Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

قرقره جادو

سلام

روز دوشنبه بچه ها رفته بودند سینما آزادی. یه تاتر اونجا دیدند که شخصیت اصلی مبارک بوده و یه نفر که دیبا گفت وروره جادو، اناهید گفت فرفره جادو و پرند گفت قرقره جادو که می خواسته مبارک رو گول بزنه ولی پهلوان مواظب بوده که مبارک گول نخوره . از اون روز ما سوژه داریم. شب پرند می گه من خواب بد دیدم بیام کنارت بخوابم. می پرسم خواب چی دیدی؟ میگه قرقره جادو اومده توی لباسم!!!!!!!!!!!!بهانه این شبهای پرند هم درست شد. دیشب دیبا نصف شب گفت مامان تو کجایی؟؟؟ گفتم همن اطراف خوابیدم. ظاهرا اونهم اومده بود کنارم بخوابه خورده بود به پرندکه به جای من خوابیده و در به در داشت دنبالم می گشت.

چهارشنبه بچه ها توی مهد روزه گرفتند و ظهر افطار کرده بودند. از اون روزهایی بود که حسابی براشون خاطره انگیز شده بود. جالب قضیه این بود که پرند تا شب هم که داشتیم می رفتیم مهمونی دیگه لب به چیزی نزد و می گفت که روزه هست.

توی خیابون داشتیم می رفتیم یه مرتبه دیبا گفت به نظرت تمرین رانندگی رو با گ.اندی برم یا م.هران ( این دوتا اموزشگاه ماشینهاشون دائم توی خیابونهای اطراف خونه می چرخند) گفتم وقتی موقعش رسید با هم می ریم و بررسی می کنیم ببینیم کدوم بهتره اون وقت انتخاب می کنیم. پرند گفت من حتما با گ.اندی می رم. گفتم چرا؟ گفت آخه ببین بیشتره. پس حتما بهتر بوده که آدمهای زیادی باهاش میرن تمرین. فکر کردم اگه منهم به اندازه پرند عقلم می رسید شاید وضعم خیلی بهتر بود!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/۳٠ - مامان ديبا و پرند

اعتبار

سلام

دوشنبه بعد از مهد رفتیم پارک و اونجا کلی برگ خرد کردند و روی سر همدیگه ریختند. صبح به مامان آناهید گفته بودند ما رو ببر پارک .اون بنده خدا هم به من زنگ زد و هماهنگ کرد.موقع برگشتن توی آسانسور دختر مدیر ساختمون هم سوار شد. وقتی توی طبقه خودشون پیاده شدند دیبا با حسرت گفت خوش به حالش که باباش مدیر ساختمونه!!!! گفتم چرا؟ گفت آخه میتونند هروقت خواستند باغچه رو آب بدن!!!!!!!! بعد گفت میشه ما بریم یه خونه برای خودمون بخریم که ما مدیر ساختمون بشیم بعد کارهای سخت مثا تعویض لامپها رو بدیم به بقیه خودمون فقط باغچه رو آب بدیم؟؟؟؟؟؟؟ ( تو کجا بودی مادر جون اون موقعی که ما توی شیخ بهایی مدیر ساختمون بودیم . هنوز که هنوزه از اون خیابون رد میشم تپش قلب می گیرم!!!!)

 سه شنبه کلاس موسیقی به خوبی برگزار شد. ترانه این هفته رشید خان هست. چهارشنبه یه عصر و شب خوب در کنار دوستان خوب و قدیمی گذروندیم. تولد نازنین زینب جون و نازنین فاطمه جون بود و آرتا جون و نارگل جون و نگار جیگری هم بودند. تا تونستیم شلوغ کردیم و خوردیم و بردیم!!!!!!! دیبا هم اونجا چیزهایی دید که بچه ام تا حالا هیچ کجا ندیده بود و خاله نیلوفر با صبر و حوصله کلی دانش خانه داری دیبا رو برد بالا . مرسی خاله جون.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

در خرابات مغان نور خدا می بینم

این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/٢٩ - مامان ديبا و پرند

کیسه خواب

سلام

از بس شبها خوب می خوابند باباجون براشون کیسه خواب گرفته بود که توی زمستون داخلش بخوابند. . دیبا رفته بود توش درازکشیده بود. بعد به باباجون گفت میشه یه کولر و یه چراغ خواب توی این برام وصل کنی که برم اون تو و واسه خودم کتاب بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرند گفت یه دونه از اون بلوزهای آستین کوتاهم رو بده که با قیچی آستینهاشو ببرم. بعد قدش رو هم کوتاه کنم که تا بالای ن.افم بشه بعد بپوشم و برم توی کیسه خواب بخوابم که گرمم نشه. گفتم حالا نمیشه یه دونه از اون بدون آستین هاتو بپوشی؟؟؟ گفت نه اونها قدش بلنده همین که من میگم رو انجام بده!!!!!!!!!!!

بعد هم دیبا گفت چقدر این خوبه من به راحتی میتونم باهاش غلت بزنم . فکر کنم مجبوریم با طناب به تخت ببندیمشون.

خودم نوشت: فاطمه جون- زینب جون تولدتون مبارک.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/٢٤ - مامان ديبا و پرند

لکه

سلام

پرند یه عادتی داره که معمولا به طور کاملا تصادفی!!!!! موقع غذاخوردن گوشتهای غذاش می ریزه توی سفره یا روی زمین! اصلا هم قصدی در کار نیست. اون شب مهمون داشتیم بعد از شام منو کشوند توی دستشویی بعد خیلی آروم بهم گفت که داشتم غذا می خوردم گوشتهای غذا ریخت روی شلوارم. ولی نگران نباش من هی از دست مهمونها قایم شدم و شلوارم رو یه جوری کردم که مهمونها متوجه نشن که شلوارم کثیف شده!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیروز براشون از شهر کتاب یه دوز پارچه ای گرفتم. دیبا وقتی که دید اسمش رو خوند و گفت مامان بازی دوز چه جور بازیی هست؟ پرند گفت معلومه دیگه این پارچه هاش رو باید با سوزن بدوزیم!!!!!!

دیروز رفتم خونه به شدت خوابم می اومد. ولی نشستیم و فیلم جشن فارغ التحصیلی مهد بچه ها رو تماشا کردیم. بعد هم باباجون از خونه رفت بیرون. دیبا گفت خیلی خسته ای برو بخواب. گفتم نمی تونم. گفت نگران نباش مامان . ما توی آشپزخونه نمی ریم و به گاز هم دست نمی زنیم. در غریبه ها رو هم باز نمی کنیم. (آفرین دخترم که درست رو اینقدر خوب یاد گرفتی)

خودم نوشت: فاطمه جان ، آزاده جان در غمتان شریکیم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

مدام مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هردم فریب چشم جادویت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/٢۳ - مامان ديبا و پرند

موی بلند

سلام

پرند طبق معمول توی حمام موهاشو قد گرفت که ببین تا کجام رسیده!!!!!!!!!!! وقتی فرستادمش بیرون دیبا با مظلومیت هرچه تمامتر پرسید: مامان چی میشه که بعضیها موهاشون بلند میشه و بعضیها نمیشه؟؟؟؟ گفتم مو هم مثل قد هست. یه مواردیش دست خودت هست که خوب غذا بخوری و مواظب موهات باشی و مرتب شونه بزنی ولی یه چیزهایی هم مربوط به بدن هرکسی هست و دیگه نمیشه کاریش کرد. مثلا ببین من با اینکه از خاله سمیرا بزرگترم ولی قدم چقدر از خاله سمیرا کوتاهتره. دیبا یه لبخند اومد روی لبهاش و گفت تازه بزرگی به قد و اندازه موها نیست به سن آدمه. نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم آره عزیزم حق با توست.  

چهارشنبه اومدند خونه و با اعتماد به نفس بالا میگن تیچر گفته ما باید سی دی های مجید اینگیلیش  (majic engilish) رو ببینیم که زبانمون قوی بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!یعنی از چهارشنبه من و باباجون یه نفس خندیدیم.

پرند به دیبا میگه شب کنار مامان نخوابیم هی بهمون لگت (لگد) میزنه نمیگذاره دراز خودمون رو بکشیم!!!!!!!!!!!!!

دیشب آقای دکتر و خانمشون اومده بودند خونه ما. این دوتا به قدری متشخص رفتار کردند که من شرمنده رفتارشون شدم. راس ساعت 10 هم از فرصت استفاده کردند وشب بخیر گفتند و بدون زدن مسواک پریدند توی تختخوابشون.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بر آن مردم دیده روشنایی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/٢٢ - مامان ديبا و پرند

پیشگیری

سلام

یکشنبه افطار یکی از دوستان باباجون اومده بود. به دیبا گفتم اجازه میدی جلوی این اقا روسری نداشته باشم؟؟؟ گفت : ببین مامان جلوی آقایون تهرانی باید روسری داشته باشی!!!!!! (خارج از تهران مجازه!!!!!!!!!!!)

دوشنبه بعد از مهد با آناهید رفتیم پارک. طبق معمول قهر و آشتی و کلی هم بازی. بعدش دیبا وقت دندانپزشکی داشت و رفتیم .دکتر بهش گفت تا یک ساعت چیزی نخوره. توی ماشین هنوز به سر خیابون نرسیده بودیم دیبا یه بسته پفیلا باز کرد و شروع کرد به خوردن. منهم تا جایی که تونستم سرش نعره زدم و تا خود خونه با هم دعوا کردیم.

دیروز بعد از ظهر کلاس موسیقی بود که دیبا حسابی تمرین کرده بود. خلاصه خیلی عالی ظاهر شد. فقط وسط کلاس یه مرتبه فشار من به شدت افتاد و چون قبل کلاس هم یه دور با دیبا و پرند دعوا کرده بودم دوتایی کلی هول کردند که به خاطر اینکه منو عصبانی کردند حالم بد شده. بعد هم باباجون اومد سراغمون و ماشین جلوی کلاس موند که کلی نگران ماشین بودند که حالا چی میشه؟؟؟؟ گفتم نگران نباشین عصری میارمش خونه. ولی هردوشون ساعت 7 خوابیدند.

امروز صبح اولین جلسه کلاس زبانشون شروع شد. امیدوارم که این دوره هم براشون جذاب و مفید باشه .

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفحه ای از گیسوی معنبر دوست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/۱٩ - مامان ديبا و پرند

یار پسندید ما را

سلام

چهارشنبه بعد از مهد با اناهید رفتیم پارک. وسط بازی بچه ها یه بچه اومد و از جلوی ما پاکت ابمیوه آناهید رو چنگ زد و برد و خورد. 30 ثانیه بعد دوباره اومد و آب معدنی نصفه پرند رو برد و خورد ما مات و مبهوت بودیم. دیبا به بابای بچه گفت اقا مواظب این بچه تون باشین همش داره دهنی های ما رو می خوره. کلا همگی هنگ کرده بودند. 

جمعه رفتیم بازار گل. بچه ها دوتا کاکتوس کوچولو برای خودشون خریدند. موقع برگشتن دیبا حالش بد شد و شدید توی ماشین بالا اورد. عصر باباجون به پرند گفت بستنی چی می خوری؟ گفت بستنی طالبی بده . چون شله زرد خوردم. آلبالو هم خوردم . بستنی طالبی که بخورم مثل دیبا ا.ستفراغم رنگی میشه!!!!!!!!!!!

شنبه با دوستانمون نارگل و نگار و کیمیا و هستی رفتیم سرزمین عجایب. به ما خیلی خوش گذشت چون کل بازیها رو خاله لیلا و خاله فائزه حساب کردند. بعد هم خاله لیلا ما رو رسوند خونه. شب خیلی خوبی بود. مرسی بچه ها.

چون اناهید جلوی موهاشو کوتاه کرد پرند هم اصرار داشت که جلوی موهاش کوتاه بشه . در نتیجه دست به کار شدیم. پرند می گفت بچه ها بهم گفتن چقدر عوض شدی. آناهید هم میگه من شکل پرنسس ها شدم . راست میگه؟؟؟؟؟؟

دیبا میگه نمی خوام ناخن هامو کوتاه کنم. دوست دارم مثل خانمها که ناخنهاشون رو کج می کنند با سوهان برام کج کنی. باباجون می خنده و میگه دیبا اینکارها عمرا بهت نمیاد!!!!!

یکشنبه هم خبری رو که 10 روز بود منتظرش بودیم بهمون دادند و ما کلی افتادیم توی جنب و جوش.

خودم نوشت: شنبه صبح کامپیوترم کلا بالا نیومد و تا امروز توی بخش انفورماتیک بستری بود درایو سی کلا پرید بچه های بخش سعی کردند اطلاعاتم رو تا جایی که امکان داره ریکاور کنند. ظاهرا تا حدود زیادی موفق شدند الان فقط نمی دونم چی کجاست؟؟؟؟؟؟؟

عنوان پست : ربطی به ماجراهای تعریف شده نداره. گذاشتم که یادم بمونه توی این روزها چه اتفاقاتی داره برامون می افته.  توی یه جریانی افتادیم که خودش داره ما رو می بره. حتما که خیر هست. نتیجه اش رو دوماه دیگه تعریف می کنم.

خداحفظ  بیاعلی (یا علی)

قال حاقظ امروز

 ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/۱٧ - مامان ديبا و پرند

شماره

سلام

به بچه ها گفتم اگه من نبودم وقتی دستتون رو می شورین تا 20 بشمارین و بعد آب بکشین و برای دندونها هم تا 30 بشمارین و بعد آب بزنین. اون شب پرند اومده میگه دستهامو تونستم بشمارم ولی برای دندونم نتونستم بشمارم چون مسواک توی دهنم بود!!!!!!!!!!!!!! 

دیبا اومد و گفت میشه بریم توی اتاق یه چیزی بهت بگم؟ گفتم آره دخترم. یواش بهم گفت که وقتی توی خونه هست میترسه که دزد بیاد خونه. ولی توی مهد نگران نیست. ( البته دلیل هم داره چون از توی پارکینگ اومدند و ضبطهای ماشینها رو باز کردند و چند شب قبل هم اومده بودند خونه پشتی) . بهش گفتم در خونه ما محکم هست و چندتا هم قفل داره و نمی تونند بیاند داخل. گفت می ترسم که در رو با تبر بشکنند. گفتم تا وقتی باباجون باشه نمی آیند. در ضمن دزدها وقتی ما خونه هستیم نمی آیند اگه بیاییند چک می کنند که ما نباشیم و اون وقت هم ترس نداره. واینکه دزدها هم آدمهایی هستند مثل ما ولی تنبل هستند وبه جای اینکه  گفت وقتی باباجون نیست چی؟گفتم مدیر ساختمان هستند می دونی که کاملا مواظب خونه هستند. تا حدودی قانع شد. از بس این مدیر ساختمان  دائم مشغول رسیدگی به خونه هست و حضور فعالی در تمام بخشهای خونه داره.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

زگریه مردم چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلب حال مردمان چون است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/۱٢ - مامان ديبا و پرند

کلاه

سلام

قبل از خواب پرند یه چیزی حدود 30 تا کلیپس رنگ و وارنگ جدا کرد که فردا اینها رو به موهام بزن. صبح دیبا که چشمش افتاد به اینها همه رو به جعبه اصلی منتقل کرد. گفتم چرا اینکار رو کردی باز پرند نق می زنه. گفت اصلا به هم نمی اومد!!! هر کدومش یه شکل بود. دوباره یه چیزی حدود 20 تا برایش جدا کرد. پرند اومد و گفت به شکل کلاه اینها رو بزن به موهام!!!!! فعلا با دیزاین کلاه به موهاش کلیپس زدیم. اینقدر هم احساس خوشگلی می کرد که حد نداشت.

به دلیل تعطیلی استخر در ماه رمضان ، قرار شده که به جای استخر برن دو میدانی. از این تغییر حس خوبی دارن و همچین یه تنوع مناسبی بوده براشون.  

پروژه عینک هم به خیر و خوشی تموم شد. روز چهارشنبه عینکها رو براشون گرفتم. توی مغازه گفتن دستمال هم داشته باشه. خود فروشنده جعبه و دستمال هم گذاشت. یه خورده توی خونه زدند و 5 شنبه هم یه خورده مشغول بودند. از روز جمعه کلا عینکها مفقود شدند. نمیدونم کجا گذاشتند که دیگه نتونستم پیداشون کنم.

خداحافظ  بیاعلی 0یا علی)

فال حافظ امروز

دل و دینم بشد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/۱٠ - مامان ديبا و پرند

ادله کافی

سلام

ساعت 4 صبح پرند خانوم از خواب بیدار شد و دیگه خوابش نمی برد. (دیروز ساعت 6 بعد از ظهر خوابید و از ساعت 8 هرچی تلاش کردیم اصولا بیدار نشد)طبق معمول اول آب خواست . اونهم آب سرد با قمقه . بعد از خوردن گفت که آب گرم میشه و بگذار یخچال. بعد گفت موبایلتو بده باهاش بازی کنم. یک ربع بعد دوباره آب خواست . بهش گفتم تازه آب خوردی و منهم قمقه رو آب کردم باید یه خورده خنک بشه. گفت تا اون موقع من مردم!!!!! دوباره راه افتادم سمت آشپزخونه. دوباره با موبایل بازی کرد. دوباره گفت بزن پشتم که خوابم ببره. ساعت زنگ زد. از جا پریدم . پرند خوابش برد!!!!!!!!!!!!!

به دیبا گفتم آماده شو که امروز آخرین روز استخرتون هست. دیبا گفت: عوضش قراره که دو سانت !!! بریم اسکیت!!!!!!!!!!

به پرند گفتم مگه توی استخر خودت لباسهاتو نمی پوشی خوب بیا الان هم خودت لباس بپوش. گفت آخه اونجا خیسه. کف کیفمون هم خیس میشه. گفتم به همین خاطره که خودت لباستو می پوشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از این به بعد قراره ببرمش داخل حمام که خیسه شاید اونجا خودش بپوشه!!!!!!!!!!!!!!!!11

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رونق عهد شبابست دگر بستان را

می رسد رونق گل بلبل خوش الحان را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/٩ - مامان ديبا و پرند

ناخن مسموعی!!!!

سلام

پرند اومد توی اتاق و یه بسته به من داد و گفت برام قایم کن که وقتی بزرگ شدم استفاده کنم. پرسیدم این چیه ؟ گفت ناخن مسموعی!!!!! گفتم از کجا اوردی؟ گفت یه بار که باربی خریده بودی توی وسایلش بود. برایش قایم کردم. نیم ساعت بعد: دیبا داشت برایش توضیح می داد که اینها رو باید با چسب بچسبونی به ناخنهات . پرند: مامان! چسب ناخن مسموعی داریم ؟ گفتم نه . گفت : می خری؟؟ گفتم :رفتم بیرون می خرم. گفت: با چسب رازی نمیشه؟؟؟ گفتم : نه مامان جون ناخنهات خراب میشه!!! فعلا یه خورده ازش وقت گرفتم تا چسب ناخن مسموعی بگیرم.

صبح زود پرند اومد کنارم و گفت خواب بد دیدم بیام اینجا بخوابم ؟ گفتم آره . گفت : مامان چه بوی عطر خوبی میدی. کلی ذوق کردم و گفت مثل کدوم عطره؟ گفت : مثل بوی عرق گردن!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم لباسهاشون رو اتو می کردم باباجون با شتاب یه پیراهن مردونه داد دستم که این رو هم اتو بزن. دیبا برگشته بشه میگه : بیا دیگه. کار که نداریم .باید بنشینم لباس حاج آقا رو هم اتو بزنیم!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امرزو

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/۸ - مامان ديبا و پرند

استخر

سلام

دیروز برنامه استخر و اسکیت بود که ظاهرا بچه ها اسکیت رو پیچونده بودند. ولی به هر حال دیر رسیدند و تولد دوستشون نرگس رو از دست داده بودند. پرند می گفت خوب شد که به تولد نرسیدم چون باید می رفتم اون وسط می ر.قصیدم!!!!!!!!!!!

دیبا گفت که ظهر ناهار نخوردم . پرسیدم چرا؟ گفت : یه زرشک پلو با مرغ دادی واسه تولد ما حالا همه زرشک پلو با مرغ میدن آخه دو روز پشت سرهم که نمیشه خورد!!!!!!!! (به مناسبت نزدیک شدن ماه رمضان ظاهرا ترافیک تولدی ایجاد شده توی مهد و ناهار روزهای تولد هم که مشخصه که چیه!!!!!!!!!!!!!) تولد شهراد رو به من اعلام نکرده بودند در نتیجه روز تولد نرگس براش کادو برده بودم. پرند هم مستقیم رفته بود و هدیه شهراد رو داده بود به نرگس!!!!!! ( یه جامدادی اسپایدرمن و یه کیف پول بن تن و یه جاسوئیچی لاک پشت نینجا!!!!!!!) شما فقط در نظر بگیرید که مامان نرگس چقدر از استعداد و حسن سلیقه من شگفت زده شده!!!!!!!!!!!!!!!!! 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

عیب رندادن مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/٥ - مامان ديبا و پرند

سلام سلامتی میاره- جواب سلام واجبه!!!!

سلام

دیروز با استفاده از تکنولوژی رفتیم وسط یه مراسم عقد توی مشهد. در تمام مدت موبایل خاله مریم روشن بود و ما مشغول شنیدن. بچه ها هم حسابی کفشون بریده بود و می گفتند چرا ما توی مراسم نرفتیم. بهشون قول دادم که توی مراسم اصلی حتما میریم. دیگه رفتند و لباس عروسهاشون رو اماده کردند که برن مراسم. مراسم عقد کی بود؟ خاله سمیرا و عمو احسام که از ته دل براشون آرزوی خوشبختی می کنم.

در تمام مدت مراسم دیبا مات و متحیر به من نگاه می کرد و آخرش طاقت نیاورد و گفت به خاله سمیرا بگو که بره خونه مامان جان زندگی کنه که مامان جان تنها نباشه!!!!!!!!!! گفتم من به خاطر خوشحالی دارم گریه می کنم مامان. مامان جان خودشون مشکلی ندارن برای تنها زندگی کردن. بعد براش توضیح دادم که مامانها از اینکه بچه هاشون زندگی خودشون رو شروع کنند خوشحالند ولی از اینکه بچه هاشون از کنارشون میرن ناراحت هستند و این یه حس ترکیبیه که نباید جدی گرفتش.

خودم نوشت: فکر کنید از مدیران بالا دست صداتون بزنند و بهتون بگن که فلانی اومده گفته که جواب سلامش رو نمیدی و اندرباب فضایل سلام براتون سخنرانی کنند.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/٤ - مامان ديبا و پرند

سنجش

سلام

دیروز دیبا باید برای سنجش می رفت. من گرفتار بودم و دیبا با باباجون رفت. عصر داشتم می پرسیدم که اونجا چه خبر بود؟ گفت که صبا هم اومده بود. گفتم با مامانش بود؟ گفت نه اونهم با باباش اومده بود. پرند پرسید باباش چه شکلی بود؟؟؟؟؟ دیبا گفت مثل همه باباها. پرند پرسید سیبیل هم داشت؟؟؟؟؟؟؟ دیبا گفت نه. چرا می پرسی؟ گفت می خواهم بدونم چطوری بود. حالا بگو ببینم ابرو هم داشت؟؟؟؟؟؟؟؟ دیبا گفت همه آدمها ابرو دارند.  پرند گفت نه اینطورها هم نیست. بعضی از آقایون رو دیدی چقدر ابرو دارند ولی بعضیهای دیگه ندارند!!!!!!!!!!!!!!! 

با همکارم صحبت می کردم گوشی رو که قطع کردم به باباجون گفتم آقای د  داره از شرکت ما میره. دیبا با غصه به پرند گفت می بینی آقای د از شرکت مامان اینها بره اون وقت بریم شرکت، کی برامون توپ و تانک بکشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ 

خداحافظ بیا علی (یا علی)

فال حافظ امروز

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/۳ - مامان ديبا و پرند

صورتی

سلام

یه کاتالوگ اسباب بازی دستشون بود، یه سری لوازم خونه پیدا کردند که زده بود برای 8 سال به بالا. دیبا گفت برام می خری؟ گفتم نه. اینها واقعی هست و هر وقت 8 ساله شدی میگیرم. پرند گفت ولی مامان اینها صورتی هستند وسایل صورتی واقعنی نیستند و اسباب بازی هستند .برای دیبا بگیر!!!!!!!!!!!!!

این روزها دیبا خیلی جالب به حرفهای من دقت می کنه . در کل جلوش نمی تونم تلفن خصوصی داشته باشم. در مورد همه چیز می پرسه و می خواد که بدونه. امروز هم سنجش داشت و بنابراین استخر و اسکیت تعطیل شد. پرند هم گفت که نمیره. داشتم آماده می شدم دیدم ساک پرند رو اماده کرده و گفت که به مسئول استخرشون می گم که چون خواهر پرند امروز سنجش داره، پرند فقط بره توی کم عمق آب بازی کنه!!!!!!!! به پرند گفتم اگه ناراحتی تو هم تعطیل کن و اونهم از خدا خواست.

یه مدته که مرتب با کامپیوتر کار می کنند و تلویزیون تماشا می کنند. گفتم چشمتون ضعیف میشه. گفتند عسل گفته اگه این کارها رو بکنیم چشممون ضعیف میشه و می تونیم عینک بزنیم!!!!!!!!!!! حالا گفتم اگه سنجش مشکلی نداشت براشون عینک می گیرم ولی باید دائم استفاده کنند!!!! دیبا گفت من توی مهد خجالت می کشم. گفتم خجالت نداره تو دوست داری عینک بزنی حالا دیگه مهد و خونه نداره. خلاصه که اگه دیبا رو اینجوری دیدین تعجب نکنید!!!! (امان از آرزوهای بچگی . توی بزرگی چقدر پول خرج کردم که دیگه عینک نزنم ) 

خودم نوشت : ساعت 12 امروز رو خدا به خیر بگذرونه.

خودم نوشت بعدی: گواهینامه ایزو رو برای شرکت گرفتیم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گرم از وصل برخیزد که با دلدار بنشینم

زجام وصل می نوشم زباغ عیش گل چینم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٥/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند