Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

دوست من دوست داره با دوست تو دوست بشه.

سلام

تا همین سال گذشته وقتی که می رفتیم پارک این بچه دبستانیها ( معمولا دخترها) رو می دیدم که به یکی می رسند و میگن میایی با هم دوست بشیم و بعد از 30 ثانیه با هم دوست می شدن و می رفتند سراغ بازی. این وضعیت هرگز برای دیبا و پرند اتفاق نمی افتاد. دیشب بقچه مون رو بستیم و شام برداشتیم و رفتیم پارک. به محض رسیدن یه دختر اومد جلوی دیبا و گفت اسمت چیه؟ دیبا بهش گفت . اونهم گفت من الهه هستم و بیا با هم دوست بشیم و بدون توجه به نظر دیبا از یک میله رفت بالا و کلی برای دیبا هنرنمایی کرد. دیبا هم مات و مبهوت ایستاده بود و نگاهش می کرد و اصلا هیچ واکنشی نشون نداد. اون دختر هم که حس کرد دیبا به اندازه کافی اکشن نیست رفت و یه دوست دیگه پیدا کرد. 10 دقیقه دیگه دوباره اومد و گفت رزیتا! بیا بریم بازی!!!!!!!! دیبا با یه نفرت شدید بهش نگاه کرد و گفت پرند بیا بریم. دختره دوباره گفت مینا چرا نمیایی بازی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیبا دیگه داشت دیونه می شد  و به من گفت مامان بیا بریم کنار فواره و سنگر رو ترک کرد. ولی متوجه شدم که خیلی نمیدونه باید چکار کنه و بهش سخت میگذره که یه نفر هی بخواد از این شاخه به اون شاخه بپره. وجود دوتا خواهر در کنار هم مانع رشد مهارت دوست یابی میشه. یه خورده باید باهاش کار کنم که توی مدرسه مشکل نخوره.

 

جور دیگر باید رفت!!!!!!

 

دیبا دورخیز می کرد که از سرسره بصورت برعکس بتونه بره بالا. یه پسر کوچولوی 7 ماهه توی بغل پدرش با دیدن دیبا کلی جست و خیز می کرد. این دوتا شده بودند سوژه توی پارک. به بابای بچه گفتم آینده این بچه یه خورده خطرناک به نظر می رسه ایشون که از الان با دیدن یه دختر خانم اینطور واکنش میدن خدا به خیر کنه 10 سال آینده رو!!!!!!!!

رفتیم شام بخوریم با خوردن اولین لقمه 4 تا گربه ریختند دورمون. خیر سرمون رفتیم اشتها باز کنیم بدتر اشتها کور کردیم و برگشتیم.

از امروز کلاسهای استخر واسکیت شروع شد. امیدوارم بهشون خوش بگذره.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/۳۱ - مامان ديبا و پرند

فارقل تحصیل (فارغ التحصیل)

سلام

انگار همین دیروز بود که دیبا رو در سن 4 ماهگی بردم مهد . اون موقع بچه های پیش دبستانی داشتند برای جشن آخر سال اماده می شدند. تمام اون روزها فکر می کردم آیا اون روز میرسه که منهم توی جشن فارغ التحصیلی دیبا شرکت کنم و امروز فکر می کنم که چقدر زود اون روز رسید.

 

دیروز جشن بود. از ساعت 5/6 شروع شد و تا حدود 5/9 ادامه داشت. اون وسط پرند و همکلاسیهاش هم یه برنامه داشتند. جشن توی حیاط ساختمان جدید مهد برگزار شد.از هفته آینده قرار هست که بچه ها اونجا برند.

 

خوب شد به موقع رسیدیم!!! (خوشگل خانم پشت سر دیبا رو می شناسید؟؟؟با اینکه 1 ماه بیشتر نیست که اومده ولی به خوبی خودش رو به جشن رسونده بود)

  برنامه های متنوعی داشتند و کلا گزارش کار فعالیتهای 9 ماه قبل بود. دیبا هم برنامه هاش رو به خوبی اجرا کرد . برنامه هاشون شامل سرود جمهوری اسلامی، قرائت سوره عصر، قرائت سوره توحید، معرفی کشورها، معرفی استانها، تاتر خروسه نگو یه ساعت، شعر انگشتها، سرود نماز، و در نهایت هم سرود خداحافظی از مهد کودک که با دیدن اشکهای یکی از پسرهای گروه واقعا اشکم در اومد.  

 

سرود  نماز - دیبا نفر اول سمت چپ

در تمام مدتی هم که پرده کشیده بود صدای غر زدنهای دیبا می اومد. وسط نمایش خروسه نگو یه ساعت هم دیبا اشتباهات بچه ها رو تذکر می داد. بچه ام مرد از بس حرص خورد!!!! چون هیراد و هلیا سفر بودند و هنوز نرسیده بودند خدا رو شکر که موقع نمایش رسیدند (می تونم به قول خودت فارقل تحصیلی دانشگاهت رو ببینم؟؟؟؟؟) 

 

آخر شب توی خونه با گل کادو پرند و ساعتی که مهد بهشون کادو داده بود و عکسشون رو وسطش انداخته

امروز صبح هم گفت با اینکه مهد تعطیل شده ولی گاه گداری یه سر به مهد می زنم!!!!!! ولی پرند هنوز باید بره مهد. گفتم حالا شما فعلا تشریف ببرید تا یه مادر تمام وقت براتون پیدا کنم.

 پرند خانم که از شدت خستگی کفشهاشو در آورده و نشسته

خداحافظ بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

یوسف گمگشته باز آید زکنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/۳٠ - مامان ديبا و پرند

انگشت نگاری

سلام

پرند معدن اخلاق، امروز ترکوند. صبح دنبال یه سری کار اداری بودم و بعد هم باباجون با بچه ها رفته بودند دنبال بقیه کارها. از مهد تماس گرفتند که چرا نیومدید ؟امروز اولین جلسه استخر و اسکیت بچه هاست و شما غایب هستید. بهشون گفتم شما برین اگه تونستم بچه ها رو می رسونم .البته بعد دیدم که امروز بهتره که کلاس نرند و از جلسه بعدی به گروه ملحق خواهند شد.  وسط کارها یه دفعه از شرکت تماس گرفتند که یه جلسه مهم داری و سریع خودت رو برسون اون سر دنیا توی جلسه. منهم راه افتادم و سریع یه ماشین دربست گرفتم. وسط کردستان باباجون زنگ زد که خودت رو برسون که پرند پایین فرم انگشت نمی زنه!!!!! ظاهرا گیر داده بود که بدون مامان انگشت نمی زنم. در وضعیت روانی خودم رو رسوندم و دیدم که وضعیت آروم شده. حالا گیر داده بود که تو باید منو برسونی مهد. کسانی که اونجا بودند خارج از نوبت کار پرند رو انجام دادند و گفتند شما فقط این رو ببر از اینجا!!!!!!! با نیم ساعت تاخیر رسیدم به محل جلسه و کلا به همه لبخند زدم!!!!!

عکس پرسنلی خاله سوسکه

 دیبا گفت که دوستانش بهش گفتند اگه دندونش رو از پنجره بندازه بیرون دندون طلا در میاره!!!!! البته گفت که اینکار رو نخواهد کرد چون اصولا از دندون طلا خوشش نمیاد.

پرند گفت بچه ها گفتند اگه قیچی رو بهم بزنیم شب مامان و بابامون دعوا می کنند!!!!! باباجون بهش گفت از دوستات یه استعلام کن که وضعیت آرایشگرها و خیاطها چطوری میشه چون اونها دائم دارند با قیچی کار می کنند ؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٢٩ - مامان ديبا و پرند

کف صابون

سلام

چهارشنبه رفتم خونه دیدم دیبا با باباجون اومده ولی پرند هنوز توی مهد هست. گفتم چرا پرند نیومد؟  دیبا گفت باباجون اومده بود دنبالمون بعد پرند گفت من با مامان میام ولی من دیدم باباجون تنهاست برای همین باهاش اومدم . میدونی چیه مامان ؟ نه اینکه پرند وقتی کوچولو بود تو از دلت آوردیش بیرون و هی بهش مهربونی کردی حالا خیلی لوس شده و همیشه میاد به تو می چسبه!!!!!!! به دیبا گفتم سریع آماده شو بریم سراغ پرند که با اناهید و مامانش بریم پارک . رفتم مهد پرند گفت چون آناهید صبح به من گفته بود که عصری قراره بریم پارک برای همین با باباجون نرفتم خونه و منتظر تو شدم. توی پارک هم تقریبا دو سوم زمان مشغول رفع قهر بودیم و توی اون هوای داغ کلی لذت بردیم . 5 شنبه صبح با بچه ها رفتیم برای باباجون و البته بیشتر برای این دوتا کادو گرفتیم و با سردرد ناشی از آفتاب زدگی برگشتیم خونه. جمعه هم یه سر رفتیم ه.ایپر مارکت که چشم مون روشن بشه. البته دیبا و پرند گفتند که ش.هروند رو بیشتر دوست داشتند.

پرند از توی دستشویی داد زد که صابون کم شده. دیبا بهش گفت اشکال نداره عوضش دستمون کمتر کفی میشه و زودتر می تونیم با آب بشوریمش.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٢۸ - مامان ديبا و پرند

مهربون

سلام

دیروز که رسیدم مهد هیراد دوید و اومد به من گفت دیبا خیلی مهربونه. قراره شنبه برای من لگو بخره!!!!!! دیبا که اومد متوجه شدم نه تنها هیراد که قراره برای ریحانه و درسا و... دیگه هم لگو بگیریم. در ضمن موتجه شدم که یه جعبه باکوگان که خاله سمیرا بهش کادو داده بود رو به یک ورق کادو با یکی از بچه ها تاخت زده. پرند هم یه اسباب بازیشو به یکی از دوستهاش داده بود و می گفت بریم شهر کتاب یکی دیگه برام بگیر. کاملا کفرم در اومد و کلی باهاشون صحبت کردم. به دیبا گفتم که دارم پولهامو جمع می کنم!!!!!  برای پی اس پی پایان کلاس اول و خرگوش پایان کلاس دوم و اینکه برای هر بچه ای فقط به مناسبت تولدش کادو می گیریم و نه دلیل دیگه. حالا نمی دونم تا چه حد قانع شد.

امروز صبح دومین دندون شیری هم افتاد. پرند به دیبا گفت که اگه فرشته دندون شیری  یه میکی ماوس براش بیاره به دیبا خواهد داد!!!! دیبا هم دندونش رو گذاشت زیر بالش تا شاید فرشته دوباره هم کادو برایش بیاره. البته گفتم که فرشته دیگه کادو نخواهد آورد. ولی خودمون عصر یه سر به شهر کتاب خواهیم زد .

دیروز هم کلاس موسیقی بود که در شرایط بسیار افتضاحی برگزار شد. چون دیبا واقعا هیچ تمرینی نکرده بود. و یک نفس هم برای معلمش خاطره تعریف کرد. بعد هم برای این هفته ولگا (اولگا؟) رو باید تمرین کنه که به مربیش گفتم احتمالا من دیگه یه دونه مو هم توی سرم نمی مونه. ولی اون میگه اصلا حرص نخور و بگذار همینطوری بره جلو .

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٢٥ - مامان ديبا و پرند

مزرعه

سلام

دیبا با بغض اومد و گفت دلم برای خاله سمیرا تنگ شده. گفتم منهم همینطور. میتونیم بهش تلفن بزنیم و باهاش صحبت کنیم. گفت الان نمیشه چون خاله سمیرا داره توی مزرعه کار می کنه و نمی تونه به ما جواب بده!!!!!

از پرند پرسیدم شام چی می خوری؟ گفت زرشک پلو با مرغ. گفتم دیشب خوردی. یه چیز دیگه بگو. گفت زرشک پلو با آب مرغ!!!!!!!!!!!!!!

بعد از بازبینی سریال ش.بهای برره در مشهد ، دیبا اومده و به باباجون میگه تو باید با موهای من!!!! ( به مادر میگفت مواآ )  ازدواج کنی!!!!!

به خاله سمیرا کلی سفارش کادو داده بودند. بهشون گفتیم چرا به خاله میگین باید به مامان و باباتون بگین. گفتن خاله سمیرا حتما می خره ولی مامان و بابا نه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٢٤ - مامان ديبا و پرند

اون قدیما

سلام

دیبا پرسید شما که کوچولو بودین هم مهد بود؟ گفتم آره. گفت شیرخوار هم داشت؟ گفتم آره خوب برای مامانهایی که کار می کردن باید بچه هاشون رو شیرخوار می گذاشتند دیگه. بعد یه خورده با تردید بهم نگاه کرد و پرسید مهدتون هم سیاه و سفید بود؟؟؟؟؟ (از بس عکسهای اون زمانها رو دیده که سیاه و سفید بودن فکر می کنه کلا اون زمان همه چیز سیاه و سفید بوده!!!!)

نظر به اینکه پرند به دلیل ناراحتی گوارشی چند وعده پلو ماست خورده حالا دیگه تا میشینه سر سفره میگه دلم خیلی درد می کنه فکر کنم فقط باید پلو ماست بخورم!!!!!!!!

داشتند با امیر رضای دایی بازی می کردند. بعد یکباره تصمیم گرفتند که با خودشون بیارنش تهران (فکر می کنند این بچه عروسکه) دیبا گفت که بهش غذا میده و پرند هم تقبل کرد که پ.ی پ.ی هاشو بشوره. فقط فکر این رو نکرده بودند که اگه بیارنش تهران جواب امیر علی جون رو چی بدن؟؟؟؟

دیبا گفت بریم پارک بازی کنیم . باباجون گفت دخترم هوا خیلی گرمه. دیبا با عصبانیت برگشته میگه مگه تو اون آقای توی اخبار هستی که کراوات آبی میبنده و در مورد هوا صحبت می کنه؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٢۳ - مامان ديبا و پرند

خبر چین

سلام

بابای عمو وحید از باغ برامون میوه آورده بود. وقتی هم که بچه ها خوابیدند سفارش دستگاه جدید پخش داده بودیم که برامون آوردند. اول صبح به محض اینکه دیبا بیدار شد متوجه تغییر شد و به اطلاع پرند هم رسوند. پرند گفت فکر کنم بابا الکی گفت که بابای عمو وحید برامون می خواد میوه بیاره. برامون دی وی دی آورده بوده دیدی توی جعبه بود و رویش هم روزنامه انداخته بودند؟؟؟؟؟؟؟ من کلی خندیدم و بهش میوه ها رو نشون دادم. توی مشهد برای عمو وحید تعریف کردم و همگی کلی خندیدند. پرند شب موقع خواب گفت مگه نگفتی که خبرهای خونه رو بیرون نبریم؟ با افتخار گفتم چرا. مگه کی برده بیرون؟ گفت خودت . چرا به عمو وحید گفتی؟ گفتم آخه حرفت خیلی جالب بود برای همین بهشون گفتم. گریه کرد و گفت ولی اونها به من خندیدند و منو مسخره کردند. بهش گفتم اونها چون دیدند عجب حرف با نمکی زدی خندیدند و کسی تو رو مسخره نکرد.

داشتیم از خونه می رفتیم بیرون یه مرتبه دیبا برگشت و با مدیر ساختمان خیلی جدی شروع به صحبت کرد. بعد هم از شون تشکر کرد و اومد. بهش گفتم چی شد؟ گفت ازشون اجازه گرفتم که میتونم توی باغچه لوبیا بکارم؟ ایشون هم گفتند که آره تو هرکاری بخواهی میتونی توی باغچه انجام بدی حتی میتونی بادمجون بکاری!!. توی مشهد سرشام نشسته بودیم دیبا یه لحظه اومد جابه جا بشه. یه دفعه از پشت برگشت و سرش خورد به میز وسط هال و یه بادمجون روی پیشونیش تشکیل شد و گریه دیبا یه لحظه هم قطع نمی شد. همه نگران شدند و یخ گذاشتیم روی پیشونیش و تقریبا بعد از یک ساعت کبودی و ورمش خوابید. بهش گفتم مدیر ساختمون گفتند توی باغچه بادمجون بکاری نه روی پیشونیت!!!!!! بادمجون کاشتن دیبا تا روز آخر سوژه شده بود برای بچه ها.

در جریان به داد و ستدعطری بین خاله سمیرا و خاله لیلی، پریدم وسط و موفق شدم یه عطر حسابی از خاله سمیرا برداشت کنم. کنار هم گذاشتم که آسیبی بهش نرسه. دیروز که بچه ها رو از مهد برداشتم دیدم عجب بوی خوبی میدن. بهشون گفتم چه عطر خوشبویی کی بهتون زده؟ گفتند از همون عطر خاله سمیرا زدیم. فقط یه دوش کوچولو با یک چهارم شیشه عطر گرفته بودند !!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض براسرار علم غیب کند 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٢٢ - مامان ديبا و پرند

مشهد نامه

سلام

چهارشنبه ساعت ٢ بعد از ظهر به طرف مشهد راه افتادیم. اولین بار بعد از تولد بچه ها بود که با ماشین می رفتیم. بچه ها از اول مسیر خوابیدند و حدود ساعت ۶ بیدار شدند. حدود ٨.۵ رسیدیم سبزوار و رفتیم خونه عمه که صبح با اونها مسیر رو ادامه بدیم. خدا رو شکر توی مسیر رفت مشکل خاصی نداشتیم و بچه ها هم خیلی خسته نشدند. ۵ شنبه هم ساعت ٧ از سبزوار اومدیدم بیرون و حدود ١٠ صبح خونه مامان بودیم. توی مسیر بعد از پلیس راه مشهد اولین دندون شیری دیبا خانم افتاد. البته بهش گفتم چون به فرشته دندون شیری خبر نداده بودیم ممکنه که برایت کادو نیاره. ولی در کمال تعجب پرند صبح جمعه ساعت 5 !!! که از خواب بیدار شد با تعجب دیبا رو هم صدا زد که بیدار شو فرشته برایت کادو آورده. یه بسته خونه سازی چوبی و یه مسواک و خمیر دندون برای دیبا و یه اسب پونی به همراه مسواک و خمیر دندون هم برای پرند آورده بود . روز جمعه هم  خاله لیلی و نسیم و سپهر رسیدند مشهد و آتیش سوزوندن رسما شروع شد.  

خونه جدید مادر بزرگ نزدیک یه پارک هست و رفتن خونه مادر بزرگ به شوق رفتن به پارک انجام می شد. جمعه ظهر رفتیم اونجا و بعد از ظهر بچه ها رفته بودند توی پارک. دیبا و پرند از در و دیوار بالا می رفتن و مهارتهاشون در زمینه انجام عملیات ژانگولر روی تاب و سرسره رو به پسر عموهاشون پز می دادند اون دوتا هم با تعجب به این موجودات نگاه می کردند.

 دیروز هم صبح ساعت 7 حرکت کردیم و 4.5 خونه بودیم. توی راه به دلیل مشکلات پرند چندین بار توقف کردیم خدا رو شکر خونه که رسید وضع معده اش بهتر شد.

خدا رو شکر توی این سفر خاله سمیرا پیش بینی کرده بود و دیگه لازم نبود روزی 3 نوبت اسرار 5 جنگجو رو ببینند. کلی کارتون جدید گرفته بود و ما توی این مدت فقط 4 بار اسرار 5 جنگجو رو دیدیم!!! در ضمن بچه ها روی خودشون نامگذاری کردند و در حال حاضر پرند : ببری- دیبا: میمون- امیر علی : لک لک- امیر رضا: پاندا!!!- نسیم : افعی و سپهر هم مانتیس هست. سجاد استاد اودوی و عماد هم استاد شیفو شدند. موفق شدیم کارت هم برای پرند بگیریم و کلی با بچه ها بازی کرد ولی شب آخر که داشتیم وسایلمون رو جمع می کردیم به طرز عجیبی !!!! کارتها ناپدید شدند. چون اگه بودند احتمالا امروز پرند با کارتهاش می رفت مهد .

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٢۱ - مامان ديبا و پرند

پاستور

سلام

پرند با ناراحتی اومد و گفت مامان کسرا امروز با خودش پاستور !!! آورده بود مهد. پرسیدم چی؟؟ گفت پاستور. گفتم این چی هست؟ گفت یه سری کارته شبیه کارتهای بازی ر.یم!!!! ولی کوچکتر از اون هست. من به کسرا  گفتم بده ببرم خونه با دیبا بازی کنم بهم نداده. برامون می خری؟؟؟ بابا جون گفت که یه سری کارت هست که عکس گل و اینطور چیزهاست از اونها براشون بگیر. پرند گفت نه. من از اون کارتهایی می خوام که عکس کینگ و سرباز داشته باشه!!!!!!!!!!!!!!!

از مهد اومدیم بیرون. پرند با داد و بیداد گفت که با مامان اناهید بریم خرید. گفتم مامان من خودم کلی خرید کردم. گفت نه مامان اناهید خیلی خریدهای خوبی می کنه!!!!!!! گفتم بریم خونه. اون روز من ماشین رو تصادفا جلوی یه میوه فروشی گذاشته بودم وقتی داشتم می اومدم خونه دنده عقب که گرفتم از توی آینه چشمم به توتهای جلوی مغازه افتاد و برای همین پریدم و توت گرفتم. کنار ظرف توت هم توت فرنگی بود. یه خورده هم از اون و موقع حساب کردن هم دیدم که بلال داره، خوب بلال هم گرفتم. بعد با جیغ و داد پرند رو آوردم. خونه به محض اینکه خریدهای من رو دید گفت : آناهید گفته که مامانش یه روز توت خریده. ولی تو از مامان اناهید خیلی بهتر خرید می کنی!!!!!!!!!!!!! ( خدا رو شکر مقبول افتادیم!!!!)

خودم نوشت: به احتمال زیاد پست بعدی از ولایت ارسال خواهد شد.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/۱۱ - مامان ديبا و پرند

خواهر

سلام

دیروز با اناهید رفتیم پارک. بماند که بیشتر وقت به گریه و زاری گذشت چون پرند و آناهید با هم بازی می کردند و دیبا تنها شده بود. یه جا پرند و اناهید روی تاب نشسته بودند یه آقایی هم کنارشون نشسته بود و سر صحبت رو باهاشون باز کرد. بعد پرسید که شما با هم چکاره هستین. پرند گفت دیبا خواهر منه. من هم خواهر اناهیدم. آقاهه گفت پس همگی با هم خواهرین؟ پرند گفت نه . دیبا با من خواهره ولی من با آناهید خواهرم!!!! بعد آناهید یه خورده آی کیو به خرج داد و گفت اره منهم با دیبا خواهرم!!!!  بعد دیبا هم رفت به کمکشون که آقاهه رو توجیه کنه. یه خورده که باهاش بحث کرد آقاهه گفت شما دارین منو سرکار میگذارین؟؟؟؟؟ گفتم عاقبت آدم فضول همینه که ٣ تا بچه فسقلی اساس بگذارنش سرکار!!!!!! 

وقتی بچه ها از مهد میان خونه میدونن که باید کل لباسها رو بندازن توی ماشین لباسشویی. مخصوصا جورابهاشون رو. با پرند بحثم شده بود. منو تهدید کرد که با همین جورابهام میرم توی تختم می خوابم!!!!!!!

دیروز رفته بودم داخل مهد. چون اخر وقت بود آذر جون بهم اجازه داد که با کفشهام برم داخل دفتر. دیبا اومده بود و الا و بالا باید رو کفشی بپوشی چون آذر جون خسته میشه بخواد اینجا رو تمیز کنه. (کاش یه ذره هم به فکر خستگی من بودی مادر!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

 یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/۱٠ - مامان ديبا و پرند

پ.وست موز

سلام

دیروز بعد از مهد دوان دوان رفتند به سمت یه س.وپر توی یه خیابون دیگه. دامادمون !!!گفته بودند که از اونجا خرید کردن. دو بسته از این اجی مجی ها گرفتیم و برگشتیم خونه. داخلشون یه فیلمی به نام پ.وست موز بود!! بود. دیبا گفت من این رو می برم مهد که با بچه ها ببینینم. گفتم این برای بچه ها مناسب نیست. دیبا گفت چرا. روی جلدش عکس موز کشیده!!!!!  گفتم مگه باید عکس خربزه داشته باشه که بفهمی برای بزرگترهاست. این به درد شما نمی خوره. بعد باباجون اومد و داشت سر به سرش میگذاشت. دیبا بهش گفت : زشته موجود. گفتم این طرز صحبت با بزرگتر نیست . مودب باش. گفت پ.وست موز!!!!!!! اینهم فحش جدید.

دیروز که رفتم مهد هیراد دوان دوان اومد جلو و گفت خاله شما چقدر جوان هستید . چند سالتونه؟؟؟ ( الان کلا گوشهام دراز شده . داماد سر خونه هم می گیریم!!!!!)

دیروز که رفتم مهد دوتا دختر نازنین جلوم ظاهر شدند. دیدنشون بعد از خستگی یه روز کاری کلا لذت بخش بود و ناخوداگاه رفتم به ۴ سال قبل و مهد قبلی که بچه ها اونجا هم با همکلاسی بودند. 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

طالع اگر مدد کند دامنش آورم به کف

گر بکشم زهی طرب وربکشد زهی شرف

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٩ - مامان ديبا و پرند

زشته موجود

سلام

یه دعوای حسابی با هم کردن و چندین بار هم ف.حشی که تازه یاد گرفتن رو رد و بدل کردن و این ف.حش چیزی نیست جز « زشته موجود»!!!! که با غیظ هرچه تمامتر ارسال میشه. منهم بهشون گفتم که دیگه حق ندارین با هم حرف بزنید چون دیگه هیچ کدومتون خواهر هم نیستین و از این به بعد هم باید تنهایی بازی کنید!!!! پرند که طبق معمول رفت توی تختش و خوابید. دیبا هم تنها موند. یه خورده بازی کرد. کارتون دید. با کامپیوتر ور رفت . حوصله اش حسابی سر رفت. موقع شام پرند رو بغل زدم و آوردم سر سفره و به زور یه خورده غذا دهنش گذاشتم و رفتیم که دندون بشوریم و دوباره بخوابیم. بعد دیبا اومده بود و بغلش کرد و حسابی بوسیدش. گفتم شما قرار بود که با هم حرف نزنید دیبا گفت نه مامان ببین چقدر داریم به هم مهربونی می کنیم می خواهیم که با هم خواهر باشیم. فعلا اوضاع آرومه تا دعوای بعدی.

اسپایدر من !!!‌طی یک عملیات انتحاری قفسه اسباب بازیهای بچه رو مرتب کرد ولی دقت نکرده بود که یه سری وسایل رو نباید می برده. منهم تمام مدت فکر می کردم که این وسایل توی انباری هست ولی بعد متوجه شدم سر کوچه راحت تر از انباری بوده!!!!( قفل در انباری یه خورده بد قلقه)5 شنبه صبح دیبا می خواست با پوست هندوانه کشتی !! بسازه و لازمه این کار داشتن باربی بود. از 10 باربی خریداری شده قبلی حتی یک دونه اش هم نبود . در نتیجه باباجون شال و کلاه کرد و رفت براشون باربی خرید. یه خانواده باربی برای پرند و یه باربی و دوچرخه و اینها برای دیبا. دیبا هم با پرند یه معامله خیلی عادلانه کرد. آقای باربی!!! رو گرفت و یه گیره مو برای خانم باربی داد!!!!!! 

از هفته قبل ثنا همکلاسی دیبا بهش قول داده که میره و برای دیبا و پرند پی اس پی می خره. دیبا هم هر روز با ذوق و شوق میره مهد ولی هنوز این اتفاق نیفتاده به نظرم با ثنا بازی نمی کرده و اون برای جلب توجه دیبا این وعده رو بهش داده. این روزها فرشته دندن شیری باید بیاد خونه ما. نمی دونم پی اس پی بگیره یانه؟؟؟ قبلا به دیبا قول دادم که کلاس اولش رو که خوند به عنوان جایزه براش بگیرم ولی الان یه خورده تردید دارم که شاید بد نباشه زودتر بگیرم. ولی پرند رو نمی دونم چکار کنم؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دیدی ای دل که غم عشق دگرباره چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/۸ - مامان ديبا و پرند

وای ی ی

سلام

بعد از رفتن آقای تعمیرکار ، دیبا در حالت کاملا متفکرانه اومد و پرسید : مامان اگه هیراد درس نخونه باید تعمیرکار بشه یا ایفون درست کنه؟ گفتم آره البته اون در بهترین حالته که بره و این کارها رو یاد بگیره.

دیبا گفت : مامان روزها که میرم مهد هیراد میاد واز من می پرسه دمپایی هام رو درست پوشیدم؟ اکثرا هم چپه می پوشه . باید بهش بگم درست بپوش. فکر کنم مدرسه اسمشو ننویسن چون اون روزی که ما رفته بودیم مدرسه، اون موقع که شماها داشتین مدرسه رو تماشا می کردین خانم مدیر از من پرسید که گوش راستت کدومه؟ چشم چپت کجاست اون وقت از هیراد بپرسن اسمشو مدرسه نمی نویسن.

دیبا گفت مامان توی صف ورزش که می ایستیم هیراد من همیشه باید بپرم و هیراد رو درست کنم . وقتیکه توی شعر میگه دست راست روی پای چپ. من شیرجه می زنم و دست و پای هیراد رو درست می کنم. دیگه بهش گفتم دیبا جون فکر کنم این هیراد زیاد کار داره. مادر بیا بیخیالش شو. اون مردهایی که این چیزها رو یاد دارن هزارسال طول میکشه که توی راه بیاریشون وای به حال اینکه روی موارد مقدماتی هم گیر داره!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ساقیا برخیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غم ایام را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٧ - مامان ديبا و پرند

مارررررررررررر

سلام

دوستان خوب دیروزتون مبارک.

دوشنبه بعد از مهد رفتیم پارک و بچه ها تا ساعت 5 مشغول بازی شدند. بعد هم پرند گفت که به یه مورچه آب داده به عنوان غذا!!!!!!!!

دیروز هم برنامه کلاس موسیقی داشتیم که دیبا واقعا بد بود و در نتیجه درس جدید نگرفت. در همون ابتدای فلوت زدن به معلمش گفت که دندونش لق شده و دندون پشتی داره در میاد.  معلمش هم گفت باید تمرینت رو بیشتر کنی چون امواج باعث میشن که دندونت راست در بیاد!!!!!! حالا دیبا یه خورده ذهنش درگیر شده و دیشب داشت از باباجون استعلام می کرد.  ضمنا پرند هم به شدت داشت به دیبا آموزش می داد که انگشتهاشو به چه شکلی روی فلوت بگذاره که صدای سوسک درنیاد!!!

دیروز باباجون داشت تعریف می کرد که سر کلاس بوده ( کرج) و یه مار یک متری اومده توی کلاس و از پشت سر باباجون بر نحوه تدریس نظارت می کرده!!!! (کلاس طبقه دوم دانشگده بوده!!!!!) بعدمامورین آتش نشانی میان  و ماره رو می برند. پرند هم با هیجان تعریف کرد که یه گربه اومده بوده توی اتاق بازیشون و خاله اقدس گربه رو می اندازه بیرون. ( مگه چنین اتفاقاتی بیفته که ما بتونیم یه کلمه از دهن این دختر حرف بیاریم بیرون)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مدام مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٤ - مامان ديبا و پرند

گروه

سلام

دیبا طبق معمول تا نگاه به سفره کرد گفت غذا نمی خورم. گفتم بیا یه جریان خوب برایت تعریف کنم. ما توی بخش برای اشاعه فرهنگ کار گروهی!!!! به گروه های مختلف تقسیم شدیم و هر کسی توی یکی دوتا گروه مشغول هست. این گروهها کلا ربطی هم به سمت و چارت و از این چیزها نداره. اون روز سرپرستهای دوتا گروه با هم بحثشون شده بود که من کجا باشم. برای دیبا این جریان رو با آب و تاب تمام تعریف کردم( تا حدی که تونست یه بشقاب برنج رو بره بالا!!!) در آخر گفت مامان اصلا با هیچ کدوم از اینها کار نکن. برو واسه خودت یه گروه تشکیل بده و فقط با خاله مهفام، خانم مهندس ل و آقای د همگروه شو!!!!!  

عمو دیشب از ا.مریکا اومده بود و داشت تعریف می کرد که رفته توی برنامه تریس!!! آ.نجل. باید قیافه دیبا رو می دیدین که با چه افتخاری به عمو نگاه می کرد و عمو نفهمید چطوری از دست سوالات دیبا فرار کرد.

امروز صبح هر دوتایی منو از اتاقشون انداختند بیرون و با باباجون پشت درهای بسته مشغول گفتگو شدند. خدا به خیر بگذرونه. فکر کنم برای هدیه روز مادر یه ست کامل لوازم بن تن یا باربی کادو بگیرم!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودازده از غصه دونیم افتادست 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/٢ - مامان ديبا و پرند

ناخوداگاه

سلام

دیروز آخرین جلسه کلاس یوگا برگزار شد و به دلیل به حد نصاب نرسیدن فعلا از ترم جدید خبری نیست. بعد از کلاس هم رفتیم شهر کتاب چون امروز تولد ماهان و محیا  بچه های خاله اکرم هست ( البته متوجه نشدم که تولد کدومشونه !!) و به قول پرند منهم مامان مهربونی هستم و برای تولد همه بچه های مهد کادو می گیرم!!!!!! ضمن رانندگی پرند مرتب توصیه می کرد که مامان تند نرون چون دندون دیبا لق شده و وقتی تو تند میری می افته هااااااااااااااااا

دیبا با هیجان گفت من میدونم ناخودآگاه یعنی چی. گفتم یعنی چی؟ گفت ناخدا رو که می شناسی روی قایق هست و راننده قایقه. گفتم آره. گفت یه اتاقی روی قایق داره که میره توش، به اون میگن ناخداگاه!!!!!!!!!!!

یه آقایی توی خیابون می رفت دستش رو سایه بون چشمهاش کرده بود که آفتاب نیفته توی چشمش. پرند گفت آقا تپله رو ببین داره شعر where are you رو برای خودش می خونه!!!!!! (ظاهرا تیچر موقعی که این شعر رو می خونه چنین حرکتی رو انجام میده براشون!!!!)

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت

بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/۳/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند