Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

چقدر فعال بودیم ما!!

سلام

بعد از اینکه روز چهارشنبه خبر ثبت نام رو به دیبا دادم یه جوشش مجددی توی دلش ایجاد شده. برام لیست لوازم تحریرش رو نوشت و داره به شدت وسایلش رو اماده می کنه. امیدوارم اول مهر بتونه بره مدرسه!!!!

5 شنبه خیلی روز پرکاری بود. اول صبح راه افتادیم  و رفتیم خونه خاله لیلا به صرف استخر.نارگل، دیبا، کیمیا، نگار و  پرند حسابی شنا کردن و ساعت 1 به زور از استخر کشیدیمشون بیرون. این وسط شنا کردن اون نگار عسل شاهکاربود و بعد هم 3 ساعت پشت هم خوابید از بس که فعالیت کرد توی استخر. بعد مراسم کباب پزون روی پشت بوم . که کلی با اسکوتر بازی پدر همسایه طبقه بالا در اومد. بعد پارک و دلی از عزا در آوردن. دوباره خونه خاله لیلا برای تکمیل بازیها. بعد هم قنادی و شیرینی خریدن . در آخر هم بیهوش شدن از ساعت 9 شب الی 7 صبح. من خودم کم آوردم ولی این وروجکها تا آخرین لحظه مشغول جست و خیز بودن. نگار طلا هم که همینطور مشغول دلبری بود.

خاله لیلا دستت درد نکنه روزمون رو ساختی. نارگلی خیلی دوستت دارم.

جمعه دیگه نای بیدار شدن نداشتم و این دوتا از ساعت حدود 7 بیدار شده بودند و یه ریز بالای سر من بودند که صبح شده چقدر می خوابی.

دیبا دندونش لق شده و حسابی خنده دار صحبت می کنه. روزی 10 بار هم میاد که ما سوراخ پشت دندونش رو بررسی کنیم. حالا نمیدونم فرشته دندون شیری قراره کادو چی بیاره.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۳۱ - مامان ديبا و پرند

آرزوهای بزرگ

سلام

دیبا گفت مامان نشستم و با هیراد تمام صحبتهامو کردم. یه ماشین می گیریم مثل ماشین عمو رامین. بعد میاییم و شما رو هم با خودمون می بریم گردش. دوتا بچه میاریم براشون تخت دو طبقه می گیریم. برای خودمون هم یه تخت دوتایی می خریم. گفتم اگه بچه هاتون هی خواستند بیان کنار شما بخوابن چی؟ گفت : بچه ها ما شجاع هستند و خودشون تنهایی توی اتاقشون می خوابند!!!!! ولی دوتا دیوار کوب هم میگذاریم توی اتاقشون یکی کنار تخت بالا و یکی کنار تخت پایین. ولی با هیراد صحبت کردم اگه فایلهاشو بریزه وسط خونه، اگه لباسهاش وسط خونه باشه، اگه بخواد همش اخبار و فوتبال تماشا کنه از خونه می اندازمش بیرون و خودم با بچه هام زندگی می کنم ولی اون موقع با فربد ازدواج می کنم. به فربد هم شرطها رو می گم اگه اونهم بخواد نامرتب باشه با ارشیا ازدواج می کنم و اگه اونهم نشد با بردیا ازدواج می کنم. اگه بردیا هم خوب نبود می رم و با دانیال ازدواج می کنم و اگه اونهم نشد یه مرد مرتب پیدا می کنم!!!!!!!!!!!!!

دیروز پرند از 4 بعد از ظهر تا 10 شب یه نفس خوابید. ما هم رفتیم کلاس و آهنگ دیروز «ریحان»  بود. که حالا این هفته باید تمرین کنیم. سپهر هم از اول تایم دیبا اومد و تمرینها رو دوتایی انجام دادند که دیبا به خاطر رقابت حسابی دقت کرد و خاله کلی ازش راضی بود.  قبل از رفتن به کلاس، دیبا گفت این دفعه که ثبت نامم تموم شد دیگه اسم منو ننویس چون دیگه نمی رم. وقتی از کلاس بر می گشتیم به دیبا گفتم که حیف که تو دیگه نمی خواهی بری. گفت نه من حتما می رم تازه می خواهیم تنبک رو شروع کنیم.

ساعت حدود 9 دیبا هم خوابید منهم شادمان که الان کلی کار عقب افتاده رو انجام میدم. پرند 10 بیدار شد و یه خورده غذا خورد و گفتم بریم بخوابیم. گفت نه بیدار باشیم. گفتم خوابم میاد. با بغض هرچه تمامتر گفت تو مامان خیلی خیلی بدی! با دیبا بیدار موندی اما با من بیدار نمی مونی. حسابی بهم برخورد. تا 12 نشستیم و با هم کتاب خودنیم و صحبت کردیم و بعد خوابیدیم. ساعت 6 صدا زد که ببین همه جا روشن شده دیگه صبحه و بیدار شو.

امروز بالاخره بعد از اینکه دیبا تموم کارهای مدرسه اش رو انجام داد ( از قبیل کسب اطلاعات کامل در مورد لوازم التحریر، لباس فرم، تهیه تلفن مسئول سرویس و...) از رو رفتم و دیبا رو برای کلاس اول و توی مدرسه مورد نظرش ثبت نام کردم. امیدوارم اونجا هم بتونه خوشحال و راضی باشه. رسیدم اونجا داشتند بچه های کلاس اول رو می بردند پارک .کلی ذوق زده شدم.

خداحافظ بیا علی (یاعلی)

فال حافظ امروز

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یارب این تاثیر دولت در کدامین اختر است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٢۸ - مامان ديبا و پرند

تپل

سلام

دیبا پرسید: تو دوست داری من چاق بشم؟ گفتم: نه. من دوست دارم تو قوی باشی. گفت: پس چرا همش میگی بخور بخور اون وقت چاق میشم و دیگه مثل باربی خوشگل نیستم!!!!!!!!!!!! از دیشب هم با پرند قرار گذاشتند که دیبا دلم و پرند هم کمرمو فشار بدن که من دیگه تپل نباشم.

دیبا گفت: بچه ها میگن اگه آب زیاد بخوریم دلمون میرسه تا آسمون ولی من بهشون گفتم که اگه آب زیاد بخوریم فقط اشتهامون پر میشه و دیگه نمی تونیم غذا بخوریم!!!!

دیروز بعد از مهد با آناهید رفتیم پارک و  بچه ها کلی بازی کردند و آتیش سوزوندن. به حدی خسته بودند که پرند ساعت ٧ رفته بود توی تختش و من اونجا تونستم یه خورده بهش غذا بدم و بعدش بیهوش شد.

پرند گفت که اون روز برای جشن، پارسا لباس دومادی پوشیده بوده و عطر باباش رو زده که خیلی بوی خوبی می داده. بعد پرند و آناهید هم هر دو عروسش شدن و رفتند کنارش نشستند!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

رونق عهد شبابست دگر بستان را

می رسد م‍ژ‍ده گل بلبل خوش الحان را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٢٧ - مامان ديبا و پرند

لهجه

سلام

این روزها دیبا داره به شدت برای جشن فارغ التحصیلی آماده میشه. شعر معرفی استان رو هم با لهجه تمرین کرده. اوایل اینطوری می خوند : ما که یک ایرانییوم    از کدام استانییوم؟؟؟ با کلی تمرین میو میو کردن رو از سرش انداختیم و لهجه صحیح رو بهش یاد دادیم. حالا اون روز اومده میگه مامان مشهدیها به حمام میگن حموم؟؟؟؟؟؟؟؟

در گیر و دار تمرینات، ظاهرا برای یه نمایش دوتا کاندید قصه گو هست دیبا و درسا. دیبا تعریف می کرد که درسا اومده و گلوی من رو فشار داده و گفته بالاخره خودم قصه گو میشم!!!!!!!!!!! منهم برای اولین بار بهش گفتم اگه یه مرتبه دیگه این کار رو بکنه حتما محکم بکوب پشت دستش. دارم فکر می کنم این بچه یه خورده بزرگتر بشه حتما رقیبهاشو درسته قورت میده. فعلا کتاب داستانش رو« خروسه نگو یه ساعت» که خیلی هم دوست داشتم  برایش گرفتم و خودش هر روز میشینه و با دقت می خونه. دیروز پرند گفت که درسا اصلا بلد نیست که قصه بگه تند تند شعر رو می خونه ولی دیبا خیلی خوب اجرا می کنه. معمولا روی اینکه دیبا قصه گو باشه یا نه خیلی حساس نبودم ولی الان کلی حرصم در اومده.

خدا رو شکر برنامه دیروز رو خوب اجرا کردند. فقط دیبا خیلی شاکی بود که چرا بهشون موز و شیر و کیک دادند و گفتند باید بخورین!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٢٦ - مامان ديبا و پرند

آرزو

سلام

نسیم طلا ١٠ سالگیت مبارک

پرند می گفت چرخ ماشین افتاده بود بیرون بعد با آناهید دوتایی آرزو کردیم که ای خدایا این میخ پیچ !!!! بشه. بعد زدیمش به دیوار یه دفعه دیدیم میخ پیچ شده. نه اینکه دوتایی با هم آرزو کرده بودیم خدا برامون درستش کرد!!!!!!!!!!!!!!!!

پیش به سوی جشنواره قرآنی

امروز باید می رفتند جشنواره قرآنی و برنامه اجرا می کردند. دیبا می گفت هی به این بچه ها گفتم منو جدی بگیرین!!!! اینقدر مسخره بازی درنیارین. حالا می بینی که این بچه ها آبرومون رو می برند. بهش گفتم خیلی حرص نخور. خاله اکرم نمیگذاره این اتفاق بیفته. باباجون هم دیشب به خطشون کرده بود و می گفت برنامه تون رو باید برای من اجرا کنید. به ویژه پرند که در حین خوندن قرآن و سرودهای مذهبی کلی از کلمه ها رو قاطی پاطی میگفت و ما در حالیکه از خنده منفجر شده بودیم نمی خواستیم به روی خودمون بیاریم. 

 

دیبا و کلاس موسیقی

دیروز بچه ها کلاس یوگا بودن. خاله سیمین بهشون گفت که نقاشی بکشن و بعد با هیجان اومده بود و می گفت چقدر برام جالبه که این دوتا اینقدر از نظر شخصیتی متفاوت هستند.  به ویژه پرند که به هیچ عنوان مطیع دیبا نیست و خودش به راحتی تصمیم می گیره.

 

پرند و پارک چیتگر

دیبا-آناهید و پرند در پارک

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٢٥ - مامان ديبا و پرند

مرد سالار

سلام

باربد داشت از در خونه می رفت بیرون لنگه کفشش رو داد دستم و گفت بگو دختر کوچیکت ( ٣ ماه از پرند کوچکتره) بیاد کفش منو بپوشه!!!!! گفتم بگذار خودم کفشت رو بپوشونم. گفت نه فقط دخترت باید بیاد. پرند اومد و بهش کمک کرد که کفشش رو بپوشه!!!! به مامان و باباش گفتم من این پسرتون رو له می کنم اگه از الان بخواد با دخترم اینطوری رفتار کنه. عمه گفته پسرم نمی دونه چطوری باید ابراز علاقه کنه .

نشسته بودند سر غذا. عمو حمید بهشون گفت تاحالا ندیم هیچ کس ماکارونی رو با ماست بخوره. پرند یه خورده بهش نگاه کرد و تا حالا منهم ندیده بودم کسی ماکارونی رو با فلفل بخوره!!!!

دیبا و پرند با هم کل کل می کردند پرند به دیبا گفت آهای خوابالو!!! دیبا هم بهش گفت چی میگی چاقالو!!!!!!!!!!!

عمو رامین - نگار- مادر بزرگ- بابا بزرگ- جیک جیکو

کیمیا - نارگل-پرند- دیبا

 دیروز بعد از ظهر با خاله لیلا و نارگل جونم، نگار جونم،عمو رامین و خاله فائزه و کیمیا جونم رفتیم تاتر « جیک جیکو در مزرعه» . نظرات متفاوت بود. نارگل معتقد بود که خیلی ناراحت کننده بود ولی دیبا می گفت خیلی خوب بود بیا بریم توی دفترشون بنویسیم که چقدر خوب بوده.  به هر حال گم شدن توی خیابونها قبل از شروع تاتر و گردش بعد از تاتر توی خیابونها به حدی جالب و هیجان انگیز بود که تاثیر کل تاتر رو خنثی کرد. مرسی دوستان خیلی خوش گذشت.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

نو بهار است  در آن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٢٤ - مامان ديبا و پرند

برنامه

سلام

دیروز رسیدیم خونه بالافاصله پرند رو فرستادیم که بخوابه. منهم مشغول انجام کار شدم و به دیبا هم گفتم که سازش رو بیاره و توی آشپزخونه تمرین کنه. بعد هم دوتایی رفتیم کلاس چون پرند هنوز خواب بود. خدا رو شکر این جلسه من رو روسفید کرد و به خوبی درسهاشو جواب داد. توی راه که می اومدیم دیبا گفت مامان! نگین و بردیا امروز همش در مورد ازدواج صحبت می کردند. گفتم چرا؟ گفت : آخه من و هیراد تصمیمون رو گرفتیم که با هم ازدواج کنیم و اینها هم داشتند تصمیم می گرفتند!!!!! گفتم پس از حالا به بعد باید حسابی درس بخونید تا بزرگ شدین بتونید کار مناسبی داشته باشین و پولهاتون رو جمع کنید تا بتونید ازدواج کنید. گفت مگه پول لازم داریم؟؟؟؟ گفتم آره دیگه هیراد باید پول داشته باشه که یه خونه و یه ماشین بخره. دیبا گفت ولی من دوست دارم توی خونه خودمون زندگی کنیم!!!!!!!!!!!!!! گفتم مگه باباجون  ما رو برده توی خونه پدر بزرگ زندگی کنیم؟ گفت پس به هیراد میگم یه خونه نزدیک خونه خودمون بخره. (هورا موفق شدم!!!) بعد دیبا گفت یعنی تو میگی من باید با یه آدم ثروتمند ازدواج کنم؟؟؟ گفتم نه عزیزم . ولی باید تا یه حدودی پول داشته باشه که بتونید برین شهروند خرید کنید. لباس بگیرین واسه خودتون و از این جور چیزها. گفت حتما باید بریم دانشگاه؟؟؟ گفتم اگه برین دانشگاه می تونید شغل بهتری !!! داشته باشین. اگه هیراد نره  دانشگاه مثل اون آقایی میشه که اومد آبفون رو درست کرد. دیبا گفت : همون که تموم دستهاش روغنی بود و تمام دیوارمون رو کثیف کرد؟ گفتم آره. دیدی که خودش گفت من کم درس خوندم باید این کار رو انجام بدم ( البته با درآمدی که داشت من و باباجون تا چند روز دچار افسردگی شده بودیم و می گفتیم کاش ما هم درس نخونده بودیم!!!!) .دیبا گفت راست میگی منکه حوصله ندارم هر روز لباس کثیف بشورم. گفتم ببین باباجون چقدر شغل خوبی داره لباسها و دستهاش کثیف نمیشه ( خدا پدر مخترع وایت برد رو بیامرزه) . دیبا گفت فقط اگه هیراد بخواد کتشو وسط هال بندازه من باهاش دعوا می کنم. و در نهایت گفت پس من خودم میرم دانشگاه و هیراد رو هم حتما می فرستم. خودم مهندس میشم و هیراد هم بره دانشگاه!!!!!رسیدیم خونه پرند از خواب بیدار شد و یه گریه مفصل کرد که چرا منو با خودتون نبردین کلاس زبان.

دیروز بچه ها رفته بودند پارک لاله که اونجا خیلی بهشون خوش گذشته بود و توی مانور زلزله هم شرکت کرده بودند ولی موقع برگشتن پرند یه کوچولو خورده بود زمین و صورتش زخمی شده بود. گفت آناهید گفته بریم این بالا منهم رفتم و زخمی شدم. گفتم مادر جان آناهید از تو بزرگتره هرکار که میگه تو نباید انجام بدی تو چون کوچولو هستی و آسیب می بینی . امیدوارم که توجه کنه به حرفم.

دیشب هم عمه اومده بود خونه ما و بچه ها با سخاوتمندی هرچه تمامتر تفنگ بن تن و سی دی به باربد دادند که با خودش ببره. ( خدا به خیر کنه که چه خوابی برای من دیدند. )

خداحافظ بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام

مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٢۱ - مامان ديبا و پرند

استراحت

سلام

ظهر به بچه ها گفتم بیایین بخوابین که بعد از ظهر سرحال باشین . پرند گفت : دیبا یه وقت نخوابی ها. چون اگه بخوابی خسته میشی ولی اگه بازی کنی خیلی سرحال هستی.

دیشب خوابش نمی برد. اول که گفت چادر نماز بهم بده. اشتباهی چادر دیبا رو بهش دادم. گفت نه این برای دیباست. هرچی گشتم چادر خودش پیدا نشد. یه چادر قدیمی رو بهش دادم. گفت این کش نداره. گفتم مدلش اینه که باید بالاش تل بزنی. بعد گفت نه باید پایین چادر گره بخوره. بعد گفت بیا به پشتم بزن که بخوابم. بعد گفت من اصلا توی تختم نمی خوابم. بعد گفت برو از یخچال برام آب سرد بیار. گفتم عمو توی هال هست و من الان دیگه نمی تونم برم بیرون. خودت برو از یخچال آب بخور و بیا. گفت نه دیگه بخوابیم  (میدونستم از خودم تنبل تری مادر!!!!) و بالاخره بعد از کلی لگد پرونی خوابش برد.

از طرف مدرسه برامون یه دعوت نامه اومده بود که بریم و نمایشگاه کارهای بچه ها رو ببینیم. مدیر مهد هم کلی دعوت کردند که بریم و با وضعیت اونجا آشنا بشیم. حالا این وسط پرند گیر داده بود که کی میریم کوزه کارهای بچه ها رو ببینیم؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دی پیر میفروش که ذکرش به خیرباد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٢٠ - مامان ديبا و پرند

عشقه مرغ

سلام

در ادامه برنامه ریزیهای آینده، پرند گفت که برام یه قفسه پر از چیپس و پفک و آدامس و موبایل لمسی!!!! میگیره و دیبا هم گفت که یه قفس با دوتا عشقه مرغ!!!! (مرغ عشق) برام میگیره که ازشون نگهداری کنم و تنها نباشم. توضیح هم داد که وقتی که یه پدر و مادر عشقه مرغ بگیریم هی 3 تا 3 تا تخم میگذارن . جوجه ها که از تخم در اومدند می میرن دوباره پدر و مادرشون 3 تا تخم دیگه میگذارن!!!!!!!

اون روز که رفتیم پارک چیتگر وقتی داشتیم بر می گشتیم پرند به باباجون گفت که دفعه دیگه که اومدیم پارک ، برام لیوان و آب یه مصرف!!!!! بگیر که درختهای اینجا رو آب بدیم!!!! (ما کلا خانوادگی  اقتصادمون  خیلی قوی هست!!!)

صبح از خواب بیدار شدم و دیدم دیبا نیست. از اتاقش اومدم بیرون دیدم عروسکهاشو برداشته و روی مبلهای توی هال خوابیده. بهش گفتم چرا اومدی اینجا؟ گفت آخه توی تختم که می خوابم هی باباجون بیدار میشه و عروسکهامو میگذاره روی زمین .اومدم اینجا که راحت باشم!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۱٩ - مامان ديبا و پرند

جسم و جان

سلام

چهارشنبه بعد از مهد با آناهید رفتیم پارک و حسابی بهشون خوش گذشت و به صورت کاملا هلاک برگشتند خونه. ۵ شنبه صبح با آقای دکتر و خانمشون و عمو حمید رفتیم چیتگر دوچرخه سواری و بعد هم آقای دکتر برامون بساط جگر رو راه انداخت و در کمال تعجب هر کدوم یه سیخ جگر خوردند که رکوردی بود برای خودش. جمعه هم عمه ،عمو ،باربد و رژا جون اومدند خونه و حسابی با بچه ها خوش گذشت. دیروز هم تا حدودی استراحت و یه چرخ و دور کوچولو توی خیابونها .

توی ماشین، پرند از دیبا پرسید جسم و جان یعنی چی؟ دیبا گفت نمی دونم. باباجون توضیح داد که جسم همین بدنی هست که می بیند و جان هم یه چیزی توی بدنمونه که بهمون کمک می کنه راه بریم. بخندیم. غمگین باشیم. متوجه شدین؟ پرند گفت نه!! باباجون گفت اون گلدون توی بالکن و اونی که روی اوپن آشپزخونه هست با هم چه فرقی دارن؟ دیبا گفت اونکه توی بالکنه خشک شده (خیلی سنگینه. حداکثر تونستیم تا روی بالکن حرکتش بدیم!!!) ولی اون که روی اوپن هست سبزه و هی رنگش تغییر می کنه و شادابه. بابا جون گفت که جان گلدون باعث شده که رشد کنه و سبز بمونه. پرند گفت: آهان پس هر وقت آدم جان نداشته باشه می برن میگذارنش توی بالکن!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب داشتم مقنعه اتو می کشیدم دیبا میگه مامان هر وقت پیر شدی من مقنعه ات رو سر می کنم و میرم بیرون. پرند هم گفت آره منهم میرم و برایت آدامس و چیپس و پفک و موبایل لمسی!!! می خرم و میارم. تو هم بشین خونه و بافتنی بباف. گفتم منو با خودتون بیرون نمی برین؟ گفتن نه تو پیری نمی تونیم با خودمون ببریمت. گفتم باباجون چی؟ گفتن: باباجون تا اون وقت مرده!!! به باباجون گفتم: بیا این همه زحمت بکش از همین الان تکلیفمون رو معلوم کردن.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیان عمر بر باد است

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۱۸ - مامان ديبا و پرند

تیغت بریده شستم

سلام

دیروز کلاس موسیقی داشتیم. درس هفته قبل هم « ترانه شادی» (منطبق بر یکی از سمفونی های بتهون ) بود که دیبا باید با فلوت و بلز تمرین می کرد. سطح آهنگ با میزان تمرین دیبا منطبق نیست. چون دیبا قبل از رفتن به کلاس کلا ۵ دقیقه وقت میگذاره. بعد رفتیم اونجا در کمال اعتماد به نفس شروع کرد و زد و بعد خودش شگفت زده شد. برگشت به خاله الهام گفت ببین . با اینکه یه بار تمرین کردم چقدر عالی می زنم!!!!!!!! خاله الهام می گفت کاشکی من یه ذره از اعتماد به نفس تو رو داشتم.

رفته بودیم برای خاله الهام گل بگیریم. آقای گل فروش قبل از هر اقدامی دوتا رز صورتی برداشت و به این خانمها تقدیم کرد. گفتم شما اولین آقایی هستید که به این دوتا خانم برازنده گل تقدیم می کنید. صبح که رسیدم جلوی مهد یه صدای هیاهو شنیدم. هیراد و هلیا بودند که شبیخون زده بودند به یاس همسایه روبه روی مهد و با دستهایی پر از گل اومدند سراغ دیبا!!!!!!!

توی مغازه گل فروشی مجددا پرند دوتا دسته گل برداشته بود که اینها رو هم ببریم واسه آناهید. گفتم آخه ما این موقع روز اناهید رو از کجا پیدا کنیم حداقل بگذار تولدش بشه .

صبح دیبا بیدارشد و گفت : مامان هر موقع به موهام گیره می زنم هیچ کس بهم نمیگه چقدر خوشگل شدی. گفتم اگه گیره بزنی کسی بهت نمیگه خوشگل شدی ولی وقتی نمی زنی میگن جنگلی اومد. پرند گفت ولی اناهید همیشه به من میگه چقدر خوشگل شدی!!!!!

پرند میگه یه همکلاسی داریم اسمش س.بکتکینه. یعنی هم سبکه و هم تنهاست!!!!!!!

تمرین این هفته « مستم مستم مستم. تیغت بریده شستم» تا جلسه بعدی کلاس موسیقی، قطعا من کل موهامو از دست دادم. هرچی هم بهش میگم دیبا جان اگه موسیقی دوست نداری نریم. میگه نه مامان من خیلی دوست دارم ولی لازم نیست تمرین کنم چون همه رو بلدم.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۱٤ - مامان ديبا و پرند

رتوکشی

سلام

دیبا رو آماده کردم که بریم عکس با حجاب بگیریم. توی همون وضع باباجون رسید و گفت کجا میری؟ گفتم از دیبا عکس بندازیم. گفت با همین قیافه؟؟؟؟ (دهن دیبا کلی تبخال زده بود) منهم کوتاه نیومدم و گفتم فکرشو کردم میگم روتوش کنه. دیبا پرسید یعنی چی؟ گفتم یعنی اشکالات چهره رو با کامپیوتر و اینطور چیزها رفع می کنند. نشسته بود و داشت پشت صحنه ق.هوه تلخ رو تماشا می کرد. یه دفعه برگشت و گفت مامان ببین این سریال رو روتوکشی کردند. اینجا همش دارن می خندن ولی توی اصلیش نمی خندیدند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیبا دیروز گفت دوست دارم باباجون بچه ام در آینده مهندس باشه مثل تو!!! بعد گفت به نظرت ارشیا، فربد و هیراد کدومشون مهندس میشن؟؟؟ (یه خورده به نظرم شک کرده روی هیراد!!!!)

دیروز عصر دوباره پرند که اومد خونه مثل سگ بود .گریه می کرد که بریم برام صندل تق تقی بگیریم. آذین یه روز از اونها داشته. من حواس پرت یه لحظه از دیبا پرسیدم که هدیه تیچر رو دادی؟ دیبا گفت که آره و خاله خیلی تشکر کرده. بعد پرند دوباره زد زیر گریه که چرا به من هدیه ندادی که برای تیچر ببرم (معلم زبانشون مشترک هست). توی اتاقش یواشکی هدیه باباجون رو بهش دادم که ببره ولی اون عصبانی هدیه رو پرت کرد زمین . از نعره های من ،باباجون دعواش کرد و به طرف تختخواب هدایت شد. ساعت ٧ که بیدار شده بود نزدیک بود بخوریمش از بس که خوش اخلاق و خندون  و سرحال بود . اینبار هدیه باباجون رو پرند داد و دیگه خوش اخلاق شده بود. ولی ساعت ١١ به زور تونستم بخوابونمش. برای دیبا تعریف کرد که یه روز می خواستیم بریم مهد باباجون با پژو منو برد توی پیاده روی جلوی مهد. شیشه ها هم بالا و به شدت گرم. بعد دوتایی هرهر به باباجون میخندیدند.

سوژه امروز صبح پرند برای بهانه گیری این بود که چرا برای روز معلم برای آناهید گل و کادو نگرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟صبح بریم برایش گل و کادو بگیریم!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۱۳ - مامان ديبا و پرند

آینده

سلام

 روز معلم بر تمام معلمهای عزیز و به ویژه باباچون مبارک

دیبا اومد و گفت مامان تو وقتی که کوچولو بودی هم با باباجون دوست بودی؟ گفتم نه مامان ما وقتی بزرگ شدیم با هم آشنا شدیم ( به کسی نگین ولی کل فامیل بسیج شده بودند تا من با ایشون آشنا بشم!!!! از بس از کودکی استعداد داشتم.) دیبا گفت ولی مامان من دوست دارم از بچگی با پدر بچه ام!!!!!! دوست باشم. من در حالیکه دود از کله ام بلند می شد گفتم خوبه. گفت البته انتخابش هم کردم اسمش هیراده!!!!!!!!!!!!!

روز بعد اومده میگه مامان توی بازی ارشیا و فربد اومدند و خواستند با من بازی کنند ولی هیراد باهاشون دعوا کرد!!!!!!!! ( من اصولا حرفی برای گفتن ندارم)

دیروز دیبا و پرند یه رکورد بی نظیر داشتند از ۶ عصر تا ٧ صبح به صورت یک نفس خوابیدند. الیته دیبا اون وسط یه آنتراکت نیم ساعته داشت و اونهم گند زدن به روند کادو کردن هدیه معلمهاش بود ولی بعد به سرعت خوابید.

خاله اکرم به بچه ها گفته بود یه سری حیوان عروسکی بیارین که باغ وحش درست کنیم. این هفته واحد کار حیوانات هست. ما هم که کلا جو گیر ، صبح دیبا یه کیسه زباله برداشت و کل حیوانات پولیشی موجود در خونه رو ریخت اون تو که ببره و به باباجون تاکید کرد که خاله گفته حیوان واقعی نیارین. باباجون می گفت برای اینکه باغ وحشتون تکمیل بشه بیا بریم از باغ وحش یه شیر واقعی بخریم و ببر مهد. دیبا هم مصر که نه همه بچه ها عروسک میارن منهم باید عروسک ببرم.

امروز خاله اقدس به پرند اینها گفته بود که برای من کادو نیارین و یه شاخه گل کافیه. نتیجه اخلاقی اینکه پرند از صبح یه نفس گریه کرد که خاله گفته باید برای من گل بیارین و برو گل بگیر. بهش گفتم چون دیر آماده شدی عصر براتون گل میارم. ولی بعد از اینکه گذاشتمشون مهد ، دیدم نمی تونم بدون دیدن خنده اش برم شرکت ، رفتم گل فروشی و نتیجه اینکه دوباره مدرسه ام دیر شد!!!!!!!!

خودم نوشت: خاله اکرم میدونم ولی واقعا ازت ممنونم که لذت خوندن و نوشتن رو به دیبا بخشیدی. هر چند میدونم که شاید هیچ وقت اینجا رو نخونی ولی تسلط دیبا به خوندن چیزی نیست که بتونم به سادگی زحمات تو رو ندیده بگیرم و برای همین اینجا ثبت می کنم تا دیبا همیشه بدونه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ای دل مباش یکدم خالی زعشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۱٢ - مامان ديبا و پرند

کله پاچه

سلام

داشتم مراسم عروسی پسر پادشاه و دختر معمولی رو از تلویزیون تماشا می کردم. دیبا هم اومد کنارم و پرسید داماد کدومه. بهش نشون دادم. گفت چرا با لباس ارتشی اومده؟ گفتم اینها رسمشون اینطوریه. گفت این که کنارش ایستاده کیه؟ گفتم برادرشه. گفت برادر داماد خیلی از خودش خوشگلتر و بهتره. تازه داماد کچل هم هست!!!!!!!!!

داشتم از تلویزیون یه مسابقه می دیدم. دیبا اومد و گفت این خانم داوره چقدر جو گیر شده .یکی این رو از وسط سن جمع کنه. گفتم وای دیبا چقدر تو بزرگ شدی جالب شده . دیگه می تونیم بشینیم و با هم کله پاچه بار بذاریم. دیبا گفت :مامان من مغزشو دوست ندارم. ولی بقیه اش رو می خورم!!!!!!!!!!!!!! 

خاله اقدس موهای پرند رو چهل گیس کرده بود. می خواستم حمامش کنم شروع کردم موهاشو باز کردم. وسط کار پرند برگشته میگه ببین چقدر موهام فرفری شده قشنگ شده.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۱۱ - مامان ديبا و پرند

مامانو بوس کن که تو دنیای منی

سلام

به دلیل نگرانیهای ذهنی اخیر، چهارشنبه بچه ها رو زدیم زیر بغلمون و رفتیم سراغ یه دکتر که شنیده بودیم تو کار تغذیه هست. دکتر متخصص اطفال بود ولی خیلی با صبر و حوصله بود. نیاز به وقت قبلی نداشت. مطبش خلوت بود و از بچه های به شدت مریض هم خبری نبود. نشستیم و گل گفتیم و گل شنفتیم و دکتر هم خیالمان را راحت کرد که بچه هایمان مشکل خاصی ندارند فقط گفت که براساس پرتکل جهانی برای جلوگیری از فقر آهن ، به مدت 3 ماه متوالی در سال ( هفته ای یک نوبت و به میزان هر کیلو 2 قطره ) بهشون آهن بدم.

البته چهارشنبه که از مهد داشتیم یم اومدیم بیرون خاله اقدس یه لیست شماره تلفن به ما دادن که با اینها تماس بگیر. چون دیبا جان برای جمعه، قرار پارک گذاشتند و من باید ساعت رو با مامانهای دیگه چک می کردم!!!!!جمعه بعد از ظهر رفتیم پارک و فقط فربد و سام اومده بودند و بقیه مامانها که فکر نمی کردند موضوع جدی باشه برنامه های دیگه داشتند. همین جمع هم به شدت بهشون خوش گذشت و کلی ورجه وورجه کردند. پرند چندجا دوید و از ما دور شد و منهم کلا مشغول جیغ زدن توی پارک بودم. بهش گفتم همه فکر کردند عجب بچه بدی که جیغ مامانشو در آورده. پرند گفت نه اشتباه می کنی. یه آقایی بهم گفت وای چه دختر خوشگلی!!! فکر کنم همه منو دوست داشتن!!!!!!!!!!

باربد (پسر عمه) زنگ زد و به دیبا گفت که از دست بابات. پشه اش دست منو نیش زد!!! (این یه حکایت قدیمی هست که باباجون برای آروم کردن باربد بهش میگه توی جیبم یه پشه دارم که الان میاد و دستت رو نیش می زنه!!) دیبا هم گفت: از دست بابای خودت که پسرش اینقدر شیطونه!!!!!! 

خودم نوشت١: چقدر این شعر رو برای بچه ها خوندم و چقدر دوستش داشتم. آروم بخواب که آرامش رو به خواب بچه های من آوردی.

خودم نوشت ٢: حکایت مکه رفتن من حکایت اون دوستی بود که دائم می گفت امام رضا چرا حساب من برنده نمیشه. بعد معلوم شد که کلا حسابی باز نکرده بوده. منهم هیچ وقت برای رفتن مکه ثبت نامه نکردم و نمیدونم چرا قسمتم نمیشه؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

عارف از خنده می در طمع خام افتاد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۱٠ - مامان ديبا و پرند

شعور

سلام

وارد خونه شدیم به دیبا گفتم کفشهاتو بیار توی خونه. برگشت و گفت میدونی که شعور، قدرت میاره!!!!!!!!!!!! گفتم اون وقت یعنی چی؟ گفت من چون خیلی با شعورم الان خیلی هم قوی هستم!!!!!!!! (با کفش نتونستم ارتباط برقرار کنم)

پرند عاشق ماست هست. دیشب یه خورده که خورد باباجون ظرف ماست رو ازش گرفت و گفت این برای منه. یه چند قاشق که خورد پرند گفت ببین داری ماست می خوری چاق میشی همه میگن تو چاقی از دانشگاه برو بیرون. بعد دید که صحبتهاش اثر نداشته گفت : ماست نخور.  شل میشی. بعد دستت خط می خوره . بعد بچه ها میگن از کلاس برو بیرون دیگه معلم ما نباش!!!!!!!!!

به بچه ها گفتم مشکلی ندارین که من برم مکه؟ دیبا گفت نه. تو چهارشنبه برو بعد ۵ شنبه عصر برگرد. فقط یادت باشه برای من، نسیم و پرند و خاله سمیرا کادو بیاری. گفتم باید دوتا جمعه اونجا باشم. یه فکری کرد و گفت باشه ما رو بگذار مشهد ولی کادو برامون بیار!!!!!!!!!! (خاله سمیرا، بگیر که اومد!!)

مامانم امروز صبح از مکه برگشت. 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد

بنده طلعت آن باش که آنی دارد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٧ - مامان ديبا و پرند

چاه

سلام

در راستای بحثهای فلسفی ، دیروز پرند خانوم درگیر چاه توی حمام شده بود. پرسید که فقط آبها یم تونند برن این جا؟  گفتم نه. کفها هم میرن. اگه تو هم کوچولو بودی ممکن بود بری اون جا. گفت بعد می رفتم پیش سوسکها باهاشون بازی می کردم؟ گفتم آره. گفت راستی مامان اگه پ.ی پ.ی رو هم رنده کنند می تونه بره توی چاه!!!!!!!!

دیبا گفت یه دقیقه بیا پایین. در گوشم گفت مامانها برای این لباس زیر می پوشند که شیرهاشون نریزه بیرون؟؟؟؟؟؟؟

دیروز رفتیم شهر کتاب. بهشون گفتم فقط می تونید دوتا خرید کنید. دیبا یه کتاب و یه بسته لگو برداشت . پرند هم یه اسب و یه بسته وسایل ساخت عروسک نمایشی برداشت. بعد هم سرشو انداخت پایین و رفت یه بسته استیکر برداشت و گفت چون کتاب دیبا استیکر داره منهم استیکر می خوام. فعلا برای روز اول بد نبود. دیبا یه کتاب دیگه هم برداشته بود و خواست که بره حساب کنه خانم فروشنده بهش گفت که مامانت گفته فقط دوتا میتونی برداری. دیبا بهش گفت مامان من خیلی پولداره میتونه همه اش رو بگیره. ولی من بهش گفتم که باید یکی رو بگذاری که اونهم قبول کرد. کم کم باید یاد بگیرن که همیشه نمیشه هرچیزی که خواستند داشته باشند.

اومدم توی اتاق دیدم هر دو خیلی پریشونند. گفتم چی شده؟ دیبا گفت به دوستهام قول دادم 10 تا کتاب ببرم مهد. ولی هرچی می گردم کتاب فرانکلین به مدرسه می رود رو پیدا نمی کنم. با کلی بحث راضی شد که یکی دیگه رو ببره. خدا رو شکر صبح یادش نبود که کتابها رو ببره و فقط به لگوهای جدیدش قناعت کرد.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٦ - مامان ديبا و پرند

اینترنت

سلام

با خاله سمیرا یه بازی آن لاین انجام دادن که خیلی براشون جذاب بود. بعد اومدند و به من گفتند برو تو اینترنت. خوب منهم رفتم تو اینترنت.  دیبا با تعجب گفت چرا اینترنت تو فقط عکس بچه هاست ولی خاله سمیرا، مزرعه داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرند اومده میگه میشه بریم چین از اونجا ٣ تا دستبند بگیری؟ آخه آذین رفته. گفتم به باباجون بگو. گفت تو راه چین رو بلد نیستی؟ گفتم نه. گفت پس از آذین می پرسم بهت میگم!!!!!!!!!

پرند اومده بود و داشت خودش رو برام لوس می کرد. گفتم خوب دیگه بریم به کار و زندگیمون برسیم. پرند به دیبا گفت ما داریم میریم به کار زندونیها برسیم تو هم میایی؟

خداحافظ  بیا علی(یا علی)

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٥ - مامان ديبا و پرند

خصوصی

سلام

یه مجموعه کتاب جدید براشون گرفتم با عنوان خانواده خرسها که مجموعه جالبی هست. یه جلدش در مورد غریبه ها بود. آخر کتاب که قوانین خانواده خرسها رو نوشته بود یکی از قوانین این بود که فقط مامان و بابا و دکتر اونهم در مواقع خاص می تونند به جاهای خصوصی بدن دست بزنند.  بعد پرسیدم بچه ها جاهای خصوصی بدن یعنی کجاها؟ پرند با صدای غرا و مطمئن گفت یعنی قلب و مغز!!!!!!!

باباجون با لحن کاملا دلسوزانه ای گفت دیبا خیلی دلم براتون می سوزه. زمانی که ما بچه بودیم مرتب خونه عمو و عمه و دایی بودیم و با بچه ها بازی می کردیم. حتی خیلی وقتها با بچه های کوچه بازی و جست و خیز می کردیم ولی شما طفلکیها توی آپارتمان هستید و امکان بازی براتون نیست. دیبا هم یه خورده بهش نگاه کرد و واکنشی نشون نداد. صبح ساعت ٧ هنوز چشمهاشو باز نکرده بود که به باباجون گفت یادته که دیشب گفتی دلت برای من می سوزه؟ بابا جون گفت آره. دیبا گفت پس امروز بریم شهر کتاب برام اسباب بازی تازه بخر!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/٤ - مامان ديبا و پرند

شام آخر

سلام

چهارشنبه بعد از ظهر با خاله رفتیم پارک .ولی چون بچه ها دست ما رو نگرفتند و توی پارک تنهایی دویدند زود برگشتیم و رفتیم بیرون یه گشت و گذاری کردیم. دیبا کاملا مصر بود که باید بریم شهر کتاب و چون لگوهاشون تموم!!!! شده یه سری لگوی جدید بگیریم. که من مخالفت کردم چون با لگوهاشون دائم شکلهای مختلف درست می کنند و به دوستهاشون کادو میدن.  در نتیجه لگوهاشون رو تموم می کنند. بعد گفت حالا که لگو نمی گیری پس لباس بگیر که با اونهم مخالفت کردم چون مثلا از حرکاتشون توی پارک خیلی عصبانی بودم!!!

صبح که از خواب بیدار شدیم صحنه های جالبی اتفاق افتاده بود خاله سمیرا تب و گلو درد. دیبا تبخال در اطراف دهن و منهم که از شدت حساسیت و ورم ،چشمهام دیده نمی شد. مجموعه ایی بودیم در نوع خود بینظیر. از خاله منصوره که قبلا عذر خواهی کرده بودیم که نمی تونیم بریم خونه شون و یه فرصت خوب دیدار دوستان رو از دست دادیم.

جمعه صبح یه خورده اوضاع بهتر بود و رفتیم پارک و یادتون باشه وقتی میرین پارک با لباس مجلسی برین. چون حتما تمام کسانی رو که مدتهاست ندیدین می بینید و بعد خیلی ضایع میشین . از ما گفتن!!!!!!! ولی با دیدن دوستان قدیمی به بچه ها خیلی خوش گذشت. پریا- لیلیا - علیرضا.

جمعه بعد از ظهر دوست باباجون و خانمشون اومدند خونه ما که از بس بچه ها ازشون استقبال کردند ما شرمنده شدیم.  تاحدی که به زور بچه ها رو از اتاقشون کشیدیم بیرون تا سلام بدن!!!!!

شب هم شام آخر بود. دیبا کلی گریه کرد و گفت که اصلا بریم مشهد و خونه مامان جان زندگی کنیم. گفتم اون وقت ما که اونجا کار نمی کنیم پول نداریم که خونه بخریم. گفت همون خونه مامان جان خوبه .فقط وسایل خودمون رو ببریم. گفتم پول نداریم خوراکی و لباس بگیریم. گفت مامان جان پول داره برامون لباس می گیره. خوراکی هم زیاد دارن خودشون. گفتم اگه همش اونجا باشیم دیگه دلمون رو می زنه و بهمون خوش نمیگذره. ولی به خاله بگیم که دوباره بیاد پیش ما. بعد پرند گفت خونه مامان جان زندگی نکنیم، بریم یه خونه بگیریم که هر وقت خواستیم با ماشین خودمون بریم خونه مامان جان.  گفتم نمیشه مامانی. بعد پرند گفت که اصلا این خونه قدیمی شده بریم یه خونه دیگه توی تهران بگیریم!!!!!!!!

خلاصه با هر بدبختی بود اینها رو خوابوندیم. ولی شب با صدای ناله های دیبا از خواب پریدم و بیدارش کردم و بهش آب دادم و گفتم بیاد کنار من بخوابه. اونهم « مت » رو زد زیر بغلش و اومد کنارم. امروز اولین روز کاری ما با ساعت جدید هست. از 8 تا 2.5 با حذف تایم ناهار. خدا رو شکر بچه ها به موقع بیدار شدن و با خاله رفتیم جلوی مهد .همونجا خداحافظی کردند و دیبا دیگه گریه نکرد. خدا بعد از ظهر رو به خیر بگذرونه.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

  خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳٩٠/٢/۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند