Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

تعیین سطح

سلام

شنبه باید برای تعیین سطح زبان دیبا می رفتیم مدرسه. عصر هر دوشون رو برداشتم و رفتم. دیبا رفت داخل اتاق . یه مامان ایستاده بود و می گفت که خیلی استرس داره!!!! و در ضمن گفت که این تعیین سطح الکی هست و همه بچه ها توی یه رده قبول میشن. البته مامان سبا هم به من گفته بودند که دخترشون سطح یک قبول شده. بعد از چند لحظه مسئول تست اومد و گفت که دیبا سطح سه قبول شده و باید با بچه های کلاس دومی زبانش رو بگذرونه که من هم تشکر کردم و اومدم خونه.

یکشنبه عصر به اتفاق خاله لیلا و نارگلی و نگار طلا رفتیم خونه خاله مهشید و کیمیا. که خاله فیروزه و خاله منصوره هم بودند و کلی خوش به حالمون شد. وقت رفتن با عجله از خونه زدیم بیرون و توی اولین فروشگاه بعد از سفارش دادن وسیله مورد نظر متوجه شدم که خبری از کیف پولم نیست. دیبا اول گفت نیازی به این نداریم. براش توضیح دادم که برای خودمون نیست.  گفت اشکال نداره با کارت خرید کن. گفتم کارت هم داخل کیف پول بود. گفت تو که همیشه توی کیفت پول داری. گفتم به اندازه این نیست. خلاصه در تحقیقات بعدی متوجه شدم که رفته سر کیفم و یه وسیله جدید از کیفم برداشته که ببینه و همونجا کیف پولم افتاده بیرون ولی حال نداشته که بگذارتش سر جاش. خلاصه یه خورده بهش فشار اومد چون بهش گفتم می بینی که کیف پولم نباشه هیچ خریدی نمی تونم بکنم.

روزی که از شرکت اومدم بیرون یه صندوق م.حک هم داشتم که آوردم خونه. دیبا پرسید چیه؟ گفتم برای بچه های طفلکی پول میریزم. از اون روز تقریبا هیچ پول خردی توی کیفم دوام نمیاره!!!! دیروز اومد و گفت چندتا سکه طلا دارم!!!!!( 250 تومان ) گفتم از کجا؟ گفت که کسرا داده که برای بچه های طفلکی بریزم توی قلک. همین روزهاست که این قلک رو بشکنم و با پولهاش برم خارج!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

عکس روی تو چو در آیینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/٢۸ - مامان ديبا و پرند

تولد و تولد

سلام

چهارشنبه ظهر که رفتم سراغشون پرند گفت صبر کنیم تا مامان آناهید بیان و با هم بریم پارک.بهش گفتم خیلی باید منتظر بمونیم. میریم خونه غذا می خوریم ولی بعدش باهاشون میریم پارک. حدود ساعت 6 رفتیم پارک دوستان که سامانه نشاط بود و کلی برنامه های متنوع از قبیل نقاشی و سفال و کاردستی و مسابقه دارت داشتند ولی این سه تا بدون توجه به مراسم با خودشون بازی کردند و کلی بهشون خوش گذشت. 5 شنبه هم یه دوست ناباب دیگه ما رو تولد دعوت کرد.  بعد از مراسم ناهار که بسیار مفصل و خوشمزه بود ( جای همه دوستان خالی) رفتیم بالای پشت بوم و بچه ها!!!! با تفنگهای آبپاش مشغول آب بازی شدند اونهم بطور مختلط!!!!!!!!!!از قبل برای بچه ها لباس اضافه برده بودیم ولی اون وسط چون مامانها مشتاق تر بودند لباس مامانها بیشتر خیس شد و بعد با هجوم به کمد لباس خانم صاحبخونه یه خ.ز بازی حسابی به راه افتاد. ساعت 6 هم به زور لنگه کفش از خونه شون اومدیم بیرون. نارگلکم، نگار طلا تولدتون دوباره و هزار باره مبارک. لیلا جون خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و یه خاطره خیلی جالب برامون یادگار موند. 

جمعه هم تولد سبا جون همکلاسی دیبا بود که یه ساعت رفتیم و اونجا هم حسابی به بچه ها خوش گذشت.

امروز پرند پیشنهاد داد بعد از اینکه حسابی انگلیسی خوندند کلاس فرانسه ثبت نامشون کنم!!!!!!!!!!!!!!!

دیبا گفت وقتی ازدواج کرد دوتا پسر به اسمهای وارن و هارن میاره.که فامیلشون هم مجد هست ( فامیل هیراد) !!!!پرند هم گفت دوتا دختر به اسمهای اناهید و اناهیتا میاره  که با پسر خاله هاشون ازدواج کنند و فامیلشون هم حسینی هست ( هم فامیل کسرا همکلاسیش!!!)

با اجازه من برم سیسمونی درست کنم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی) 

فال حافظ امروز

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/٢٦ - مامان ديبا و پرند

چپ استیک!!!!

سلام

پرند اومد و گفت میشه راه هیپ هیپ هوری (کتابی که برای زبان دارند می خونند:hip hip horry) رو به من یاد بدی؟ ( آدرس فروشگاهی که کتاب رو خریدم رو می خواست) گفتم برای چی می خواهی ؟ گفت به اناهید یاد بدم که اونهم راه چپ استیک رو به من یاد بده!!!! طبق معمول به گوشهام اعتماد نکردم و گفتم چی؟؟؟ گفت یه چیزی هست که به لبهاشون می زنند تا برق بزنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم باشه بهت میدم. ولی کلا رفتیم مشهد و من فراموش کردم. امروز اومد خونه و گفت آناهید برام چپ استیک آورده. همین دیگه دوست ناباب اینطوری آدم رو به راه خلاف می کشونه!!!!!!!!!!!!(البته بنده خدا مامانش زحمت کشیده بودند و برای دیبا هم فرستاده بودند ولی نیاز به توضیح نیست که چکار شد)

توی تلویزیون یه مرتبه چشمم به یک صحنه خورد و با تعجب گفتم این چیه که دارین تماشا می کنید؟ دیبا گفت چیزی نیست مامان بعضی از خانمها و آقایون اینطوری هستند!!!!!!!!!!!! 

دیروز و امروز ساعت 12 رفتم سراغشون و کلی ذوق کردند که دیگه ناهار نیستند و کلی به همکلاسیهاشون فخر می فروشند. البته امروز پرند می گفت بمونیم توی مهد تا مامان آناهید بیان و با هم بریم پارک که بهش گفتم خیلی دیر میشه و حالا قرار گذاشتیم که بعد از ظهرها بریم باهاشون.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

تاب بنفشه میدهد طره مشکسای تو

پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/٢۳ - مامان ديبا و پرند

ساقپوش

سلام

پنجشنبه صبح به طرف مشهد حرکت کردیم و نزدیک غروب مشهد بودیم. توی راه دیبا کلی خط و نشون کشید که ما می ریم مشهد خاله سمیرا هم باید حتما بیاد خونه مامان جان و اینکه مگه ما نمی ریم خونه مامان جان و باباجون هم میره خونه مادر بزرگ ، پس خاله سمیرا چرا میره خونه عمو حسام و باید بیاد خونه مامان جان کنارما. خدا رو شکر که خاله ها خونه مامان جان بودند. و بچه ها با هم مشغول بازی شدند. اون وسط فقط باباجون در حالیکه کلا صداش در نمیومد زنگ زد که پدر بزرگ حالشون هیچ خوب نیست و بیمارستان بستری شدند. من که کلا سکوت کردم و به مامان جان چیزی نگفتم چون فکر کردم حال مامان خراب میشه. خلاصه جمعه صبح رفتیم خونه مادر بزرگ و بعد هم بیمارستان. خدا رو شکر که پدر بزرگ یه خورده بهتر بودند و حداقلش اینکه من رو شناختند و کلی خنده های از ته دل کردند که عموی باباجون و مادر بزرگ کلی تعجب کرده بودند. شنبه هم باز دوباره رفتم بیمارستان و شب هم که با روحیه بسیار عالی!!!!!!!!!!! رفتیم مراسم عروسی. خدا رو شکر بچه ها خیلی خوب بودند.  عروس 3 تا ساقپوش!!!! دختر و مقادیر متنابهی ساقپوش پسر داشت. به محض وارد شدن خاله مریم یه صدا داد زدن : سلام خاله مریم تپلی!!!!!!!!! وقتی هم که برای پذیرایی بهشون نزدیک می شدند با صدای بلند داد می زدند آخ جون شربت!!!!!!! هنگام اهدای کادوها هم پرند خیلی مرتب ایستاد تا دیبا کادو بده و بعد رفت و کادوش رو به خاله سمیرا داد.بعد یکی از فامیلهای مامانم که به شدت جلوشون رودربایستی داریم اومدند و اینها هم از سر میز اون خانواده کنار نمی رفتند و یکبار هم که خاله لیلی بهشون گفته بود از اینجا بلند بشین و برین یه جای دیگه. دیبا گفته بود مامانم گفته از جاتون تکون نخورید!!!!!!!!!!!  دیبا که موقع شام سر همون میز خوابش برد. پرند هم توی بغل خاله سمیرا نشسته بود. و موقع خداحافظی ممونها روی پای مامان جان خوابید تا مامانم زیاد از جاشون بلند نشن!!!!!!!!!!!یکشنبه صبح هم یه کوچولو بازی کردند و ظهر هم به طرف تهران حرکت کردیم. دیبا و پرند رسما اعلام کردند که دیگه با ماشین مشهد نمی آیند و حتما باید با قطار بیاییم که هم بهمون ملافه بدن و هم ازمون پذیرایی کنند و همونجا هم بخوابیم. یه مجتمع رفاهی توی راه هست که خیلی دوستش دارند و توی این دوتا سفر اخیر که با ماشین رفتیم اونجا نگه داشتیم که بنزین بزنیم و اینها هم توی پارک اونجا بازی کردند. بهشون گفتم با قطار که بریم نمی تونیم اینجا رو ببینیم ولی باز هم قبول نکردند.  

ساعت 12 شب رسیدیم توی خونه . این بچه ها رو از خواب بیدار کردیم که بریم بالا. مدیر ساختمون اومد توی پارکینگ و به پرند خوابالو گفت where were you???? بعد که دید ماها همگی مثل دسته بیل ایستادیم و داریم نگاهش می کنیم برگشت و گفت سعی کنید یه خورده با بچه ها انگلیسی صحبت کردن رو تمرین کنید لازمشون میشه!!!!!!!!!!!!!!

خودم نوشت: توی ارزشیابی فعالیتهای سال گذشته رتبه E گرفتم. در حالیکه نوع و حجم کاری که کردم با خیلی از اون کسانی که A گرفتند قابل مقایسه نیست. معمولا کارمندهایی که فقط میان شرکت و هیچ کاری نمی کنند رتبه D می گیرند. تا وقتیکه ارزیابی قرار باشه توسط کسانی انجام بشه که فرق کار رو با مسائل شخصی نمی دونند وضع از این بهتر نخواهد بود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

روز هجران و غم فرقت یار اخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار اخر شد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/٢۱ - مامان ديبا و پرند

خداحافظ

سلام

 دیشب خونه پسر عموم دعوت بودیم. به مقدار خیلی زیادی هم باهاشون رودربایستی داشتیم. چون اصولا اولین بار که می رفتیم خونه شون. دیبا رو از کلاس موسیقی برداشتم و رفتیم براش کیف و یه خورده لوازم تحریر گرفتیم و بعد اومدیم خونه و دسته جمعی رفتیم. پرند عصری یه چرت زده بود ولی دیبا صبح هم نسبتا زود بیدار شده بود. اونجا یه خورده با وسایل کیاوش کوچولو (9 ماهه) سر و کله زدند بعد هم رفتیم برای شام. طفلکی با داشتن بچه کوچک و کار سنگین و دست تنها کلی زحمت کشیده بود. دیبا که همون اول یه نگاهی به سفره انداخت و گفت من ماست می خورم !!!! پرند یه خورده گفت برام غذا بکش. دو قاشق خورد و یه تیکه بزرگ نون برداشت و شروع کرد به گاز زدن!!!!!!!! منکه از خجالت تقریبا زیر میز بودم. خانم صاحبخونه خنده روی لبهاش ماسیده بود. آقای صاحبخونه گفت براشون تخم مرغ بیارم؟؟؟؟؟؟؟ گفتم زحمت نکشید اینها همینطوری هستند. در ضمن یه خورده عصرونه هم خوردند. بعد هم دیبا بلند شد و رفت روی مبل خوابید!!!!!!!!!!!ما ساعت 10.5 با شرمندگی هر چه تمامتر اومدیم خونه. خواستم بگم که پایه هرنوع مراسم شب نشینی هستیم. راستی پریشب هم که خاله زیور اینها اومده بودند خونه ما پرند بلافاصله بعد از شام رفت لباس خواب پوشید و بدون صحبتی گرفت خوابید!!!!!!!!!!

خودم نوشت-1: از یک ماه قبل درخواست مرخصی بدون حقوق تا اخر سال دادم. شرایطم به حدی خاص هست که حتی بند قانونی مشخص داریم که باید با این مرخصی موافقت بشه. تمام شرکت با این آقا صحبت کردند ولی ایشون فرمودند که سمتم رو می خوام در حالیکه باز هم از نظر قانونی مجاز به این کار نیست. منو به یه بخش دیگه معرفی کردند ایشون هم لطف کردند و زیرآبم رو به شدت جلوی مدیر اون بخش زدند ولی متاسفانه موفق نشدند که نظر اون آقا رو عوض کنند و اون آقا با انتقال من موافقت کردند ( قبلا خودشون به مدیر عامل گفته بودند که من برم توی بخششون). در هر حال امروز آخرین روزی هست که دارم میام شرکت و توی این بخش هستم. اگر بعد از عید تصمیم بگیرم که برگردم این شرکت، کار جدیدی رو شروع می کنم که خیلی تخصصی تر هست. جدا شدن از همکارها بعد از 10 سال یه خورده سخته ولی به هرحال زندگی همینه دیگه. نیامودیم که بمونیم. همچنان التماس دعا داریم. فردا هم برای مراسم خاله سمیرا عازم ولایت هستیم

خودم نوشت 2- بالاخره امضا شد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/۱٦ - مامان ديبا و پرند

آرایشگاه

سلام

دیروز بعد از ظهر خاله زیور مهربون زنگ زد و گفت با خاله سحر میاییم سرغتون. ما هم کلی ذوق مرگ شدیم و از ساعت 5 بچه ها اماده شدند و هی می پرسیدند چرا خله ها نمی آیند. یه بار زنگ زدم و گفتم کجایید؟ گفتند آرایشگاه هستیم. دیبا از من پرسید چرا؟ گفتم چون می خواهند خوشگل بشن و بیایین سراغ ما. بعد رفتند و مشغول بازی شدند. اتاقشون رو دوباره به هم ریختند. گفتم جمع و جور کنید. دیبا گفت خودت بیا جمع کن. گفتم همین الان زنگ می زنم به خاله ها و میگم که نیایید خونه ما!!!! دیبا گفت نمی تونی این کار رو بکنی . گفتم چرا؟ گفت چونکه الان رفتند آرایشگاه و کلی پول خرج کردند که بیان خونه ما. چرا رعایت حال مردم رو نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خاله اینها اومدند و همونجا اینترنت رو چک کردیم و متوجه شدیم دختر خاله زیور دانشگاه قبول شده. شبمون حسابی ساخته شد.

در راستای ماجراهای ما و مدیر ساختمون، دیشب اومدند در خونه ما و گفتند چون راهی سفر هستند به آقای مهندس!!!!! بگم که باغچه رو آب بدهند. نمی تونم بگم که دیبا چه ذوقی داشت. جریان اون روز که با دیبا انگلیسی صحبت کردند رو به باباجون گفتم. بعد باباجون از دیبا پرسید که چی می گفتی با آقای مدیر ساختمون؟ پرند گفت در مورد هلو و اینا  (hello) با هم صحبت می کردند!!!!!!!!!!

خداحافظ بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/۱٥ - مامان ديبا و پرند

غیبت

سلام

پرند میگه نرگس همیشه گریه می کنه هرچی میگیم چرا گریه می کنی میگه برای اینکه وقتی مردم خدا منو بغل کنه!!!!!!!!! مامان راست میگه؟؟؟؟ مگه خدا دست داره که ما رو بغل کنه؟؟؟؟؟؟؟؟کلی بهش گفتم که اینطور نیست و خدا بچه های خندون رو خیلی دوست داره . به نرگس هم بگو که همیشه بخنده که خدا خیلی بیشتر دوستش داشته باشه.

دیبا میگه داشتیم توی راه پله ها کیفهای بچه ها رو منتقل می کردیم. یه دفعه هیراد گفت اگه جلوتر بیایی از همین جا دستمو رها می کنم و خودکشی می کنم!!!!!!! مامان من فکر کنم که دیگه با هیراد دوست نشم.

پرند میگه : مامان این کیانا خیلی باهوشه. میگم از کجا فهمیدی؟ میگه چون توی کلاس قران ، همه قرانهایی که خانم معلم میگه رو بلده. می پرسم قبلا مادر بزرگش مراقبش بوده؟ میگه تو از کجا متوجه شدی؟ میگم آخه منهم خیلی باهوشم!!!!!!!!!!! 

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

زجام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/۱٤ - مامان ديبا و پرند

خوب - بد - زشت

سلام

یه همسایه جدید داره برامون میاد. مدیر ساختمون به باباجون گفته بودند که خیلی خانواده خوبی هستند چون بچه ندارن!!!!!!!!!!! بعد خودش فهمیده بود که چی گفته ،به باباجون گفته بود شما دارین میرین سفر بچه ها رو بگذارید پیش ما!!!!!!!!!!!!!!!! ( فرض کنید داریم می ریم عروسی خاله سمیرا، بچه ها رو بگذاریم خونه مدیر ساختمون) .امروز توی راه پله به دیبا گفت how are you? دیبا هم خیلی جدی گفت : i'm fine thank you!!!!! خدا رو شکر کردم از پرند نپرسید چون در جواب میگه آیم فایم!!!!!

صبح میگم دیگه ماه رمضون تموم شده من باید زود برم شرکت. پرند گفت اصلا هم اینطور نیست مامان آناهید هنوز هم آناهید رو دیر میاره مهد. دیبا بهش گفت آخه مامان اون کامپیوتر درست میکنه ولی مامان ما باید بره شرکت!!!!!!!!!!!!!!!!!

خاله سمیرا اماده باش که اینها به هیچ عنوان نمی فهمند که تو باید بری سر خونه و زندگیت. لطفا تا وقتی ما مشهدیم از عمو مرخصی بگیر!!!!!!!!!!

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/۱۳ - مامان ديبا و پرند

کف پا

سلام

تقریبا اواخر سال گذشته بود که یه روز بچه ها با دوتا برگه اومدند خونه. ظاهرا از طرف یه مرکز اومده بودند و کف پاهاشون رو چک کرده بودند. توی گزارش اومده بود که کف پای چپ پرند و پای راست دیبا!!!!!! دچار صافی هست. باباجون که گزارش رو دید اول یه خورده براندازش کرد. بعد رفت سراغ بچه ها و پاهاشون رو چک کرد. بعد پرسید مگه ما گفته بودیم این کار رو انجام بدن؟ گفتم نه. گفت پس فردا برو بهشون بگو حق نداشتند پای بچه های ما رو آزمایش کنند!!!!!. سی ثانیه بعدش پرسید حالا چی میشه؟ دودقیقه بعد گفت ارتوپد خوب سراغ داری؟ در نهایت رفتم و اون برگه ها رو یه جا گذاشتم که اصلا به چشمش نخوره. تا یه مدتی دنبال متخصص ارتوپد گشتم و از چندتا از دوستان هم استعلام گرفتم  ولی از اون مواردی بود که اصلا نمی تونستم خودم رو راضی کنم و برم دنبالش. قبل از ماه رمضان از یه دوست خوب دیگه شماره یه دکتر رو گرفتم ولی وقتی تمام جسارتم رو جمع کردم و خواستم که وقت بگیرم منشی مطب گفت که برای آبان !!!! می تونه بهم وقت بده. دوباره یه خوره گشتم و یه دکتر نزدیک خونه پیدا کردم ولی باز هم زنگ نزدم. هفته قبل با مامان اناهید توی پارک بودیم و اون گفت بالاخره به دکتر زنگ زدی؟ گفتم نه. همین الان زنگ می زنم. به محض اینکه تماس گرفتم پرسیدم اولین وقتی که ما می تونیم مراجعه کنیم کی هست؟ اونهم گفت ساعت 6.5 امروز. شما در نظر بگیرید که ساعت 5 هست و بچه ها روی سرسره دارند با پای بدون جوراب بالا و پایین می روند. منهم باید برم براشون لباس بگیرم. به مامان اناهید گفتم موافقی؟ گفت تو می رسی؟ گفتم سعی می کنم. دیگه اون رفت طرف خونه و آناهید رو شسته بود. منهم رفتم برای بچه ها لباس برای عروسی خاله سمیرا گرفتم و توی ماشین بهشون دستمال مرطوب دادم که پاهاشون رو تمیز کنند. توی مطب چشمم که به پرند خورد سریع دستمال در اوردم که تمیزش کنم. اعتراض کرد که من پاهامو تمیز کردم داری چکار می کنی ؟ منشی مطب و بیماران از وقتی ما رفتیم یه نفس خندیدند تا ما اومدیم بیرون!!!! خلاصه اینکه دیبا مشکلی نداشت. پرند خیلی خفیف بود که دکتر گفت احتمالا تا 6 ماه دیگه حل میشه. خودش گفت ما از 6 سال به بعد درگیر معالجه جدی میشیم. فعلا میتونی یه کفی خیلی عادی بگیری و داخل کفشش بگذاری. اناهید هم در همین شرایط بود. یه نفس کاملا عمیق کشیدیم و از مطب اومدیم بیرون تا 6 ماه بعد.

دیبا اومده میگه میشه دیگه روزه نگیری؟ گفتم چرا؟ ما که شبها با هم شام می خوریم پس روزه بودن من مشکلی ایجاد نمی کنه. گفت آخه توی روز چیزهایی رو که نمی خورم رو نمی تونم بهت بدم که بخوری!!!!!!!!!!!

یه کتاب می خونه به نام من و مامانم که بچه های مختلف در مورد ویژگیهای  خوب مادرشون نوشته اند. بهش گفتم به نظرت کدوم بهتر بود؟ گفت اون بامانی که توی زمستون چون هوا سرد بوده دستکش خودش رو در آورده و دست بچه اش کرده که بچه سرما نخوره. گفتم نظرت در مورد من چیه؟ گفت مامان من اونقدر تپله که من هروقت هرچی رو نخوام به راحتی و بدون اینکه ناراحت بشه ازم میگیره و می خوره!!!!!!!!!!!! ( من حس می کنم سطل زباله ام . نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) 

خودم نوشت: به شدت محتاج دعا هستم. از خدا می خوام خودش دروغگو رو رسوا کنه.

فال حافظ امروز

باغبان گر صحبت گل پنج روزی بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/۱۱ - مامان ديبا و پرند

سایه

سلام

اوایلی که اومده بودیم این خونه  عصرها به محض اینکه در حیاط رو باز می کردم صدای سوت می اومد و متعاقبش یه آقایی با صدای کشدار می گفت : سللللام!!!!! یه مدت طول کشید که فهمیدم این آقای بیکار در واقع طوطی همسایه بغلی هست که عصرها جهت هواخوری به بالکن منتقل میشه  .از زمانیکه ما به این کشف رسیدیم دیبا کلا درگیر شد که من یه طوطی می خوام و ببینیند چه حیوان خوبیه و کلی هم می تونیم باهاش حرف بزنیم. ما هم خودمون رو می زدیم به در نشنیدن.عمو محسن که همخونه ای زمان دانشجویی باباجون بود و 10 سالی هم می شد که ازشون خبر نداشتیم ما رو برای افطار دعوت کردند. جمع جالبی بود . باباجون و عمو محسن باهم، من و خانمشون باهم و بچه ها هم با کیانا مشغول صحبت بودند. همه چیز خیلی خوب بود ولی سایه خانوم طوطی عمو محسن از لحظه ای که ما رو دید یه نفس قار قار می کرد و کلا روی اعصاب بود. دیبا و پرند هم از اتاق کیانا جرات نمی کردند بیایند بیرون. دیگه عمو رفت و سایه خانوم رو به اتاق خوابشون منتقل کرد . دیبا گفت آخ جون بالاخره از دستش راحت شدیم. ساعت حدود 9.5 هم بهشون گفت چرا برامون شام نمیارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد هم از دیدن ماست و اسفناج کلی تعجب کرد ( لازم به توضیح نیست که تاحالا بچه چنین چیزی ندیده!!!!!!!!!!!!!!) و دستور داد که من از اینها خوشم نمیاد برای من ماست ساده بیارین. شب خیلی خوبی داشتیم. عمو از باباجون قول گرفت که باز هم همدیگه رو ببینیم. اگرچه که خودشون هم تایید کردند که به این زودیها امکان نخواهد داشت. راستی چهارشنبه مانتو و شلوار و مقنعه هم برای یبا گرفتم که یه خورده بهش بزرگه. فعلا بهش دست نمی زنم تا هرموقع که خواست بپوشه اون وقت اندازه اش را چک می کنم.

شنبه صبح بعد از اون بارون شب قبل، تا از خونه اومدیم بیرون دیبا گفت میدونی یاد چی افتادم؟ گفتم نه . گفت یادته پارسال رفتیم بابلسر، صبحهای زود که می اومدیم بیرون هوا اینجوری بود.

خودم نوشت : این چند روز نمیدونم اینترنت شرکت مشکل داره یا سایت پرشین که به سختی اپدیت می کنم.

خدا کنه بدون کشمکش مشکلم حل بشه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/٦ - مامان ديبا و پرند

تلافی

سلام

دیروز رفتیم کلاس موسیقی. بیچاره خاله رفت یه لقمه بگذاره دهنش پرند گفت منهم می خوام. لقمه توی گلوی بچه مردم گیر کرد. بعد یکی یه لقمه نون و پنیر گرفتند و شادان اومدند خونه.

دیبا دیروز به مدیر مهد پیشنهاد کرده که بیایید مهد رو سنتی کنید. اون پرسیده یعنی چکار کنیم, دیبا گفته برای ناهار یه روز نون پنیر گردو بدین یه روز نون پنیر سبزی!!!!!!!!!!!!

مانتوهای مدرسه هم آماده شده و باید از مهد تحویل بگیریم. دیبا داره سکته می کنه از بس این بچه ام دلشوره داره که یه وقت برای مدرسه آماده نشه. منهم که این روزها کلا خوشحالم!!!! 

دیشب قبل از افطار یه جا کار داشتم .پرند ناله و زاری که منهم باهات میام. واقعا اونجا جای پرند نبود. من به زور ازش جداشدم و رفتم. شب که برگشتم خوابیده بود. داشتم برای خودم کار می کردم که از خواب بیدار شد و اومد توی بغلم. یه بوسم کرد و سرش رو گذاشت روی شونه ام. یه لحظه احساس کردم چقدر گرم شدم!!! در کمال بهت و ناباوری کل هیکلم رو خیس کرد و بعد زد زیر گریه که قطع هم نمی شد. نصف شبی مراسم آب کشونی داشتیم که بیا و ببین. تا یادم باشه دیگه بدون بچه جایی نرم!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین وصلتش دراز کنید

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/٢ - مامان ديبا و پرند

فنر

سلام

پرند راه می رفت و می خوند:  

در زمانهای قدیم ش.اه تیر اندازی می کرد    فنر  (ف.رح)طناب بازی می کرد

شاه می گفت بسه دیگه    فنر می گفت خسته دیگه!!!!!!

دیبا تصحیح کرد و خوند: فنر می گفت 10 تا دیگه. یعنی ش.اه میگفته بسه ولی فنر می گفته می خوام ده تا دیگه هم بازی کنم. پرند گفت نه بابا هزارتا طناب زده بود . حالا دیگه خسته شده می خواد استراحت کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

توی کلاس زبان بهشون یاد دادند که اگه سرتون درد گرفت یا دلتون درد گرفت چی بگین. باباجون هم بهشون یه سری کاغذ یادداشت داده که هرچی یاد گرفتین اون تو بنویسین و بزنید به میز ناهار خوری. دیبا اومد و به من گفت به بابا چیزی نگی که ما اینها رو یاد گرفتیم باز میگه بچسبونید به میز. وارد خونه شدیم باباجون بهشون گفت که I've got a headeche بعداز این دوتا پرسید اگه گفتین من چکارم شده؟ دوتایی در کمال خونسردی میگن نمی دونیم!!!!!!!!

بحثشون شده بود پرند می گفت: I'm a school!!!!!  دیبا می گفت نه تو باید بگی   I'm a kindergarden!!!!!!!!!!!! من هم که دیگه خیالم از جانب زبانشون کاملا راحت شد!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٦/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند