Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

بین المللی

سلام

خدا رو شکر اوضاع مدرسه رفتن بچه ها خیلی بهتر از اونی هست که فکر می کردیم. دیشب باباجون می گفت به نظرم اینها خیلی بهتر از ما راه بیفتن. پرند گفت نگران نباش تو هم می تونی!!!!!!!

دیبا می گفت کاش منو توی انگلیس به دنیا اورده بودی . اون وقت 7 سال بود که انگلیسی صحبت می کردم و تا حالا کلی راه افتاده بودم!!!!!!!!! اون روز اومده میگه یه دوست پیدا کردم. پرسیدم اسمش چیه؟گفت محمد!!!!!!!!!!! پرسیدم اهل کجاست؟ گفت می پرسم. فرداش اومد و گفت که اهل ع.ربستان هست. دیروز هم با پدر و مادرش اشنا شدم که مامانش توی دانشگاه باباجون دکترا می خونه. 

دیروز معلم دیبا منو برای یه مراسم دعوت کرد که غروب توی مدرسه برگزار می شد. با سروناز چک کردم و گفت حتما بیا خیلی به بچه ها خوش میگذره. اسمش international evining بود . توی برگه ای که به ما دادند گفته بودند که از غذاهای سنتی و لباسهای خاص کشورتون هم اگه تونستید بیارید. به سروناز گفتم باید چی بیارم؟ گفت نیازی به چیزی نیست. چون من اولویه درست کردم. منهم اومدم خونه و یه کوکوی ماکارونی درست کردم و ظهر که رفتم سراغ بچه ها تحویل مدرسه دادم. ساعت 6 رفتیم. جلوی در مدیر مدرسه به هر کدوم از بچه ها یه برگه به نام پاسپورت داد که باید مشخصاتشون رو می نوشتند. عکسشون رو می کشیدند و سر هر غرفه که می رفتند براشون یه مهر می زدند. هرکس که کامل می کرد بر می گردوند و یه شکلات جایزه می گرفت. غرفه ها هم توسط معلمها اداره می شد که خوراکیهای هر دانش اموز رو با پرچم کشورشون  گذاشته بودند. و توی هر غرفه هم یه سرگرمی برای بچه ها برقرار بود. از رنگ کردن پرچم تا انجام کاردستی.  خیلی بهمون خوش گذشت و با خیلی از مامانها و بچه های همکلاسی اشنا شدیم. در ضمن اون وسطها سروناز منو صدا زد و گفت غذایی که اوردی خیلی مورد استقبال قرار گرفته و دستور پختش رو بده. راست هم می گفت توی اون مجموعه تنها ظرفی که خالی شده بود غذای ما بود. خلاصه سعی کردم آبرومون رو حفظ کنم. علتش هم این بود که مسلمانها با خیال راحت از غذای من خوردند. ولی در خصوص بقیه غذاهای گوشتی احتیاط می کردند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل و دینم بشد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/٢٩ - مامان ديبا و پرند

اموزش

سلام

دیروز با هزار دلهره رفتم سراغ دیبا و دیدم که خوش و خندانه و میس بنت هم به من گفت دیبا که انگلیسی میدونه!!!!!!!! براش توضیح دادم که اره خیلی هم نا آشنا نیست و بعد در توصیف دیبا گفت که خیلی رفتار دوستانه ای با بچه ها داشته. دیبا یه دوست به نام سوفی هم پیدا کرده بود و راضی اومد خونه. پرند هم گفت که همه دخترها شرجه زدند که باهاش دوست بشن و اونهم مشکلی نداشته و به همه هرچی پرسیدند گفته اره!!!!!!!!! و گفت که اصلا هم توی کلاس انگلیسی صحبت نمی کردند و همش فارسی صحبت می کردند !!!!!!!!!!! در ضمن گفت که من تعجب می کنم که این دخترها چطور پسرها رو ول کرده بودند و داشتند خودشون با هم بازی می کردند!!!!!!!!!!! جلوی کلاسش که بودم دیدم معلمشون داره از روی کتاب براشون قصه می خونه و پرند هم با آرامش داشت در و دیوار کلاس رو برانداز می کرد و اصلا هم به قصه توجه نداشت.

دیبا گفت که با بچه های کلاس صحبت می کنه و بهشون فارسی یاد میده تا وقتی که از اینجا رفت همه فارسیشون کامل شده باشه!!!!!!!!!!! از برنامه های کاریشون هم خیلی خوشش اومده بود فقط گفت که دخترها رفتند کلاس رقص و پسرها کاراته بودند که پیشنهاد کرد اسمشو به جای رقص که همش حرکات مسخره می کردند !!!! توی کلاس کاراته بنویسیم!!!!!!!! در ضمن شب گفت که یه چیزی میگم ناراحت نشو . ما علاوه بر اینکه موقع درسها روی زمین نشستیم و فقط موقع نوشتن رفتیم سرمیز ، توی درس ریاضی روی زمین هم خوابیدیم!!!!!!!

خودم نوشت: خدا رو شکر از جهت زبان بچه ها که خیالم راحت شد. مطمئنم که وقتی برگردیم هیچ چیز اضافه ای یاد نگرفتند . باباجون هم توی تیمی که کار می کنه سرپرستشون ایرانی هست!!!!!!!! اونهم حتما حسابی زبانش راه می افته. خودم هم  دوستان گفتند کلاس تخصصی نگیر که کلا پولت حروم میشه چون یک کلمه هم از درسها چیزی نمی فهمی برای همین امروز رفتم یه مرکز زبان که ثبت نام کنم گفت شما نیازی ندارین . چون خوب صحبت می کنید!!!! حالا قرار شده عصری یه سر برم با رئیسشون صحبت کنم ببینم چی میگه. البته الان با اعتماد به نفس دارم دنبال کار می گردم . چون با این سطح زبان حتما یه کاری میگیرم که لازم باشه با تلفن با مردم در تماس باشم!!!!!!!!!!!!! چون مخصوصا توی تماسهای تلفنی متوجه میشم که چقدر زبانم خوبه!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/٢٦ - مامان ديبا و پرند

میرم مدرسه

سلام

روز پنجشنبه از طرف مدرسه ما رو خواستند و جلسه معارفه برگزار شد. پرند با میس سروی (به قول پرند خاله سروناز!!!) و برای دیبا با مدیر مدرسه جلسه برگزار شد و بهمون توضیح دادند که شرایط کار چی هست و از این جور چیزها و امروز هم اولین روز مدرسه شروع شد. مدرسه از اوایل سپتامبر شروع شده و این هفته ترم اول تموم میشه. بعد یک هفته تعطیل هستند و دوباره ترم دوم شروع میشه کلا هر ترم 1.5 ماه هست و تا اواسط جولای ادامه داره. کلاس دیبا از یک ربع به 9 و پرند از 9 شروع میشه و ساعت 3.15 هم تعطیل میشوند. برای معارفه که رفتیم پرسیدند که دینتون چیه / باباجون گفت مسلمان. بعد پرسیدند شما خیلی مذهبی هستید؟ باباجون گفت نه. این قیافه خانمم هست. ما شراب و خوک نمی خوریم و گوشت حلال می خوریم. بعد قیافه مدیر رو باید می دیدید. توی فرم نوشت خیلی مذهبی!!!!!!!!! در ضمن دیبا و پرند اولین بچه های ایرانی این مدرسه هستند.

 

 

  برای مدرسه هم توی کیف بچه ها برای زنگ تفریح بیسکوییت گذاشتم که گفتند اجازه نداریم بهشون بدیم و باید فقط میوه ای رو که مدرسه میده بخورند. می تونند برای ناهار از اینها استفاده کنند. برنامه ناهارشون هم  رژیم عادیشون که شامل گوشت و خوک بود. رژیم گیاهخواری هم مطمئنم این دوتا اصلا خوششون نمیاد. در نتیجه فعلا از شیوه لقمه مادرانه استفاده می کنیم.  

صبح دیبا رو که بردیم اون وسط داشتیم برای خودمون می چرخیدیم که یهو یه خانمی گفت این دیباست؟ و بعد معرفی کرد که میس بنت معلم دیباست و دیبا رو از ما گرفت و برد سرکلاس. قیافه دیبا مثل این بود که داره میره مسلخ.

بعد پرند رو بردیم و به سروناز گفتیم از دیبا خبر بگیره. گفت با میس بنت صحبت کرده و گفته اگه موردی بود سریع بهش خبر بدن و ما نگران نباشیم. دوباره رفتیم سراغ دیبا و از پشت پنجره داشتیم کلاس رو دید می زدیم که یهو دیدیم هم بچه ها دارن با دست و اشاره به دیبا حالی می کنند که ما پشت پنجره هستیم. در ضمن همه روی زمین نشسته بودند و میس بنت هم داشت براشون صحبت می کرد. امیدوارم دیبا از کلاس خوشش بیاد و زده نشه.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد

0

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/٢٥ - مامان ديبا و پرند

باغ وحش

سلام

داریم توی خیابون راه میریم یه سنجاب توی فضای سبز میدوه و میره بالای درخت. قبلا یه قورباغه هم دیدیم. سگ هم که به تعداد دو برابر ادمهاست. کفشدوزک هم که اسباب بازیمونه. پرند میگه مامان اینجا انگلیسه یا باغ وحشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دارند با هم یه ویدیو تماشا می کنند یه دختر و یه پسر همسن و سال خودشون می ر.قصند. یه دفعه صدای خنده شون بلند میشه. و دوباره صحنه رو می زنند عقب و دوباره می خندند. رفتم میگم چی شده؟ پرند میزنه عقب و میگه اینجا رو نگاه کن وقتی دختره می چرخه دامنش میره بالا و ش.ورتش پیداست!!!!!!!!!!!!!!!!

در راستای فارسی زبان بودن معلم پرند ، دیبا اعلام کرده که میخواهد با پرند توی یک کلاس باشه که اگه پرند واسش مشکلی پیش اومد بتونه سریع بهش کمک کنه!!!!!!!!!!!

 

با این وضعیتی که داره پیش میره من واقعا فکر نکنم این بچه ها در موقع برگشت به ایران یک کلمه هم انگلیسی یاد بگیرن. احتمالا باید برگردیم و دوباره خاله مژگان رو بگیریم که به سطح همکلاسیهاشون برسن!!!!!!!!!!!!

فردا جلسه معارفه مدرسه رو داریم و احتمالا از جمعه!!!! بچه ها باید برن مدرسه.

خودم نوشت: هنوز خیلی خوب توی خونه جا نیفتادیم. اینترنت، تلفن و مابقی چیزها کار داره تا وصل بشه. تازه حساب بانکی باز کردیم، توی اداره پلیس و مرکز بهداشت ثبت نام کردیم  که هر کدوم واسه خودشون قصه ای دارن. مثل اینکه روندهای اداری و قوانین موجود در همه جا به یک شکل هست و کلا بستگی داره نفری که داره کارتو انجام میده اون روز از کدوم دنده از خواب بیدار شده باشه!!!!!!!!!!!!!! مثلا دوستمون (چندین ساله که اینجاست و روسری هم نداره) رفته بود بانک حساب باز کنه بهش گفته بودند ما برای ت.روریستها حساب باز نمی کنیم. بعد من با این قیافه رفتم بالافاصله بهم وقت داد و رفتم حساب باز کردم. هنوز توی اتوبوس نمی دونم چقدر باید برای بچه ها پول بدم. بعضیها اصلا پول نمی گیرن. بعضیها هم مفصل پول می گیرن و من برای یه مسیر مشخص هنوز نمیدونم هزینه اش چقدره!!!!!!!!!!!

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

که ما دوعاشق زاریم و کار ما زاریست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/٢٠ - مامان ديبا و پرند

خونه جدید

سلام

چهارشنبه رفتیم خونه جدید. خونه بدی نیست ولی چندان هم چنگی به دل نمی زنه. داخل یه مجتمع مسکونی هست. وسایل رو گذاشتیم و از خونه زدیم بیرون یه مرتبه سر کوچه تابلوی یه مغازه رو دیدیم که به فارسی نوشته بود فروشگاه مریم!!! پریدیم داخل فروشگاه و سلام و علیک و یه خانواده ایرانی که فروشگاه رو اداره می کردند. از اون روز کلی ازشون برای هرچیز کمک گرفتیم. برای مدرسه هم رفتیم یه جا و بعد رفتیم شورای شهر که مجوز بگیریم. نکته جالب اینکه معلم پایه پرند یه خانوم ایرانی هست!!!!!!! قطعا پرند در توسعه زبان فارسی توی مدرسه گام موثری برخواهد داشت.  امروز هم رفتیم برای مرکز بهداشت ثبت نام کردیم که یه اقای انگلیسی و یه خانوم ایرانی اونجا بودند که اقاهه مدتها ایران و مشهد کار کرده بود و خاطرات خیلی خوبی از شرکت ن.فت داشت. جالب اینکه در تمام مدتی که ماداشتیم می زدیم توی سرمون که فرم پر کنیم این دوتا به ما نگاه می کردند و آقاهه هی به ما لبخند می زد. موقعی که کارشون تموم شد و داشتند می رفتند آقاهه دلش نیومد و به من گفت خداحافظ. پرسیدم ایرانی هستید که خانمش گفت من ایرانی هستم و بعد آقاهه بود که خیلی گرم با ماصحبت کرد.

پرند میگه اینجا چقدر عجیبه همه مردمش فارسی صحبت می کنند ولی توی ایران خیلی مردم کمی هستند که انگلیسی صحبت می کنند!!!!!!!!!!!!

خلاصه که امیدوارم از هفته آینده اوضاع به حالت عادی دربیاد.  از چهارشنبه اینجا خیلی هوا سرد شده و امروز توی مرکز ادمهای زیادی اومده بودند که سرما خورده بودند. خدا به خیر بگذرونه. اینترنت خونه هنوز وصل نشده فعلا یه اینترنت موقت گرفتیم تا خط اصلی وصل بشه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

به جان پیر خرابات و حق نعمت او

که نیست در سر من جز هوای خدمت او

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/۱٥ - مامان ديبا و پرند

گفتگوی تمدنها

سلام

هر صبح پیش خدمت رستوران می پرسید که tea or coffee? بعد دیبا چند بار بهش گفت چای!!!!!!!! امروز دیبا زودتر رفت برای صبحونه بعد خانمه از پرسید کافی or چای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و دیبا هم بهش گفت چای!!!!!!!! به همین ترتیب بریم در اسرع وقت مشکل زبان بچه ها حل شده.

رفتم توی س.وپر با این قیافه ط.البانی. اون وقت می پرسه ایتالیایی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم چشمهاتون قشنگ می بینه.

توی یه س.وپر دیگه به شدت داشتم با فروشنده سر نون باگت بحث می کردم اون وسط مشکلات بچه ها رو هم حل می کردم. بعد یارو پرسید شما به چه زبونی دارین با بچه هاتون حرف می زنید؟ گفتم فارسی. گفت از کجا اومدید؟ گفتم ایران. گفت چه جالب منهم فارسی صحبت می کنم . معلوم شد از ا.فغانیهای ساکن ایران بوده. توی اتوبوس جلوی دانشگاه چند نفر داشتند بلند بلند فارسی صحبت می کردند. باباجون رفت سراغشون. من به دیبا گفتم اینجا مثل اینکه کلی ایرانی هستند . نفری که کنار باباجون نشسته بود و از اولی که ما سوار شده بودیم کلا توی صحبتهای ما بود برگشته به فارسی میگه نصف ساکنان اینجا فارسی صحبت می کنند. منهم گفتم ولی نمیدونم چرا به روی خودشون نمیارن که ایرانی هستند.  گفت خداحافظ من باید برم کار دارم!!!!!!!!

پی نوشت: امروز قرارداد خونه قطعی شد. به امید خدا فردا جابه جا میشیم. ممکنه تا وصل شدن اینترنت چند روزی طول بکشه. به زودی می نویسم که چی شد.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/۱۱ - مامان ديبا و پرند

سوتی در غربت

سلام

هتلی که بودیم برای آخر هفته از قبل رزرو شده بود در نتیجه ما مجبور شدیم جابه جا بشیم. هتل جدید با گرفتن حدود30% بیشتر از قبلی و با دادن امکاناتی در حد نصف اون هتل چندان مقبول نبود. سرعت اینترنت هم که به حدی بود که لپ تاپ من کلا کانت نمی شد در نتیجه از امروز دوباره برگشتیم همون هتل قبلی. در خصوص خونه هم هنوز داریم می گردیم. دوتا خونه برای فردا و یک دونه هم جمعه اماده میشه که امیدوارم بالاخره یکدونه اش جور بشه.

این روزها اینجا خیلی هوا گرم شده و به نظر خودشون نسبتا بی سابقه هست که توی این فصل هوا اینطوری باشه. توی خیابون ملت ل.خت ریختند وا... جنبه هم خوب چیزیه. ما خودمون با داشتن 300 روز افتابی !!!!!!!!!!!!!!کی همچین کارهایی می کنیم؟ داشتیم می رفتیم پارک از هتل زدیم بیرون حس کردم باد میاد برگشتم که کتهای بچه ها رو بردارم مستخدم داشت داخل اتاق رو تمیز می کرد. با دیدن من گفت چقدر هوا گرمه امروز. منهم تایید کردم و نمی تونم بگم با چه وضعیتی کتهای بچه ها رو برداشتم و از اتاق پریدم بیرون!!!!!!!!

توی پارک بچه ها رو سوار یه چیزی تو مایه های تله سیژ کردم و خودم هم پابه پاشون دویدم که یه وقت خدای نکرده نخورن زمین. بعد دیدم چقدر پدر و مادرهای توی پارک از من و شجاعت بچه هام !!!!! خوششون اومده که بهم نگاه می کنند. توی همین حال و هوا بودم که دیدم یه بچه احتمالا زیر 2 سال چون هنوز پوشک داشت با پای برهنه دوید و اومد سوار شد و با سرعت رفت. کلا بچه ها رو بردم سوار سرسره.

توی هتل قبلی یه خانم اهل صرب با خانواده اش اونجا رو مدیریت می کردند. بعداین خانمه خودش صبحونه رو اماده و سرو می کرد. با هر چیزی که سر میز می اورد یه بار می گفت اوکی. تنکیو. دیبا می گفت مامان مگه وقتی یه چیزی بهمون میده ما نباید بگیم تنکیو / پس چرا این خودش همش به خودش میگه تنکیو؟؟؟؟؟؟؟؟

به دیبا گفتم از اینجا بیشتر خوشت میاد یا ایران؟ گفت معلومه اینجا. گفتم به خاطر اینکه همه کنار هم هستیم و مهد نمیرین؟ گفت نه از اینکه هر جور بخواین میتونن لباس بپوشن و روسری هم ندارن. گفتم منکه گفتی باید روسری داشته باشم/ گفت تو روسری سرت باشه برای بقیه مردم میگم!!!!!!!!!!! در ضمن به من اجازه داد که میتونم جلوی مستخدم هتل روسری نداشته باشم!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/۱٠ - مامان ديبا و پرند

این روزهای ما

سلام

صبح هنوز ساعت بدنشون تنظیم نشده و در نتیجه از 4.5 بیدار هستند. بعد از خوردن صبحانه که انواع و اقسام ابتکارات توش وجود داره از کشیدن نون کف ظرف تا هورت کشیدن آب میوه میریم بیرون و می چرخیم و حتما یه دور هم اتوبوس دو طبقه سوار میشیم. ظهر خسته و کوفته بر میگردیم هتل و ناهار می خوریم و فکر می کنیم این دوتا می خوابند ولی زهی خیال باطل. البته پزند حدود ساعت 2 یه خورده می خوابه و دیبا از در و دیوار بالا میره. بعد یه خورده تلویزیون و کامپیوتر و ساعت 7 هم با خوردن یه شام مختصر بیهوش میشن. دارند  مزرعه رو توی صورت کتاب بازی می کنند و خیلی هم با دقت پیگیری می کنند.

باباجون به دیبا گفت به نظرت چرا طبقه دوم اتوبوس راننده نداره؟ دیبا گفت چون ممکنه یکی بخواد بپیچه چپ. اون یکی راست . بعد اتوبوس از وسط نصف بشه. برای همین فقط طبقه پایین راننده گذاشتند!!!!!!!!!!!!!!

دیروز رفتیم اسم باباجون رو دانشگاه بنویسیم. این دوتا هم توی محوطه حسابی بازی کردند. یه چیزی که براشون خیلی جالبه حجم زیاد کفشدوزکهاست که سرگرمی خوبی براشون ایجاد کردند.فروشگاه ها هم از جذابیتهای دیگه اینجاست. جالبه پارکها به اون شدتی که توی ایران رنگ و لعاب داره نیست. یه زمین  خیلی وسیع رو می بینی که پر از چمن هست. واقعا شعورشون نمی رسه چهارتا برج بسازند توش که اینقدر وضعیت مسکن بد نباشه!!!!!! خونه ها هم همگی نمای قدیمی .نمی کنند یه دستی به سر و روشون بکشند. نه مسکن مهری، نه برجی و در طی این چند روز فقط یه ساختمان در حال ساخت دیدیم. نوبره وا....تا اخر 6 ماه خودم اینجا رو متحول می کنم.

یه آقایی رو دیدیم که از یه فروشگاه بزرگ کلی خرید کرده بود ولی پا برهنه داشت توی خیابون راه می رفت. بعد پرند با تعجب نگاهش کرد و گفت فکر کنم می ترسه که کفشهاش کثیف بشه برای همین پابرهنه راه میره!!!!!!!!!!! دیبا گفت نه فکر کنم فقیره کلا کفش نداره!!!!!!!!!!!من  نفهمیدم فلسفه کارش چی بود. چون خیابانی که هر لحظه سگ در یک گوشه مشغول فعالیت هست چندان جذابیتی برای پابرهنه راه رفتن ایجاد نمی کنه. راستی رفتیم یه خونه ببینیم . مستاجره جلوی در گفت باید بدون کفش داخل بشین. خودش هم بدون کفش بود. اولین موردی بود که اینطوری می دیدیم و کلی بنگاهی همراهمون تعجب کرده بود از رفتار این آدم. ولی ما کلی از آقاهه تشکر کردیم!!!!!!!!!!!!

دیروز از دیبا پرسیدیم اینجا رو بیشتر دوست داری یا تهران/ گفت همینجا. گفتم چرا؟ چون همه کنار هم هستیم؟ گفت نه برای اینکه نیازی نیست روسری بپوشی و هر طور دلت بخواد میتونی لباس بپوشی!!!!!!!!!!! گفتم اون وقت شما هم که خیلی به من اجازه میدی!!!!!!!!!!!!!! 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگر گون نخواهد شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/٥ - مامان ديبا و پرند

ا.رشاد

سلام

از توی فرودگاه که رسیدیم لندن دیبا به من گفت دیگه روسریتو بردار. گفتم حتما!!!!!اولین صبحی که بلند شدیم یه تیشرت آستین کوتاه پوشیده بودم و یه شلوار جین و بهشون گفتم بیایین بریم بیرون. یه دفعه دوتایی گفتند اینطوری نمیشه و باید آستین بلند بپوشی!!!!!!!. گفتم پس اگه قراره آستین بلند بوشم روسری هم می پوشم . هر دو گفتند باشه و بدین ترتیب بود که ما در خارج هم با حجاب کامل ظاهر شدیم!!!!!!!!!!!!!!!! دلقکگاوچران

اینجایی که فعلا هستیم هر شب می پرسه که برای صبحونه فردا چی براتون آماده کنم؟ داشت با بابا جون چک می کرد پرسید mushroom? باباجون هم گفت یه خورده. صبحی دیبا با شیطونی هرچی تمومتر گفت میدونی امروز قراره باباجون م.شروب بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت دیشب خودش به اون خانمه گفت یه خورده می خورم!!!!!!!!!!!!!!!!

کنار روخونه قدم می زدیم یه خانوم مسن روی پای یه آقای خیلی مسن تر نشسته بود. همزمان به بچه ها گفتیم وای عجب هلیکوتر قشنگی توی آسمونه و از منطقه رد شدیم. شب موقع مسواک زدن دیبا گفت اون خانمه رو دیدی روی پای اون آقاهه نشسته بود؟ گفتم آره. طفلکی دیدی چقدر پیر بود حتما خسته شده بود. ولی داشتم فکر می کردم چقدر بعضی از دعاها با مسماست اونکه میگیم الهی به پای هم پیر بشین واقعا همینه.

خودم نوشت: میشه ما یه خونه مناسب پیدا کنیم؟؟؟؟لطفا برامون دعا کنید.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/٤ - مامان ديبا و پرند

خونه

سلام

دیبا میگه : خونه های این شهر شبیه خونه هایی هست که بچه ها توی نقاشیهاشون می کشند. راست هم میگه. سقفهای شیبدار.با اجر های نارنجی و یه دودکش هم اون بالا. امروز رفته بودیم کنار رودخونه که از توی شهر میگذره و تمرین قایقرانی رو دیدیم. امروز یه مسابقه شبه ماراتن هم بود که توی قسمتهای مختلف شهر مردم ایستاده بودند و برای دونده ها دست می زدند و بهشون استیل می دادند. بچه ها کلی به وجد اومده بودند. دیدن همه جور ادم که تصادفا مسنها علاقه مند تر هم بودند کلی هیجان انگیز بود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/۳ - مامان ديبا و پرند

گل مریم

سلام

هفته گذشته فعالیتمون خیلی زیاد بود. روز 3 شنبه چندتا از دوستان خوبمون زحمت کشیدند و یه سر به ما زدند. خاله لیلا با نگار طلا و نارگل جونم - خاله مریم و مهدیار جون- خاله اکرم وامیر مهدی مهدی جون- خاله مهرناز- خاله شادی- خاله مهفام- خاله سودابه مهمونهای خوبمون بودند. چهارشنبه صبح هم شکوفه مون رو بردیم مدرسه. خوشبختانه با دوتا از بچه های مهدشون یعنی سبا و درسا توی کلاس گل مریم افتادند البته معلمشون سفر بود و ما موفق به زیارتشون نشدیم. کتابهاشون هم اماده نبود و قرار شد دوشنبه بهمون بدن.!!!!!وقتی هم اومدیم خونه دیبا یه گریه مفصل کرد که من مدرسه و همکلاسیهامو خیلی دوست دارم و می خوام برم مدرسه. 

شکوفه کلاس اولی

جمعه ساعت 12 شب هم به سوی فرودگاه امام حرکت کردیم و پروازمون با 1.5 ساعت تاخیر ( به خاطر جابه جایی ساعتها ) انجام شد وما کلی نگران بودیم که به پرواز  بعدی نرسیم ولی خوشبختانه به قدری بیرون از ایران همه چیز هماهنگ بود که مابه محض رسیدن به فرودگاه قطر به سرعت از گیتها رد شدیم و به گیت خروجی خودمون هدایت شدیم. اونجا یه آقای ایرانی مسئول گیت بود که وقتی ما بهش رسیدیم در حالیکه حدود 20 دقیقه به پرواز مونده بود گفت برین ته صف بایستید. ما همینکه داشتیم به ته یه صف 50 نفری می رفتیم یه آقای سیاه پوست منو صدا کرد و پرسید london ?  و سریع ما رو از توی گیت رد کرد. پروازمون حدود 6 ساعت طول کشید و رسیدیم لندن. از اونجا هم با اتوبوس اومدیم شهر محل اقامتمون. فعلا توی یه هتل هستیم وامروز باید با چندتا اژانس صحبت کنیم و یه سری خونه رو که برامون انتخاب کردند ببینیم. در طول راه به حدی همه بهمون کمک کردند که هنوز باورم نمیشه. از گرفتن چمدون و آوردن تا دم هتل بگیر و راهنمایی آدرسها و... . توی اتوبوس هم جالب بود که با اینکه ما نفر 20 بودیم ولی همه رفتند کنار و گفتند اول شما سوار بشین. بچه ها هم مشکلی ندارند. فقط پرند میگه اینجا چه قدر به فکر مردمشون هستند که حتی توی دستشویی شیلنگ هم ندارن که خودشون رو بشورن. در ضمن به اناهید هم گفته اگه مامان و باباش وقت داشتند یه قرار بگذارند و جمعه بیایند انگلیس. فعلا تا عید اگه دوام بیاریم همینجا خواهیم بود. منابع مالیمون رو هم که گفتم با شکستن همون صندوق م.حک تامین شد!!!!!!!!!!!!!!!

خودم نوشت: باباجون از طرف دانشگاه یه فرصت مطالعاتی 6 ماهه گرفته که به نظرم رسید خوبه ما هم همراهیش کنیم. بیشتر به خاطر بچه ها که حس کردم براشون فرصت مناسبی خواهد بود.( خودم برای گرفتن مرخصی خیلی اذیت شدم  )د ر خصوص مدرسه دیبا هم نگران نیستم چون الان به راحتی می خونه و می نویسه . مدرسه هم نهایت همکاری رو باهمون کرد و گفتند وقتی برگشتیم در صورت نیاز برای دیبا معلم می گذارند. کتابها رو نتونستم براش بگیرم ولی در اسرع وقت به دستم خواهد رسید و اموزش جدی رو براش شروع می کنم.

فال حافظ امروز

ان کیست کز روی کرم با من وفاداری کند

برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٧/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند