمع کردن میز کمک کرده و کلی کلی براشون جالب بود . خبر نداشتند که کلی از کارهای مربوط به سفره رو هم توی خونه پرند انجام میده  و کدبانویی هست برای خودش. دیشب در مدتی که بچه ها مهمونی بودند من و باباجون هم توی خیابونها برایشون دنبال لباس بودیم که تلاشهامون بی نتیجه موند و این پروسه همچنان ادامه خواهد داشت.

این هفته هم کلاس یوگا رو نرفتیم و برای راحتی وجدان خودم بهشون گفتم دیگه باشه از بعد از عید بریم که هوا بهتره. فعلا فقط با چنگ و دندون کلاس موسیقی رو حفظ کردم.

خداحاافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای دل مباش یکدم خالی زعشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ - مامان ديبا و پرند

باغ انگوری- باغ آلوچه

سلام

5 شنبه مراسم تولد دیبا برگزار شد. اولین تولد دوستانه توی خونه. قرار گذاشتیم دوستانی رو دعوت کنه که بعدا من اجازه میدم که تولدشون بره. در نتیجه تعداد نفرات به شدت محدود بود. 11 نفر. خدا بده برکت. اعتراف می کنم که خیلی ریلکس بودم. ولی وقتی توی جلسه کاری 5 شنبه صبح که تاساعت 1.5 طول کشید همکارهام فهمیدند که خیلی از کارهام هنوز مونده و مهمونی هم از 4 شروع میشه به شدت بهم استرس وارد کردند. خدا رو شکر که باباجون از صبح خونه بود و مجبور شده بود بخشی از کارها رو پیش ببره. راس ساعت 4 کیک رسید. و بعد از اونهم بچه ها اومدند. تا 5 همه چیز کامل شده بود.

مراسم ماسک درست کنون

برنامه های کاریمون شامل ماسک درست کردن، مسابقه ر.قص ، مسابقه آشپزی و مسابقه نقاشی بود.

 

مسابقه اشپزی

مراسم کیک برون

نمکدونمون که جایش به شدت خالی بود و اخر شب با این حال زار و نزار اومد.

بعد از بریدن کیک و باز کردن هدیه ها از بچه ها خواستم که اون بخشی رو که بیشتر دوست داشتن رو نقاشی کنند و جالب بود که بچه ها نظرات کاملا متفاوتی داشتند. ضمنا مسابقه ر.قص هم با شکست کامل روبه رو شد. ظاهرا بچه های این گروه علیرغم کلاسهای متعدد ایروبیک!!!!! علاقه ای به این مقوله نداشتند. در ضمن تنها غذایی که بچه ها خوردند بعد از اسنکی که خودشون برای مسابقه اماده کرده بودند ن.اگت مرغ و سیب زمینی سرخ کرده بود. ( گفتم در جریان باشید که اگه توی تولد دسته گلهاتون بقیه غذاهاتون جابه جا موند بعدا نگین که نگفتی!!!). پرند هم توی هیچ عکسی نیست و توی هیچکدام از کارها شرکت نکرد. حضور هیراد و هلیا هم برامون خیلی جالب و ناباورانه بود. خاله منصوره ، خاله محبوبه ، خاله سپیده و لیلای نازنین خیلی خسته شدند و حسابی بهم کمک کردند.توی شادیهاشون کنارشون باشم الهی.

جمعه بچه ها تا ساعت 9 بیهوش بودند و بعد یه سر رفتیم پارک که هوا سرد بود و پارک خیلی خلوت. شنبه برای خرید هدیه تولد دیبا راهی شهر کتاب شدیم. هدیه اش یه لگو و 8 جلد از مجموعه مدرسه پرماجرا بود. 3 صبح یکشنبه در حالی از خواب پریدم که احساس کردم توی تنور خوابیدم. دیبا اومده بود کنارم. پاشویه و استامینوفن جواب نداد. یکشنبه صبح راهی دکتر شدیم و دو روز مرخصی گرفتیم. اونجا خالهای روی دست پرند رو هم برداشتیم که پرند به حدی داد و بیداد کرد که بیماری دیبا کلا فراموشمون شد. توی مطب دکتر با سرنگ دنبال پرند می دوید تا بی حسی بهش بزنه. بعد هم پرند سر تاپای دکتر رو پر از خون کرد و تا امروز همچنان دستهاش روی هواست و میگه دستم خیلی درد می کنه!!!!!دوشنبه دیبا با اصرار رفت مدرسه و بعد از ظهر هم کلاس موسیقی بود . پرند توی کلاس به معلمش گفت که چون دستم درد می کنه نمی تونم بلز و فلوت بزنم!!!! سه شنبه دیبا نمایش داشت که نقش بابا بزرگ توی داستان چغندر رو اجرا کرد و خیلی هم از کار خودش خوشحال و راضی بود. دیبا هنوز سرفه می کنه و برخلاف میلم مجبور شدم بهش آنتی بیوتیک بدم. دیبا توی مسابقه داستان نویسی با داستان کرم سیب شرکت کرده که بیصبرانه منتظره اعلام نتایج مسابقه هست.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ - مامان ديبا و پرند

دلت شاد

سلام

دیبای گل تولدت مبارک


 

هشت سال از ورودت به این دنیا گذشت و ما همچنان شکرگزار هستیم.


در کنارت مادری را تمرین کردم. ادعایی ندارم شاید تا حدود 40% توانستم وظایفم را در قبال تو به انجام برسانم. بیشتر از این بضاعتی نداشتم. تلاش خواهم کرد. دستم را بگیر و به من یاد بده. اما بدان که انچنان تاثیری بر من گذاشتی که در هر کاری حتما به مادری فکر کنم که جوانی و زندگیش را برای کودکش گذاشته تا به سرانجام برساند. هر چند که شاید به نتیجه مطلوب نرسیده . همیشه دلم برایت می تپد  و لبریزم از عشق به تو. همچنان شجاع باش و جسور و نترس از کوته فکری و بن نظری اطرافت که تنها راهت را کند خواهند کرد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ - مامان ديبا و پرند

پزشک گیاه

سلام

یکشنبه جلسه ماهانه معلم دیبا با خانواده ها بود که بخش عمده ای از جلسه به آموزش جمع سه رقمی با سه رقمی به خانواده ها گذشت. بیچاره معلمشون به نظرم بیشتر از اینکه برای بچه ها وقت بگذاره باید خانواده ها رو توجیه کنه. جلسه کلاس موسیقی هم این هفته یکشنبه برگزار شد که بچه ها نسبتا عملکردشون خوب بود. کلاس یوگا هم 5 شنبه برگزار شد که معلمشون می گفت دیبا ضعیف شده و مراقب تغذیه اش باش. که بهش گفتم خاطرش جمع باشه برنامه دارم براش. توی برنامه های اردویی، یک روز رفته بودند آ.زمایشگاه ص.رفه جویی انرژی و.زارت ن.یرو که خیلی بهشون خوش گذشته بود و  تجربه جالبی داشتند اگرچه به نظرم یه خورده سطح کار بالا هست ( من خودم 4 سال قبل اونجا رو دیده بودم) اما آشنایی با نحوه تعیین رده ب.رچسب ا.نرژی وسایل برقی، آموزش خوبی بود.

دیبا اومده میگه این خانوم فلانی خیلی وضع مالش خوبه!!!! میگم از کجا متوجه شدی؟ میگه اخه ماشین پژوی خوش رنگ مدل بالا داره!!!! ( بنده خدا 206 نوک مدادی داشت) گفتم نظرت در مورد من چیه؟ گفت نه تو اصلا وضع مالیت خوب نیست!!!!!!!! ( تحقیر از این بیشتر؟؟؟؟)

پس از یک دعوای مفصل صبحگاهی با پرند خانوم بهم گفت که اصلا وقتی بزرگ شد کار نمی کنه و خونه دار میشه!!!!!!!!!! بهش گفتم فکر خوبیه. منتها پول نداری که برای بچه هات کادو بگیری. گفت بعضی وقتها میرم و پزشک رشد گیاهان میشه و با پولش برای بچه هام کادو می گیرم ( ظاهرا به مناسبت روز هوای پاک ، از شهرداری اومده بودند مهد و گل کاشته بودند و براشون در مورد گل و گیاه صحبت کرده بودند!!!!!!!!)

دیبا رفته به معلمش گفته : به نظرتون لپهای من از وقتی اومدم کلاس شما تپل تر نشده؟ ؟؟؟

دیبا باید شرح حال یک نویسنده رو می نوشته به معلمش گفته من می خواهم داستان زندگی مامان یا بابام رو بنویسم!!!! خانوم معلمش بهش گفته آخه مامان و بابای تو رو کسی نمی شناسه. دیبا گفته مگه میشه؟؟؟ کتاب باباجون توی برج میلاد برنده شده. مامانم رو هم همه شرکتشون می شناسند و کتابش رو خوندند !!!!!!!!!!

توی یک جرو بحث با باباجون بر سر زدن س.ایه و ر.ژ لب ، پرند به نشان گلایه اومده میگه این باباجون حتی به ما اجازه یک کرم زدن به دست و صورتمون رو هم نمیده.

عمو علیرضا و خاله آتوسا اومده بودند خونه مون پرند سر شام سنگ تموم گذاشت و حسابی توی چیدن و تزئین میز بهم کمک کرد. دیبا هم برای پذیرایی قبل از شام حسابی کمک کرد. دختر دارم عصای دست.

اخر هفته عمو حمید اومده بود تهران و بچه ها حسابی بهشون خوش گذشت.

دیبا گفت خانوم معلم میگه شبها زود بخوابید آخه وقتی ما دائم مهمان داریم که نمی تونیم زود بخوابیم. ( نه اینکه ما مرتب در حال رفت و آمد هستیم از اون لحاظ)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است

به کش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱۱/٧ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند