Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

خانوم خونه

سلام

این روزها به سرعت برق و باد در جریان هستند. دیبا به شدت مشغول کتاب و دفتر هست. به محض اینکه از دروس فارسی فارغ میشه باید تکالیف ریاضی و علوم و ... به زبان انگلیسی رو انجام بده. واقعا دلم برایش می سوزه از این حجم کار ولی کاری هم از دستم بر نمیاد. یه وقتهایی شبها میگه میشه توی رابطم رو تو به جای من پر کنی؟ ( دفتر رابط در واقع یه جور ارتباط سه طرفه معلم- شاگرد و اولیا هست) و روز جمعه هم پیشنهاد داد که از این به بعد من برم مدرسه و اون بره شرکت.

البته از وقتی که دیبا میره مدرسه سفره های شام ما حسابی پر بار شده . چون توی اون زمانهایی که دارم با دیبا سر و کله می زنم پرند رو می فرستم که ماست و خیار و سالاد شیرازی درست کنه و اونهم با دقت هرچه تمامتر مشغول خرد کردن مواد مختلف میشه و از اونجایی که دست چپی هست و برنده ترین کاردی که بهش میدم کارد میوه خوری هست!!!! چون خیلی هم مقیده که کاملا یکنواخت خرد کنه انرژی زیادی صرف می کنه بچه ام!!!! دیبا بهش می گفت پرند یه خورده درشت تر خرد کن. چون وقتی اینقدر ریز خرد می کنی من مستقیم قورت میدم و اصلا متوجه مزه اش نمی شم ولی وقتی درشت خرد کنی چون مجبور میشم بجوم برای همین متوجه میشم چی ریختی!!!!! یه مرتبه هم که دیبا رفت بهش کمک کنه وسط کار حوصله اش سر رفته بود و گوجه رو با دست خرد می کرد که پرند از دستش عصبانی شد و گفت مامان ! ببین دیبا هم خیلی درشت  و هم با دست داره کار انجام میده بهش بگو بره!!!!! 

روی لپ تاپم پرندگان خشمگین رو ریخته بودم. دیبا و پرند با هیجان اومدند و شروع کردند به بازی کردن و بعد گفت ببین روی اینها باید بزنی تا 3 تا بشوند. گفتم  از کجا یاد گرفتید؟ گفنتد توی عید با موبایل عمو و عمه بازی می کردیم.و بدین ترتیب بود که بخشی از دغدغه های ذهنی من که گذر از مراحل مختلف بود حل شد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱/٢٧ - مامان ديبا و پرند

چگونه زیر آب مامانمان را بزنیم.

سلام

ما همچنان مشغول سرو کله زدن با کتاب فارسی هستیم. دیبا هم به نظرم خیلی خوب !!! راه افتاده به ویژه توی مبحث جمله نویسی. 

حرکت : من می تونم راه برم. بهش گفتم دیبا جون پس حرکتش کو؟ گفت خوب راه رفتن همون حرکت کردنه دیگه!!!!!

حج: خاله لیلی از مکه برگشت!!!!  گفتم : دیبا جون حجش کو؟ گفت مامان چرا نمیگن مکه؟ مکه که بهتر از حج هست!!!!!

در ضمن در تمام جملات صمیمیت موج می زنه یه دونه فعل کامل نداریم!!! امروز معلمش بعد از یه هفته سکوت به دیبا گفته بود که بگو مامانت یه سر بیاد مدرسه!!!! به دیبا گفتم نمیدونی چکارم داره؟ گفت از بس که من خوبم می خواد بهت بگه که منو تشویق کنی و بگی عجب دختر خوبی داری!!!!!!!!!!  معلمش گفت نظرت چی هست؟ منهم در کمال اعتماد به نفس گفتم خیلی خوبه فقط یه خورده دیکته ضعف داره. گفت ریاضی چی؟ گفتم اونکه خیلی عالیه!!!!! بنده خدا کلا کف کرد از اینهمه غرور ملی و گفت اگه امکان داره یه معلم کلاس اول یه خورده خصوصی باهاش کار کنه. که گفتم مشکلی نیست روی این قضیه. ( عمری بچه های مردم رو مسخره کردیم حالا خودمون از کلاس اول برای بچه مون داریم معلم خصوصی می گیریم!!!!!!)

برنامه این روزها هم که از وقتی می رسیم خونه اول نصفه ساندویچ دیبا رو می خورم ( یه روز هبرگر و یه روز شنیتسل - نمیدونم چرا تنوع نداره ساندویچهاشون!!!!) بعد مشغول انجام کارهای دیبا هستیم. دیشب می گفت من نمی دونم چرا وقتی بابا میاد تو از کنار من بلند میشی و میری آشپزخونه؟ تا اون موقع که کنار من نشستی. گفتم چون می خوام جلوی بابا وانمود کنم که توی خونه خیلی نقش مهمی دارم!!!! باباجون هم بهش گفت فسقلی تو از الان درگیر مچگیری شدی. 

پرند هم در کمال آرامش کتابهای بنویسیم و ریاضی دیبا رو حل می کنه ( دیبا 2 سری کتاب داره). و مرتب هم درگیره که برام یه نوع خوراکی خاص بگذار که هی بچه ها نگن به ما هم بده. 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱/٢۱ - مامان ديبا و پرند

گزارش کار

سلام

امروز دقیقا 3 هفته از برگشتنمون می گذره و  توی این مدت ما کارهای زیادی انجام دادیم که از همه مهمتر رفتن به مشهد بوده. دیبا هم از دوشنبه رفت مدرسه و خدا رو شکر مشکل خاصی نداره. بماند که روز اول از صبح دنبال خانم مدیرشون بوده و چندین بار بهشون گفته که کی می تونم مقنعه ام رو بردارم؟ ایشون هم گفتند که از صبح تا عصر باید سرتون باشه. و این گفته که مامانم یه کیسه توی کیفم گذاشته و گفته مقنعه ات رو بردار و بگذار توی اون کیسه!!!! و من الان کلا متواری هستم تا خانم مدیر رو نبینم. معلمشون هم یه خانوم بسیار با تجربه و خوش برخورد هستند. همون روز اول کلی کادو هایی که بچه ها به مناسبت یاد گرفتن اسامیشون آورده بودند به همراه یک کتاب که خودشون از امریکا اورده بودند رو به دیبا دادند که کلی اثر خوبی روی دیبا گذاشت. دیبا گفت که ایشون مثل خاله اقدس مهربون هستند و ما گفتیم خدا رو شکر. در خصوص کارهاش توی مدرسه هم کلا اطلاعی در دست نیست. فقط امروز اطلاعاتی از مامان سبا جون گرفتم که گفتند سبا جون تعریف کرده که وضع دیبا خوب هست و کنار خانم معلم می نشینه. از نظر وضعیت درسی هم من با دیبا درس حلزون رو کار کرده بودم که بچه ها این هفته کار کردند. از نظر ریاضی دیبا خیلی جلوتر هست. چون اونجا با بچه های کلاس دوم بود و جمع و تفریق دو رقمی رو می خوندند . گفت که توی کلاس ریاضی به بچه ها کمک می کرده. در مورد زبان هم قبل از رفتن تعیین سطح داد و با بچه های کلاس دوم قبول شد و حالا که تعیین سطح داده با بچه های دوم قبول شده!!!!! ( چنین سطحی دارند بچه های اینجا. بعد از 5 ماه بچه ام هیچ تغییری نکرده و خدا رو شکر که با بچه های کلاس اول قبول نشد!!!!!)ناهار همچنان از مدرسه می خره و مشتری پر و پاقرص همبرگر هست!!!!حتی چهارشنبه هم که عدس پلو گرفته بود گفت که خیلی بدمزه هست و از هفته اینده چهارشنبه ها هم همبرگر می خره!!!!!روز دوشنبه همون اول وقت دیکته داشتند و دیکته ای که نوشته بودند خیلی به نظرم سخت بود. اشکالات دیبا هم دیدنی بود از قبیل جشنمیگیریم ( جشن می گیریم) - خانومعلم ( با یه تشدید روی م اول معلم!!!) خودم کلی ذوق کردم. اگر چه که احتمالا معلمش نخ نخ موهاشو کنده بود با این وجود برای دیبا نوشته بود بهت افتخار می کنم و منهم کلی ازشون تشکر کردم و دیبا رو تشویق کردم.

داره کتاب می خونه می رسه به یه کلمه که میگه « پراز!!!» کتاب رو نگاه کردم « پرواز » بود بهش گفتم « و » رو نخوندی خانم. میگه این «و» tricky هست نوشته میشه ولی نباید بخونیمش مثل خواب و خواهر!!!!! ( آخه من چکار کنم با این نگارش زبان فارسی؟؟؟)

پرند هم توی کلاس خاله اقدس مشغول لوس کردن خودش هست و گفت که روز اول خاله اقدس از پرند می پرسیدند که دوست داری بچه ها چکار کنند و هر کاری که پرند گفته بچه ها انجام دادند. بعد از ظهرها هم که بساط بازی کردن با آناهید جونش برقراره ولی هنوز فرصت پارک رفتن رو پیدا نکردیم.

دیبا گفت که مامان ! این مهرگان هرکس که وارد کلاس میشه میگه این بچه جدیده رو ببین. منهم مجبورم برای همه توضیح بدم که جشن شکوفه ها اینجا بودم و بعدش 6 ماه رفتم انگلیس. پرند گفت بهتره بگی رفتی خارج!!!!! دیبا گفت اونوقت می پرسند کدوم خارج بودی!!!!!!!!!!! پرند گفت پس همون انگلیس رو بگو!!!!!!!!!!!

معلم ورزش هم گفتند باید طناب بازی یاد بگیرین و این وسط ما همزمان با تمرین دیکته ، توی حیاط و در مقابل چشمهای غضبناک همسایه ها به طناب زدن ادامه میدیم.

سه شنبه اول هر ماه هم جلسه با معلم هست . منتظرم این هفته تمام بشه و یه سر به معلمشون بزنم تا ببینم واقعا باید چکار کنم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

هزار جهد بکردم که یار من باشی

مراد بخش دل بی قرار من باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱/۱۸ - مامان ديبا و پرند

روز اول

سلام

بالاخره تعطیلات تمام شد و ما روز 12 فروردین به خونه برگشتیم. تعطیلات خیلی خوب بود. پر از مهمونی و رفت و آمد. خیلی زیاد به بچه ها خوش گذشت و شب آخر دوباره دیبا یاد تمام مشکلات و غریبیهاش افتاد و کلی گریه کرد. شانس اوردیم صبح زود نسیم جونش خواب بود وگرنه مراسم گریه و زاری ادامه پیدا می کرد.

امروز هم اولین روز مدرسه دیبا بود که به محض ورود دوستان قدیمی نیکا و صبا که از مهد قبلی باهاش آشنا بودند اومدند و دورش رو گرفتند و بعد هم معلمش رو دیدیم و فعلا مدرسه هست. پرند هم به آغوش مهد کودک برگشت اگرچه که صبح خیلی پکر بود. اولین بار هست که از دیبا جدا میشه و فکر کنم یه خورده برای هر دوتاشون سخت بود. امیدوارم که شرایط خیلی خوبی برای این دوتا و همه بچه های نازنین برقرار باشه و بتونند اونطوری که شایسته هست توی این مملکت بمونند و اینجا رو بسازند.

دیشب دیبا به شدت دچار بی خوابی شده بود. سعی کردم برایش ریلکسیشن انجام بدم. بهش گفتم آروم بخواب و چشمهات رو روی هم بگذار و بعد شروع کردم یکی یکی از انگشتهای پا شروع کردم و رفتم بالا ( خودم معمولا از زانوی پا به بالاتر نمی رسیدیم و همیشه همونجا بیهوش می شدم برای همین از کم و کیف بقیه موارد اطلاعی ندارم!!!!) دیبا هم آروم و ساکت بود. منهم امیدوارم بودم که خوابش برده. یه مرتبه رسیدم به ابرو. دیبا پرسید: مامان ابرو کجای آدم هست؟؟؟؟ با آرامش ادامه دادم. یه مرتبه پرند نعره زد مامان گوشهای دیبا رو جا انداختی!!!!!!!! و به این ترتیب بود که با شمارش تعداد تارهای موی دیبا و ماساژ دادن بالاخره به خواب رفت.  صبح هم ساعت کوک کرده بود که تمام همسایه ها بیدار شدند ولی دیبا همچنان خواب بود. در نتیجه از همون شیوه سنتی استفاده کردیم

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز 

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱/۱٤ - مامان ديبا و پرند

خداحافظ آ.کسفورد- سلام مشهد

سلام

 روز چهارشنبه 24 اسفند اخرین روز مدرسه بچه ها بود. دیبا و پرند با بیسکوییت و شکلات و کارت از دوستاشون خداحافظی کردند. دوستهای دیبا توی دفتر خاطراتش نوشته بودند که ما نمی خواهیم دیبا از مدرسه مون بره . کلی با من بحث می کردند. روز 5 شنبه در حال تحویل خونه بودیم که در زدند و از طرف مدرسه برامون یه کتاب خیلی قشنگ و یه کارت اورده بودند . بعد اومدیم لندن و اماده پرواز شدیم. بچه ها توی فرودگاه حسابی بهشون خوش گذشت اما توی پرواز تا دوحه، دیبا حسابی حالش بد شد. پرواز به تهران به سرعت انجام شد . حدود ساعت 10 شب رسیدیم خونه که پر از خاک و گچ بود چون دیوارهای راه پله رو سنگ کاری کرده بودند و خونه ما وحشتناک کثیف شده بود. بچه ها حسابی با اسباب بازیهاشون بازی کردند و به یاد خاطرات گذشته افتادند. صبح شنبه رفتیم مدرسه دیبا و با خانم مدیرشون صحبت کردیم و پیک نوروزی دیبا رو گرفتیم. یکشنبه هم با بابا جون خونه بودند و من رفتم شرکت. با باباجون رفته بودند بانک و اونجا با یه دختر خانم دوست شده بودند و تا تونسته بودند بهش پز داده بودند تا حدی که مامان اون خانم طاقت نیاورده بود و گفته بود دختر منهم خانم دکتر داروساز هست!!!!!!!!!!بعد هم پارک و بستنی برقرار شده بود.

صبح دوشنبه به طرف مشهد حرکت کردیم تا تعطیلات نوروز رو در کنار خانواده باشیم. موقع توقف قطار بابا جون یه لحظه پیاده شده بود بعد پرند گفت اگه بابا جا بمونه خیلی دلم برابش تنگ میشه. وقتی باباجون اومد گفتم خوب حالا برو کنارش بشین. گفت نه الان دیگه دلم برایش تنگ نمیشه. رسیدیم مشهد عمه و عمو ها اومده بودند سراغمون.  پرند صبح عید از خواب بیدار شده بود و می خندید . مامان جان بهش گفتند چی شده می خندی ؟ گفت اینقدر خوشحالم که اومدیم اینجا که حد نداره.  کار این روزهاشون از صبح بازی کردن با نسیم جون و سپهر جون و امیر علی جون هست.

سالی پر از سلامتی ، موفقیت و سرشار از لحظات شاد برایتان آرزومندیم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩۱/۱/٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند