Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

یاد ایام

سلام

دیبا میگه یه روز قبل از تولدم تعطیله. فکر کنم بتونیم بریم ا.کسفورد و تولدم رو توی دبستان new mareston بگیریم. میشه لطفا؟؟؟؟؟

پرند پرسید چرا مدرسه دیبا تموم نمیشه؟ گفتم هنوز خیلی مونده. گفت پس چرا کلاس اولش اونقدر زود تعطیل شد. گفتم چون 6 ماهش رو نرفت مدرسه. میگه پس لطفا دوباره بریم ا.کسفورد چون منهم دلم نمی خواد طولانی برم مدرسه!!!!!!

دیبا باید 3 تا وسیله خونه رو اندازه می گرفت و یاد داشت می کرد. دیدم یک صفحه کامل نوشته. اون بین اندازه عرض کمد بابام- اندازه قد کنترل م.اهواره مون (کلاس گذاشته بود وگرنه کنترل مذکور مربوط به یک  پلیر خراب شده بود) شاهکار اندازه گیری بود.

این روزها به دلیل نزدیک شدن فصل امتحانات باباجون کلاسهاش تموم شده و صبح دیرتر میره. پرند خانوم هم از فرصت استفاده می کنه و تا می بینه باباجون هنوز خونه هست ولو میشه روی مبل و میگه من با باباجون میرم مهد. و به صورت کاملا مدیر عاملی به مهد افتخار میده.

داشتم تکالیف دیبا رو چک می کردم یک مرتبه یک برگه کوچولو از لای دفترش افتاد که رویش نوشته بود: تنبک تا درس چند زدی و یک دایره کشیده بود و نوشته بود داخل دایره بنویس. و اون نفر هم وسط کاغذ نوشته بود درس 36 ولی ببخشید که داخل دایره ننوشتم چون جا نمی شد. ظاهرا مربوط به مکاتبات سر درس و کلاس دیبا خانوم با اذین خانوم بود.

داشتیم عکسهای مهد شفق رو تماشا می کردیم. یک مرتبه دیبا یه پسر کوچولو رو نشون داد و گفت به نظرت آشنا نیست؟ با دقت نگاه کردم و پشت عکس رو برگردوندم و متوجه شدم پسر همسایه طبقه بالامون هست که یه مقطعی با دیبا همکلاس بوده. ای روزگار!!!!!

پرند اخیرا یک حرکت جالب یاد گرفته به محض اینکه میگم بالای چشمت ابرو هست میره توی اتاق خواب و پاهاشو محکم می کوبه زمین و نعره میزنه. من این روزها به نحوی  توی مشاعات حرکت می کنم که با همسایه ها برخورد نداشته باشم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان امد وقتست که باز آیی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ - مامان ديبا و پرند

با اینا زمستونو سر می کنم

سلام

به شدت داشتم یک قرار رو تنظیم می کردم و سعی می کردم طوری صحبت کنم که بچه ها کنجکاو نشوند. . اون وسط دیبا اومد و پرسید محل حادثه یعنی چی؟ گفتم هر جایی که یه اتفاقی افتاده باشه. مثلا توی خیابون یه تصادف شده بهش میگن محل حادثه. بعد هم بهشون گفتم دارم میرم بیرون و معلوم نیست که کی برگردم. دیبا گفت کجا میری؟ گفتم می خواهم بروم یک خونه ببینم. گفت همون محل حادثه که می گفتی (حس کردم چقدر رعایت احتیاط رو کردم و بچه ها اصلا متوجه نشدند چی به چی بوده)!!!!!!!!!!

توی این مدت دیبا به شدت در نقش یک منشی کار کشته ظاهر شد و در برخی موارد تلفنهامو جواب می داد. فقط کلی از دست پرند شاکی بود که این هنوز متوجه نمی شه که وقتی تو ح.مام یا د.ستشویی هستی نباید به همکارهات بگه کجا هستی!!!!!

هفته گذشته به خوبی گذشت و بچه ها همچنان مشغول انجام فعالیتهاشون بودند. برای 5 شنبه به علت عملکرد خوب طی هفته ، یه قرار کافی شاپی داشتند با صبا جون که خیلی بهشون خوش گذشت. فقط وقتی که برگشتیم فکر کنم چراغ د.ستشویی کافی شاپ سوخت و کافی شاپ دیگه تعطیل شد .چون به محض روشن شدن چراغ، آهنگ میزد و این بچه ها حسابی صفا می کردند.در ضمن فضای کافی شاپ هم حالت کاملا خانوادگی گرفت و همه متوجه شدند آخر تفاهمشون چی میشه!!!!! اونجا یکی از بچه های کلاس ششم مدرسه رو هم دیدیم که با دوستان مونث و مذکر در کافی شاپ بود و قیافه من و مامان صبا جون هم تماشایی.

رفتیم یه مغازه لوازم ا.رایشی. پرند به محض ورود رفت سراغ لاکها و یک لاک به شدت بنفش!!!! ( به قول خودش بنفشش از متوسط هم خیلی پر رنگتر بود) و یک لاک خاکستری وحشتناک انتخاب کرد. فرونشده فکش افتاده بود کف مغازه و منهم هرچی التماس می کردم که حداقل خاکستریشو عوض کن می گفت نه همین رو می خواهم. فروشنده بهش یک قفسه دیگه رو نشون داد و گفت بیا اینجا رو هم نگاه کن. یه مرتبه پرند ذوق زده رفت و یه دونه لاک اکلیل نقره ای برداشت و اورد و گفت این رو می خواستم و خاکستری رو گذاشت سر جای اولش.

اصولا به اسپری حساسیت دارم و چون استفاده نمی کنم توی وسایلم پیدا نمی شه. ضمنا خیلی هم خوشم نمیاد که مواد شیمیایی برای بچه ها بکار ببرم. یه عطر می خواستم که ناگزیر شدم با اسپری همراهش بگیرم. دیبا توی وسایلم دید و گفت این چیه؟ با تعجب گفتم اسپری هست .مگه نمی دونی؟  گفت چطوری استفاده می کنی؟ بهش نشون دادم. صبح روز بعد رفتم داخل اتاقم یه مرتبه متوجه شدم دیبا یه چیزی رو پرت کرد داخل کمدم. بو هم که اصلا مشخص نبود که چی بوده!!!!  بهش گفتم چکار می کردی؟ با خجالت گفت که اسپری زدم. گفتم اینکه خیلی خوبه که دخترها تمیز و مرتب باشند فقط من مشکلم با مدرسه هست . چون وقتی ما همسن شما بودیم بهمون اجازه نمی دادن. شیر شد و گفت نه مامان بچه های کلاس ششم همگیشون از اینها میارن مدرسه و تازه جلوی خانم ناظم هم می زنند. ( تو دلم گفتم خدا رو شکر . ما همسن اینها بودیم کجا و اینها کجا !!!!)بهش گفتم می ریم و مخصوص خودت می گیریم چون اینها برای بزرگترها درست شده و من خودم هم اذیت میشم از استفاده کردنشون . حالا از اون روز خیلی به بیرون رفتن علاقه مند شده و هرجا هم که میره می پرسه میشه اسپری بزنم!!!!!!!!!!!

یه شب هم خونه عمو محسن بودیم که حسابی با طوطی عمو دوست شدند و نظرشون نسبت به داشتن طوطی توی خونه عوض شد و حالا باید یه فکر دیگه ای بکنم.

شعر این روزها

شوق یک خیس بلند از روی پرتقال و نون ( شوق یک خیز بلند از روی بته های نور)

بند (برق)  کفش جفت شده تو گنجه ها ( ببخش ف.رهاد عزیز من فقط می خواستم سلیقه موسیقی شون رو ببرم بالا. نمی دونستم که باعث میشیم توی قبر بلرزی!!!!)

خودم نوشت: هفته گذشته بعد از یک روز به شدت پر استرس و در محل حادثه!!!!حدود 1 ظهر رسیدم توی میدون ولیعصر که مرخصی ام روز کامل حساب شد و چون بچه ها کلاس روباتیک داشتند ناگزیر شدم که وقتم رو تا ساعت 4 پر کنم. به یاد ایام جوانی رفتم سینما و فیلم م.ن م.ادر ه.ستم رو دیدم که با تپش قلب از سینما اومدم بیرون و خوشی اون روزم کامل شد. اما از اون روز همچنان ذهنم درگیره که توی این روزگار واقعا به کی میشه اعتماد کرد ؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٠/٢٢ - مامان ديبا و پرند

ح.جاب برتر

سلام

دیبا داشت کتاب می خوند یه مرتبه زد زیر خنده و گفت مامان این دختره رو ببین توی خونه روسری سر کرده. گفتم مگه چیه ؟ تو هم سال اینده که جشن تکلیف برگزار شد دیگه باید توی خونه و جلوی باباجون باید چ.ادر سر کنی!!!!! گفت اشکالی نداره. ولی باور کن با چادر نمیشه اتش نشان شد!!!! ( اشاره به یه دوستی که تمام دوره آتش نشانی رو با چادر شرکت کرد!!!!).

تعطیلات به خوبی داره پیش میره. دیبا چند روز رو رفت مهد و حسابی بهش خوش گذشت. فکر کنم دیگه مدرسه نره و ترجیح میده که از کلاسهای مهد استفاده کنه!!!!!!

یه روز هم رفتیم عکاسی و از یک منظره کثیف عکس گرفت که توی مسابقه عکاسی مدرسه شرکت کنه.

پرند هم بعد از هنرنماییش حسابی سرما خورده و با لپهای گل انداخته به شدت مشغول انجام فعالیتهای آموزشی هست.

باباجون به دیبا گفت که تکالیف مدرسه رو بی خیال شو و بگذار جمعه ساعت 8 شب انجام بده!!!! دیبا هم که به شدت حرف گوش کن !!!!!! و مشغول فعالیت های جانبی بود. منهم که در حال خود کشی بودم. باباجون 5 شنبه رسما به غ.لط کردن افتاده بود و با خواهش و تمنا به دیبا گفت که شوخی کرده و نشست بالای سر دیبا که کارهاش رو انجام بده. ( اینهم از پدر منضیط خانواده!!!!!)

خاله مهشید حسابی شرمنده مون کرد و برامون نذری مشهدی  آورده بود. پرند توی تاسوعا که مشهد بودیم از این آش خورده بود و حسابی بهش مزه داد. وقتی ظرف نذری رو دید با هیجان به باباجون گفت خاله مهشید برامون پلو قیمه بادمجون آورده زیرش هم شله ریخته!!!!( شله مشهدی با مقدار فراوانی قیمه سرو میشه). بعد هم اومد و گفت که حالا که خاله برامون شله آورده یه خورده توش زعفرون بریز که شله زرد بشه!!!! یه خورده شله زرد اماده کردم و گفتم سرد که شد برای عصرونه بخور ولی باید تزئین بشه بعد. عصر که بیدار شدم دیدم که با دیبا با بادوم و دارچین یه تزئین خوشگل انجام داده بودند که حسابی لذت بردم. 

فعالیت این روزهاشون ریختن تخم مرغ روی نون تست و پختنش داخل توستر هست که حسابی بهشون مزه میده و من بدون دعوا بهشون تخم مرغ میدم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ - مامان ديبا و پرند

جشن قلم مبارک ( حکایت یک بچه سوسک دست و پا بلوری)

سلام

5 شنبه کلاس یوگا رو پیچوندیم و عوضش بچه ها با باباجون رفتند خرید. وقتی برگشتند دوتایی یک صدا می خوندند : داریم می ریم به خونه        اینقدر نگیر بهونه      ای مامان دیوونه!!!!!!!!!!!! ( دو ساعت با بابا جون تنهاشون گذاشتم هااااااااااااااااا!!!!!).

دیبا تصمیم گرفت توی مسابقه کتابخونی مدرسه شرکت کنه. باید یه داستان کوتاه با عنوان مداد جادویی می نوشت که موفق شد یک صفحه کامل بنویسه و در کمال خوشحالی به خانوم کتابخونه!!!! تحویل داد و حالا بیصبرانه منتظره که نتیجه مسابقه رو ببینه. کلی باهاش صحبت کردم که قرار نیست حتما توی هر مسابقه ای برنده بشی و مهم این هست که شرکت کنی و از کاری که ارائه کردی راضی باشی و ما خیلی خوشحالیم که توی مسابقه شرکت کردی. حالا خودم هم استرس گرفتم.

 

امروز توی مهد به مناسبت قلم به دست گرفتن بچه ها جشن قلم برگزار شد. بعد از خوندن قران و سرود ملی توسط بچه ها، گروهی از بچه ها روی سن قرار گرفتند که برنامه زبان رو اجرا کنند. پرند توی گروه نبود و بعد از اینکه بچه ها مستقر شدند یک مرتبه خانوم معلم!!!! با اون دامن و صندلهای پاشنه بلند تلق تلق کنان اومد سر کلاس. کل خانواده ها از خنده منفجر شده بودند. من به حدی شوکه شدم که فراموش کردم فیلم بگیرم.

 

اما خانوم معلم!!!!!با جدیت خیلی خاص ، بعد از سلام و احوالپرسی با شاگرداش یکی یکی صداشون کرد جلوی میزش و ازشون درس پرسید. از نادیا در مورد رنگها،  از ستایش در خصوص حیوانات، به هانا اجازه داد که بره دستشویی، به کسرا اجازه داد که اب بخوره ، از النا، پارسا، هلیا و امیر حسین  خواست که حالتهای شادی، غم، اعضای بدن رو نشون بدهند از تانیا خواست که در مورد خانواده اش صحبت کنه و در نهایت با یک به امید دیدار و خداحافظ، قل قل خوران  کلاس رو ترک کرد. من در تمام مدت آیه الکرسی خوندم و با چشمهای خیس از وسط برنامه فیلم گرفتم. وضعیتم به حدی بود که وقتی برگشتم شرکت همکارم با تعجب پرسید تو چرا چشمهات امروز اینطوریه!!!!!!!!!!بعد برنامه حافظ خونی دسته جمعی بود، چند تا شعر فارسی و انگلیسی و در نهایت تاتر خاله سوسکه که سوسکه خانوم هم دختر ما بود. و در نهایت کیک بریده شد .

امروز مشاور مهد کودک هم اومد و در مورد بچه های این سن چندتا نکته جالب گفت. از جمله اینکه توی این سن روی تعادل و عضو برتر باهاشون کار کنیم. می گفت که بچه ها به شدت دچار افت تمرکز و توجه شده اند و نیاز هست که این حرکات تعادلی رو باهاشون کار کنیم. در مورد عضو برتر هم گفت برای اون 4 عضو دوتایی ، چون معمولا یکی، از اون یکی فعال تر هست باید سعی کنیم هر دو رو توی یه وضعیت مناسب قرار بدیم. در ضمن بچه ها غرفه فروش کالا گذاشته بودند و کاردستیهایی رو که با مواد بازیافتی سر کلاس خلاقیت درست کرده بودند به ما فروختند. پرند یه ماهی با خمیر روزنامه و چسب چوب و یک دستگاه صندوق فروشگاه به همراه کارتخون کنارش با استفاده از جعبه های خالی ساخته بود که به قیمت دو هزار تومن به من فروخت. ضمنا آقای مشاور گفت که به بچه های این سن کار بدید و از جمله گفت که باید جورابهاشون رو خودشون بشورند. ضمنا گفت که دخترها به طرف پدر و پسرها به طرف مادر کشش دارند و جواب نه رو دخترها از پدر و پسرها باید از مادر بشنوند تا حدود اواسط کلاس اول دخترها با مادر و پسرها با پدر جور بشوند.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

 ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ - مامان ديبا و پرند

دامپزشک عزیز ما

سلام

پرند اومده میگه کسری امروز یزگیر آورده بود. ازش پرسیدم چطور چیزی بود؟ گفت یه چیز قهوه ای بود. هانا و خاله اکرم دوست داشتند ولی من حتی امتحان هم نکردم. با تحقیق و بررسی فهمیدم ازگیل اورده بوده.

دیبا اولین انشا رو یکشنبه نوشت . توضیح داده  که چون حیوانات رو دوست داره می خواد که دامپزشک بشه . در اخر تاکید کرده  که « باز هم می گویم من حیوان دوست دارم و خانم سلطانی دوستتان دارم و مادر دوستت دارم» فقط با باباجون روی هوا بودیم از خنده . به ویژه با اون تاکیدی که بر دوست داشتن حیوانات کرده بود و بعد از اونهم یه دوست داشتن من و معلمش اعتراف کرده بود. معلمشون گفته بود 3 خط بنویسید کافی هست اما دیبا گفت من نوشتم و یه صفحه شد.بهش گفتم باید حسابی کتاب بخونی تا لغتهای زیادی یاد بگیری و بتونی انشاهاتو خوب بنویسی. گفت من اصلا دوست ندارم از کتاب بنویسم چون خودم می تونم از خودم بنویسم.

پرند میگه فقط دوست دارم بخورم و بخوابم تا دلم تپل بشه.  ( این یکیت هم به خودم رفته)!!!!!!

کتاب باباجون توی یه جشنواره به عنوان کتاب برتر انتخاب شد. باباجون داشت با هیجان برای من تعریف می کرد. دیبا با خونسردی گفت تا حالا خودت این کتاب رو خوندی؟؟؟؟باباجون گفت مثل اینکه خودم ترجمه اش کردم. دیبا گفت خوب تو انگلیسیشو خونده بودی فارسیش رو که نخوندی!!!

سه شنبه پرند رفت سینما برای دیدن فیلم ا.ختاپوس. صبح به من گفت میشه تو هم از شرکت مرخصی بگیری و با من بیایی؟ گفتم برم به رئیسم بگم که می خواهم برم مرخصی تا با دخترم برم سینما کلا منو از شرکت می اندازه بیرون. چون توی این مدت یا اومدم تولدت یا رفتم جلسه توی مدرسه دیبا. گفت خوب اشکال نداره برو یه شرکت دیگه. گفتم اونجا می پرسند چرا از اون شرکت بیرونت کردند بعد من بگم می خواستم با دخترم برم سینما  منو قبول نمی کنند. گفت اشکال نداره برو یه شرکت دیگه ولی وقتی ازت پرسیدند چرا از اون شرکت بیرونت کردند چیزی بهشون جواب نده!!!!!!!!!!!!!

داشتیم می اومدیم خونه که یه خانوم مسن جلوی من رو گرفت و یه ادرس رو داد و گفت اگه ممکنه من رو برسون.  تاریکی و سرما توی اون خیابون سوت و کور مانع از این شد که به امان خدا رهاش کنم. وقتی رسوندمش دیبا گفت مگه به ما نگفتی که با غریبه ها صحبت نکنیم خودت چرا با این غریبه صحبت کردی؟؟؟ واقعا نمی دونستم چی بهش بگم.

خودم نوشت: تاکی باید کار و زندگیم رو رها کنم و دنبال رفع سوء تفاهم دیگران باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٠/٦ - مامان ديبا و پرند

عجب جشن قشنگی

سلام

روز یکشنبه تولد پرند توی مهد برگزار شد . تقریبا از روز سه شنبه مشغول تهیه و تدارک بودم. از سفارش کیک تا تهیه ظرف و خرید مرغ و برنج و بقیه موارد. چون براساس رسم مهد کودک ، روز تولد، بچه ها ناهار مهمان پرند بودند و به دلیل علاقه شدید پرند به مرغ!!!!!!! ناهار زرشک پلو با مرغ بود. کیک هم توت فرنگی کوچولو بود که بهش نگفته بودم و فقط به خاطر اصرارش که می گفت توی تولد باید کیک هم داشته باشم !!!!!!!!!بهش گفتم حالا یه کیک شکلاتی کوچولو هم برایت می گیرم. دیبا هم از روز سه شنبه اجازه اش رو از مدیر مدرسه گرفته بودم ( دیبا به مدیرشون گفته بود که من حتما باید توی تولد پرند باشم که هدیه هاش رو برایش باز کنم برای همین به من اجازه بدین !!!!!!!!1) و ساعت 12 رفتم سراغش. وقتی رسیدیم عموموسیقی و کیک هم رسیده بودند و   مراسم شروع شد. حسن این تولد این بود که بالاخره رق.ص پرند خانوم رو دیدم و الحق که پول معلم ایروبیک حلالش باشه چون این وروجکها عجب حرکات موزونی از خودشون در می کردند. بعد هم که بازگشایی هدایا بود که کلا غرق در خجالت شدیم و حسابی شرمنده مربیان و مسئولین و بچه های مهد شدیم.

دوشنبه کلاس موسیقی بود که به طرز وحشتناکی بدون تمرین بودند و صداهایی از ساز درآوردند که اگه من جای خاله الهام بودم جفتشون رو از پنجره بیرون می انداختم.

 

سه شنبه پرند عکسهای شب یلدا رو انداخت توی کلاس رباتیک پرند گوزن و دیبا هم هواپیما رو شروع کرد . عصر هم رفتیم برای تهیه سفارشهای یلدایی. پرند باید انار می برد و دیبا هم گفت یه چیزی بده ببرم که بعد خودش پیشنهاد آجیل رو داد. داشتم آجیلها رو بسته بندی می کردم که اومدند به من کمک کنند. دیبا یه دونه بسته بندی کرد و حوصله اش سر رفت و رفت توی سایت مدرسه و تست ریاضی زد. پرند ایستاد و بسته های دیبا رو با هم کامل کردیم. بعد پرند گفت که اونهم میتونه برای دوستهاش ببره که گفتم اره و 30 تا بسته دیگه هم اماده کردیم و چهارشنبه بردند. حسابی به هر دوشون خوش گذشته بود و کلی هم خوراکی از مهد اوردند. 5 شنبه صبح کلاس یوگا رو رفتیم و بعد هم شهر کتاب و گرفتن لگوی مورد علاقه پرند به عنوان کادوی تولد. شب هم تولد امیر علی جون بود که ما از راه دور تولدش رو تبریک گفتیم. امروز هم تولد کیمیای خاله مهشید که خیلی بهمون خوش گذشت و بچه ها حسابی شادی کردند.

خودم نوشت: ممنون از تمام دوستان خوبم که به یاد ما بودند و طی چند روز گذشته به اشکال مختلف تولد پرند و من رو تبریک گفتند. بهتون افتخار می کنم و دوستتون دارم. روز یکشنبه بعد از برگشتن از مهد، همکارهای بخش قبلی کلی شرمنده ام کردند و روز دوشنبه هم همکارهای بخش فعلی کلی لوسم کردند و با هدیه های قشنگشون برای پرند و خودم حسابی سورپرایزم کردند. مخصوصا وقتی که توی جلسه با مدیر بودم و به شدت داشتیم روی یک موضوع بحث می کردیم و بچه ها زنگ زدند بهش و گفتند که منو بفرسته پایین و اون بیچاره هم شوکه شده به من گفت باید بری پایین.

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شدم ام بی سر و سامان که مپرس

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱٠/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند